



|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
People of the World Chris de Burgh
دانلود |
||
|
|
|
|
|
|
|
![]() Not FoundThe requested URL /display_raw.php was not found on this server. Apache/2.2.3 (Debian) PHP/5.2.0-8+etch13 Server at rpc.blogrolling.com Port 80 |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
August 01, 2010
هنوز هم نمیدانم گاندی
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 08:59 PM ● یادداشتها (2)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
July 12, 2010
«اتفاقا زندگی تو ایران خیلی سکسی ئه، فقط ایرادش اینه که تو مفعول واقع می شی!» از جملات قصار حجت
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 09:12 PM ● یادداشتها (1)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
June 23, 2010
From Official Website of Chris de Burgh On June 20th 2009, during a demonstration in Tehran against what many felt was a fraudulent election result, a young woman called Neda Agha-Soltan was targeted and shot to death by a sniper. An innocent bystander, and some distance away from the protest, her dying moments were filmed and seen by millions around the world.
Let there be light where there was darkness
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:34 AM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
June 13, 2010
کاریکاتور: اثر «کامبیز درم بخش» (این اثر در تقویم دیواری 1389 ایشان در صفحه مربوط به خرداد به چاپ رسیده است.)
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 08:33 PM ● یادداشتها (1)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
May 05, 2010
شامگاه یکشنبه 12 اردیبهشت، دوست و هم دانشکده ای من، «مریم عباسی نژاد» ، را دستگیر کردند.اتهام وی را شرکت در تجمع مقابل مجلس شورای اسلامی در روز 4 اردیبهشت 89، در اعتراض به نتایج آزمون پذیرش دستیار تخصصی پزشکی(که در اسفند ماه سال 88 برگزار شد) اعلام کرده اند.
حضرت آیت الله صادق آملی لاریجانی؛ ریاست محترم قوه قضائیه استاد عزیز، جناب آقای دکتر باقر لاریجانی! حضرات لاریجانی! اللّهُمّ لَا أَشْكُو إِلَى أَحَدٍ سِوَاكَ، وَ لَا أَسْتَعِينُ بِحَاكِمٍ غَيْرِكَ، حَاشَاكَ، فَصَلّ عَلَى مُحَمّدٍ وَ آلِهِ، وَ صِلْ دُعَائِي بِالْإِجَابَةِ، وَ اقْرِنْ شِكَايَتِي بِالتّغْيِيرِ.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 09:20 PM ● یادداشتها (1)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
April 26, 2010
[...] ₪₪₪ « درباره ی عشق» اثر « آنتوان پاولوویچ چخوف» به ترجمه ی « احمد گلشیری»
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:15 AM ● یادداشتها (1)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
December 20, 2009
سه شنبه، یکم دی ماه 1388، ساعت 8 و نیم صبح جلسه ی دفاع پایان نامه ی من ئه؛ مکان: خیابان امام خمینی(سردار سپه سابق)، خیابان 30 تیر، بیمارستان سینا، تالار امام حسین موضوع: بررسی اثر آپولیپوپروتئین e4 در پیشرفت بیماری در افراد مبتلا به CIS مراجعه کننده به کلینیکMS بیمارستان سینا در سال 1387 و اثر آن در تبدیل به MS در عرض یک سال
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:42 PM ● یادداشتها (12)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
December 18, 2009
می دانم که این جا را دیگر به ندرت کسی می خواند، ولی باز هم وقتی هوس نوشتن می کنم یاد «ارغوان» می افتم، مثل «گوشه ی تنهایی» ِ «فرید جنگل برد» خانه ی سبز است برام، همان جایی که با آن دختره ی 45 کیلویی خانه شان را ساختند و زندگی شان را شروع کردند. البته ایرانیزه کردن مشکل ساز است، و اگر بخواهم به ذکر مصیبت کفایت نکنم و وارد تحلیل ماجرا شوم، ایراد از آن جا شروع می شود، که استاندارد و جامع و مانع نیست. توسط ارگان و مجموعه ی واحد و مسئولی هدایت نمی شود. یکپارچه نیست، و همین تفاوت نسخه های موجود است که باعث سردرگمی می شود...و... ولی من به عنوان یک ایرانی که بخش قابل توجهی از زندگی م «وارداتی»، تکمیل/تصحیح می کنم «وارداتی ایرانیزه» است، از خوردن گل گاو زبان با شکلات Milka، تا پختن کشک بادمجان توی مایکرو ویو، تا مدل معاشرتم با مردی که دوستش داشتم... به شخصه با این فرایند کنار آمده ام. مثل ترافیک تهران که به عنوان جزئی از زندگی م پذیرفته ام. و کم تر مثل آلودگی هوای تهران که گاهی از آستانه ی تحملم فراتر می رود و باعث سردرد و تهوعم می شود آزارم می دهد (هرچند که گاهی اتفاق می افتد... ).
اما دغدغه ی امروزم چیز دیگری است. امروز صبح بعد از آن شروع پر ماجرا که خواستم سوار تاکسی شوم، علیرغم این که به راننده گفتم راه بیفتد، من کل کرایه را حساب می کنم، او با طمانینه به صحبتش با مسئول خط ادامه داد، بعد هم سر فرصت نشست پشت رل. خیلی آرام می راند. بر خلاف اکثر راننده های خط هم رادیو پیام را روشن نکرده بود، رادیو فرهنگ گوش می کرد. «علیرضا مشایخی» داشت حرف می زد. آرام، طوری که باید درست و حسابی گوش ات را تیز می کردی که بشنوی ش؛ و همین سرعتت را کم می کرد؛ و الکی الکی ریتمت را کند می کرد و آن حدت فکرت را می گرفت... از همان صبح توی تاکسی مدام دارم به یک چیز فکر می کنم، این که چطور یک وقت هایی از مرز سرعت مجاز زندگی ت عبور می کنی، و زندگی با آن آرامش لعنتی حق به جانبانه ش سرعت گیرش را می گذارد جلو پات، و در گوشی بهت می گوید:«یواش!... یواش تر!...»
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:12 PM ● یادداشتها (5)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
November 19, 2009
دوشینه پی گلاب می گردیدم ............... برطرف چمن
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:40 PM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
October 11, 2009
پنج شنبه 16 مهر ماه سال 1388 من فارغ التحصیل شدم. گرچه هنوز داستان پایان نامه و دوندگی های تایید مدرک تحصیلی و... هنوز مونده، ولی مراسم رسمی سوگندنامه ی بقراط برگزارشد. و تقریبا می شه گفت من الان یک پزشک عمومی ام. متنی که در ادامه گذاشتم، متن مقاله ای ئه که پنج شنبه توی جشن خوندم. شاید آوردن این متن توی ارغوان خیلی شبیه یک کلیشه باشه، چیزی شبیه شعار دادن. اما اون حس فوق العاده ای که اجرای متن روی صحنه داشت، و اون ابراز هیجان بچه ها به عبارت «سبز»ی که لای متن آورده بودم، و بعد بلند شدن افراد حاضر در سالن برای همخوانی «ای ایران، ای مرز پرگهر» سهم من از اون شب به یاد موندنی، چیزی که مطمئنم هیچ وقت در طی زندگی م دوباره تکرار نخواهد شد، این احساس رو در من ایجاد کرد، که برای خیلی ها هنوز این بحث ها به کلیشه تبدیل نشده. این متن رو به یادگار توی ارغوان هم می ذارم. اما دوست دارم یک نکته ای رو پیشاپیش بگم، قصد من حکم دادن نیست، من فقط دارم طرح مسئله می کنم... سکه های صد تومنی را دیده اید، آن روزها ولی پنجاه تومنی ها هم کاغذی بودند. هنوز هم پنج شنبه شب ها مسابقه ی هفته پخش می شد، نشان به آن نشان که یکی از سوالاتی که با اطمینان می توانستی در مرحله ی سوم به زنده یاد منوچهر نوذری با تبختر بگویی از خودم بپرس تصویر پشت اسکناس پنجاه تومنی بود. عکس سردر دانشگاه تهران.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:05 AM ● یادداشتها (4)
|
||
|
|
|