



|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
خوان در خون شاهین نجفی به یاد فریدون فرخزاد
دانلود |
||
|
|
|
|
|
|
|
![]() Not FoundThe requested URL /display_raw.php was not found on this server. Apache/2.2.3 (Debian) PHP/5.2.0-8+etch13 Server at rpc.blogrolling.com Port 80 |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
December 20, 2009
سه شنبه، یکم دی ماه 1388، ساعت 8 و نیم صبح جلسه ی دفاع پایان نامه ی من ئه؛ مکان: خیابان امام خمینی(سردار سپه سابق)، خیابان 30 تیر، بیمارستان سینا، تالار امام حسین موضوع: بررسی اثر آپولیپوپروتئین e4 در پیشرفت بیماری در افراد مبتلا به CIS مراجعه کننده به کلینیکMS بیمارستان سینا در سال 1387 و اثر آن در تبدیل به MS در عرض یک سال
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:42 PM ● یادداشتها (9)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
December 18, 2009
می دانم که این جا را دیگر به ندرت کسی می خواند، ولی باز هم وقتی هوس نوشتن می کنم یاد «ارغوان» می افتم، مثل «گوشه ی تنهایی» ِ «فرید جنگل برد» خانه ی سبز است برام، همان جایی که با آن دختره ی 45 کیلویی خانه شان را ساختند و زندگی شان را شروع کردند. البته ایرانیزه کردن مشکل ساز است، و اگر بخواهم به ذکر مصیبت کفایت نکنم و وارد تحلیل ماجرا شوم، ایراد از آن جا شروع می شود، که استاندارد و جامع و مانع نیست. توسط ارگان و مجموعه ی واحد و مسئولی هدایت نمی شود. یکپارچه نیست، و همین تفاوت نسخه های موجود است که باعث سردرگمی می شود...و... ولی من به عنوان یک ایرانی که بخش قابل توجهی از زندگی م «وارداتی»، تکمیل/تصحیح می کنم «وارداتی ایرانیزه» است، از خوردن گل گاو زبان با شکلات Milka، تا پختن کشک بادمجان توی مایکرو ویو، تا مدل معاشرتم با مردی که دوستش داشتم... به شخصه با این فرایند کنار آمده ام. مثل ترافیک تهران که به عنوان جزئی از زندگی م پذیرفته ام. و کم تر مثل آلودگی هوای تهران که گاهی از آستانه ی تحملم فراتر می رود و باعث سردرد و تهوعم می شود آزارم می دهد (هرچند که گاهی اتفاق می افتد... ).
اما دغدغه ی امروزم چیز دیگری است. امروز صبح بعد از آن شروع پر ماجرا که خواستم سوار تاکسی شوم، علیرغم این که به راننده گفتم راه بیفتد، من کل کرایه را حساب می کنم، او با طمانینه به صحبتش با مسئول خط ادامه داد، بعد هم سر فرصت نشست پشت رل. خیلی آرام می راند. بر خلاف اکثر راننده های خط هم رادیو پیام را روشن نکرده بود، رادیو فرهنگ گوش می کرد. «علیرضا مشایخی» داشت حرف می زد. آرام، طوری که باید درست و حسابی گوش ات را تیز می کردی که بشنوی ش؛ و همین سرعتت را کم می کرد؛ و الکی الکی ریتمت را کند می کرد و آن حدت فکرت را می گرفت... از همان صبح توی تاکسی مدام دارم به یک چیز فکر می کنم، این که چطور یک وقت هایی از مرز سرعت مجاز زندگی ت عبور می کنی، و زندگی با آن آرامش لعنتی حق به جانبانه ش سرعت گیرش را می گذارد جلو پات، و در گوشی بهت می گوید:«یواش!... یواش تر!...»
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:12 PM ● یادداشتها (4)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
November 19, 2009
دوشینه پی گلاب می گردیدم ............... برطرف چمن
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:40 PM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
October 11, 2009
پنج شنبه 16 مهر ماه سال 1388 من فارغ التحصیل شدم. گرچه هنوز داستان پایان نامه و دوندگی های تایید مدرک تحصیلی و... هنوز مونده، ولی مراسم رسمی سوگندنامه ی بقراط برگزارشد. و تقریبا می شه گفت من الان یک پزشک عمومی ام. متنی که در ادامه گذاشتم، متن مقاله ای ئه که پنج شنبه توی جشن خوندم. شاید آوردن این متن توی ارغوان خیلی شبیه یک کلیشه باشه، چیزی شبیه شعار دادن. اما اون حس فوق العاده ای که اجرای متن روی صحنه داشت، و اون ابراز هیجان بچه ها به عبارت «سبز»ی که لای متن آورده بودم، و بعد بلند شدن افراد حاضر در سالن برای همخوانی «ای ایران، ای مرز پرگهر» سهم من از اون شب به یاد موندنی، چیزی که مطمئنم هیچ وقت در طی زندگی م دوباره تکرار نخواهد شد، این احساس رو در من ایجاد کرد، که برای خیلی ها هنوز این بحث ها به کلیشه تبدیل نشده. این متن رو به یادگار توی ارغوان هم می ذارم. اما دوست دارم یک نکته ای رو پیشاپیش بگم، قصد من حکم دادن نیست، من فقط دارم طرح مسئله می کنم... سکه های صد تومنی را دیده اید، آن روزها ولی پنجاه تومنی ها هم کاغذی بودند. هنوز هم پنج شنبه شب ها مسابقه ی هفته پخش می شد، نشان به آن نشان که یکی از سوالاتی که با اطمینان می توانستی در مرحله ی سوم به زنده یاد منوچهر نوذری با تبختر بگویی از خودم بپرس تصویر پشت اسکناس پنجاه تومنی بود. عکس سردر دانشگاه تهران.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:05 AM ● یادداشتها (4)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
September 10, 2009
♂ : Is there someone else?
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 07:31 PM ● یادداشتها (1)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
August 26, 2009
دیروز تو درمانگاه بیمارستان سینا غوغایی برپا بوده است. آقای کروبی بعد از ناامید شدن از مراجع پزشکی قانونی برای اخذ گواهی مبنی بر تایید مستنداتشان در رابطه با Sexual Insult در حین شکنجه ی زندانیان سیاسی به درمانگاه جراحی بیمارستان سینا مراجعه کرده بودند. شاید انتخاب سینا به عنوان سانتر جراحی، ارتباطاتی با جو اصلاح طلبانه ی اساتید جراحی سینا داشته است. استاد سلیمی داماد مهندس موسوی هستند. و استاد ظفرقندی از دوستان باوفا و همچنان فعال آقای خاتمی، تنها چهره ای از اساتید دوره ی بالینی که در تحصن دانشگاه دیدم، و صد البته از اولین گروه اصلاح طلبانی که همان دوره ی اول دستگیری ها مدتی ناپدید شدند. و پس از بازگشت مشخص شد علت دستگیری شان (به نوعی) رهبری اعتراضات و طومارنویسی های کادر پزشکان بیمارستان نسبت به وقایع اخیر بود. یادم هست آن اوایل تبلیغات انتخابات، طرفداران موسوی می گفتند کسی به کروبی هم رای بدهد خوب است، حتی یادم هست یک دستورالعمل تلفنی برای تشویق رای به موسوی برایم فورورارد شده بود، که مضمونش در مورد طرفداران کروبی این بود، که حالا اشکالی ندارد( تاکید می کنم اشکالی ندارد، انگار مثلا تبصره ای هم برای یک گروه اقلیت قابل قبولی قائل شده باشی) کسی خواست به او هم رای بدهد، اصل عدم رای دادن به پاسدار لمپن معروف است. من را شخصا برآمد جریانات به سمت موسوی سوق داد. تصورم این بود که معمم بودن کروبی راه را برای دوختن خیلی پاپوش ها می بندد، از طرفی خیل مدیرانی که در اطرافش گرد آورده بود امید مضاعفی بود. فیلم انتخاباتی ش یک هفته پیش از پخش در تلویزیون با نام کرباسچی به هر سه آدرس ای میل ام ارسال شده بود، همه ی این ها به نظرم، یک قدرت مدیریتی باکفایت را نوید می داد. ولی ماجراهای پس از انتخابات باعث شد تمام قد جلوی این پیرمرد شجاع خم شوم. شجاعت و صراحتی که کروبی در این جریانات از خود نشان داد، و می دهد برای من فوق العاده ارزشمند است. خدا حفظش کند. علی ای حال، دیروز کروبی آمده بود بیمارستان سینا، برای گرفتن گواهی معاینه ی فیزیکی یکی از فرزندان ملت، برای تایید اولین مورد از مستنداتش در رابطه با Sexual Insult در حین شکنجه ی زندانیان سیاسی، و دیروز توی درمانگاه سینا غوغایی برپا بود. پ.ن: عنوان برگرفته از داستان کوتاه ماندگاری است اثر ـ«ویلیام فاکنر» ، (متاسفانه) با ترجمه ی «نجف دریابندری»، با عنوان «یک گل سرخ برای امیلی»
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:05 PM ● یادداشتها (3)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
July 13, 2009
حتی دنبال جانی رفتند، نمازخون شدند، ریش گذاشتند. برای این که صد تومن پول بگیرند. جهان می گذره، با صد تومن، بی صد تومن، برای من ـــ ده سال دیگه زنده نیستم، ولی خیلی بده که آدم فاحشه ی مغزی باشه. زنده یاد« فریدون فرخزاد»
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:39 PM ● یادداشتها (5)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
June 21, 2009
حمیرا دارد می خواند دلش برای دریا کنار تنگ شده است. راننده با موتوری بغل دستی صحبت می کند، درباره ی این که با این موتورش روزی چقدر کاسب می شود. پشت چراغ چهارراه ولی عصر ایستاده ایم. چهار پنج تا از گاردهای معمولی – نه از یگان دومی ها که لباس راگبی پوشیده اند – دارند چانه بند کلاهشان را سایز می زنند. یکی شان با خنده و شوخی کلاه بغل دستی را در می آورد، چانه بند را شل تر می کند و می دهد یارو دوباره امتحان کند. یکی شان با موتور ویراژ می دهد و صدای جغجغه ی چوب راگبی ش را در می آورد. مانورشان را از اوایل صبح شروع کرده اند، حدود ساعت 10 بود که برای افتتاح حساب پاسارگاد – که قرار شده از این به بعد نود تومن حقوق اینترنی را آن جا واریز کنند- می رفتم بیمارستان امام؛ 7-8 تا پاترول و تعداد زیادی موتورسوار سرازیر شدند توی جویبار به سمت بولوار کشاورز. راننده هم با من موافق بود که یک سری از جولان دادن هاشان هم کاملاً جنبه ی نمایشی دارد. همان موقع بود که روژین زنگ زد. پرسید امروز ساعت 4 هستم، گفتم هستم. پرسیدم کجا، گفت انقلاب به سمت آزادی. پرسید کجام، گفتم توی تاکسی، می روم سمت امام، بعد هم باید بروم جمهوری برای خریدن لوله و ون اجکت و این ها برای کارهای پایان نامه، ولی 4 خودم را می رسانم. گفت یک جمعی هستند که با هم می روند، با آن ها بروم که تنها نباشم.4، هنر، منتظرند. پرسید اگر موبایل ها را قطع کردند منتظرم بمانند، گفتم نه. تا 4، نرسیدم بروند. برگشتنا می گویم تا این جا آمده ام یک سری هم به اورژانس بزنم . سحر می گوید از صبح آماده باش داده اند، یک بار هم زنگ زده اند پرسیده اند چند کیسه خون داریم توی بانک خون.گفتم لابد می خواهند آمار داشته باشند تا چقدر سهمیه دارند برای خون ریختن. پرسیدم اعتصاب این جا چطور بوده، گفت یک طوماری نوشته بودند و امضا کرده بودند، ولی خیلی زود متفرقشان کردند، طبیعی هم هست بیمارستان است دیگر، اعتصاب ندارد که .حق داشت شاید این جا یک طورهایی پناهگاه هم باشد. گفتم احسان می گفت بچه ها (اینترن ها و پرستارها) هر کاری که از دستشان بر می آید می کنند. هفته ی قبل توی درگیری کوی دانشگاه یکی از بچه ها را که مورد عنایت قرار گرفته بود، با این شرح حال بستری کرده اند که از پله ها افتاده، پرونده ش را هم یک طوری گم و گور کرده اند که دست ناظرین نیفتد ؛ آخر یکی دو نفر نیروی نظامی گذاشته اند قبل از ورودی اسکرین، که همان ب بسم الله می پرسند کجا درگیر شدی؟ ولی خب این روزها ملت فرت و فرت زمین می خورند، کسی درگیر نمی شود! یکی هم از این لباس شخصی ها بوده، که همان شب آورده اند، لبش جر خورده بوده، احسان می گفت بچه ها بدون بی حسی لبش را دوختند!شده مثل «ماه پنهان است» جان اشتاین بک که مردم دهکده کاری از دستشان برنمی آمد آشپزشان غذای ارتش نازی را شور می کرد! همان روز بود که اسم این یگان ها را از پسر دکتر صدر یادمان داد. گفت این هایی که تا این جا رو کرده اند، یگان اولی ها هستند. یک سری نیروهای تعلیم دیده ای دارند برای موارد شدیدتر، و یک یگان سومی هم هست که توی شرایط معمولی توی شهر نگهشان نمی دارند. به همین قانعمان کرد که از نظر جثه 3-2برابر اولی هاند. آیسان شب نامه ی اعتماد ملی امروز را بلند برای مامان می خواند، علی می گوید آن «خداحافظ جام جهانی، سلام آقای احمدی نژاد» را بخوانید، خیلی عالی نوشتن. با روژین تلفنی صحبت کرده ام، می دانم آن ها هم از مهلکه جان سالم به در برده اند. از بابت عطی خیالم راحت است می دانم به خاطر مادرش هم شده مثل ماها خریت نمی کند. طاهره می گفت شک دارد که واقعا تقلبی شده باشد توی انتخابات، بعید می دانم برای راه پیمایی بیرون رفته باشد امروز. چراغ مسنجر فرهاد هم روشن است. لپ تاپ را می بندم، می گذارم روی رادیاتور، کنار تخت. سرم را می گذارم روی بالش. خدا را شکر! کسان من امشب را زنده اند. پاهام را جمع می کنم توی شکمم. صدای الله اکبر می آید از پشت بام، برای اولین بار طی این هفته. توی محله ی ما اتفاق نادری ست آخر، به قول مامان شاید هم واقعا از ترس همسایه پایینی ماست که قبل از انتخابات کلی پرچم ایران و این ها زده بود به ماشینش. حافظ را از زیر بالش می آورم بیرون، باز می کنم یک صفحه را. می فرماید: ...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:04 PM ● یادداشتها (6)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
May 13, 2009
اسمش « نمارستاق» است، من بهش مي گويم بهشت. طبيعت باكره اي دارد كه قشنگ براي شستن خستگي و كدورت هاي يك سالت كفايت مي كند. اغراق نبود اگر به آرزو گفتم روز رفتنمان به « دريوك» قشنگ ترين روز يك سال اخيرم بود. جز عده اي محلي كه آن ها هم زمين به غريبه نمي فروشند، ييلاق بعضي خانواده هاي اصيل و قديمي آملي است . اين بار دومي بود كه آرزو قبيله ي كوچك ما (يعني من و سه تا از دوستان مشتركمان) را به ييلاقشان دعوت كرده بود.
حتي گلسنگ هاش هم حال و هواي ديگري داشت!
شنيده ايد مي گويند «پول مگه علف خرس ئه»؟ اين هم آن علف خرس (اگر مثل من تا حالا نديده ايد):
البته ماجراي خرس به علف و اين ها ختم نمي شود. آرزو مي گفت خرس هم آن دور و برها كم نيست، گرچه خوشبختانه به تور ما نخورد(يا به عبارت بهتري، ما به تور آن ها نخورديم)، ولي استخوان هايي مثل اين توي دريوك چيز كميابي نيست! اين هم يك دري است كه من دوستش دارم خيلي، و خوشبختانه اين 2 سال دستكاري ش نكرده بودند. اين پل نزديك خانه اي بود به نام «خانه ي بي بي».چشمه ي نزديك آن جا را «چشمه ي بي بي» مي گويند. بي بي گويا زن مستجاب الدعوه اي بوده كه زماني در همان محل زندگي مي كرده، و حالا براي مردم آن جا حكم برآورنده ي دعاها را پيدا كرده. البته امسال خانه را خالي كرده بودند و مخده ها و بالشتك ها را گذاشته بودند باد بخورند. من ديگر عكس نگرفتم. يكي ديگر از چشمه هاي محل « لتوشه» است. توي عكس خيلي پيدا نيست، ولي آب فشار قابل توجهي داشت. همين قدر بگويم كه آب ده را همين چشمه و چشمه هاي همسايه تامين مي كنند. تصفيه خانه اي وجود ندارد، پولي هم بابت آب پرداخت نمي شود.
صداي آب را مي گيري، توي دريوك راست شكمت را مي گيري، مي روي جلو. مه هم كه باشد گم نمي شوي، به قول شازده كوچولو آدم اگر راست شكمش را بگيرد راه دوري نمي رود! اسمش « آبشار كوهره» است. عكس مال پارسال است، امسال اگرچه خيلي پرآب تر از اين بود، ولي به خاطر مه نشد عكس درستي ازش بگيرم (براي تصور سايز واقعي دقت كنيد كه آن دو تا خط صورتي و آبي روي تخته سنگ وسطي آدمند). خب از گفتني ها چه چيزي جا ماند؟...
و دوم اين كه: دو چيز هست كه هرجاي ايران كه بروي بعيد است به پستت نخورد. اولي قلم چي كه اين جا هم شعبه داشت پدر آمرزيده! . . فرزند امامي كه من نمي دانم چطور از عربستان خودش را رسانده اين جاي عالم، كه يك گنبد طلايي بچپانند روي قبرش و بكنندش قلك نذر و نياز، و خمس و زكات مردم .
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:16 PM ● یادداشتها (14)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
April 02, 2009
اسمي ست كه من براي اين اوقات مي گذارم. هيچ وقت نمي فهمي چه چيزي ماشه را چكاند... يا آخرين قطره اي بود كه جام لبالب را سرازير كرد. فقط مي بيني توي رختخواب هي مچاله مي شوي، و خوابت نمي برد، يا بيدار شده اي خيلي وقت پيش، ولي بلند شدنت نمي آيد، يا همه خوابند، دو فصل ديگر هم از «طبل حلبي» خوانده اي و چشم هات گرم نمي شود.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:40 AM ● یادداشتها (5)
|
||
|
|
|