



|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
--"Frank Sinatra"-- "My Way"
![]() دانلود |
||
|
|
|
|
|
|
|
![]() 404 Not FoundThe server can not find the requested page: rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=cd7dae25ff99bab18e0638985bb440c3 (port 80) Please forward this error screen to rpc.blogrolling.com's WebMaster. |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
December 05, 2011
سرم را می گذارم روی سینه ش. با انگشت هاش بازی می کنم. می گویم یک سوال سخت بپرسم ازت. می گوید بپرس؛ این را همین طوری نمی گوید، «صمیمانه» می گوید، «دوستانه» می گوید، طوری که دوست دارم بگوید، دوست دارم بشنوم، طوری که انگار مدت هاست منتظر همین پرسیدن من بوده باشد. می پرسم بهترین آهنگی که دوست داری کدام است؟ من و من می کند، می گوید یک آهنگ... می دانم برای کسی که گوشی های ام پی تری پلیرش دیگر جزئی از گوش هاش شده، گفتن یک آهنگ و تنها یک آهنگ خیلی سخت است. جمله م را عوض می کنم، می پرسم «یکی از بهترین آهنگ ها...». شک نمی کند، بی هیچ مکثی می گوید: “My Way” می دانم دوست دارد این آهنگ را. حتی می دانم که احسان هم این آهنگ را دوست دارد، آن قدر که به عنوان موسیقی متن فیلم فارغ التحصیلی شان گذاشته بودند. می گویم برایم بخوان. می خواند؛ And now, the end is near دستش را دور شانه م حلقه می کند. ایستاده ایم جلوی پروفسور کمالیان. درباره ی وسعت درگیری می پرسد، می گویم بالای دیافراگم است استاد. جلو می روم، کمک می کنم سونوی شکم را لای پرونده پیدا کند. سرش را تکان می دهد، و دوباره از پشت میکروسکوپ بلوک ها را نگاه می کند. بر می گردم سر جام. دوباره دستش را حلقه می کند دور شانه م، یادم می آورد که یکی این جاست، کنار من. همه ی این شش ساعت کذایی توی مطب پروفسور و هنوز هم. دارد می خواند و من انگشت هام را لای موهای کوتاهش حرکت می دهم. خیس عرق اند. می خواند و من پوستیش را از دست خانم فروشنده می گیرم، همین طور که می گویم یک چیز سنگین تر، برای مادرم می خواهم، توضیح می دهم بعد شیمی درمانی موهایش ریخته، نگرانم سرما بخورد. با من می آید سمت آینه. خانم می گوید این که خیلی شیک است. با لهجه ی آذری ش اضافه می کند «فارافاست الان خیلی مد است». شال را می اندازم روی شانه، پوستیش را روی سرم جا می دهم. فقط جارو کم دارم که یک جادوگر کامل شوم! توی آینه نگاهش می کنم. هر دو می خندیم. پوستیش را به فروشنده پس می دهم، کلاه هایی که برای مامان خریده ام از روی پیشخوان بر می دارم و می رویم بیرون . جلوی در دوباره می پرسد مطمئنی نمی خواستی اون کلاه سفیده رو برای خودت برداریم؟ صداش به تدریج اوج می گیرد. مثل وقتی که گیتار الکتریک نامرئی ش را دست می گیرد و با کوئین هم صدا می شود. وقتی می گوید” And now, as tears subside, I find it all so amusing” صداش را بم می کند، درست مثل وقت هایی که برای بار چندم، برایم می خواند؛ « اندیشه مکن که شانه هایت سنگین شود... در شگفت می مانی که به رغم ضعف خویش چه مایه توانایی!» دارد می خواند؛ For what is a man, what has he got چشم هاش را باز کرده، دارد من را نگاه می کند. با همان لحن خودش که شوخی ش را نمی توان از جدی ش سوا کرد، می گوید صدای من کمی با فرانک فرق می کند البته. می خندم لابد، چون چشم هاش می خندند، مثل وقت هایی که می گوید من هنوز هم می توانم بخندانم ات.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 07:51 PM ● یادداشتها (1)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
September 22, 2011
دراز می کشم، درد نجیبی از بین دو کتفم می خزد پشت گردن ام. یادم رفته بود خسته ام. چشم هام را می بندم. احمقانه شاید باشد، ولی فکر می کنم چرا گلی بالای سرش نیست. می دانم که چقدر گل دوست دارد. شده آن 4 تا نازناز توی باغچه باشد، که جانش به جان آن ها بند است. با خودم فکر می کنم این که بستری آخرش نیست، شروع زنجیره ای است که ـــ فکر دیگری می دود لای قبلی: بعدی ها توی بخش انکو خواهد بود، گل بردن آن جا قدغن است. تا این جا هم خوبم. ساعتم را نگاه می کنم، یک ربع به 9 است، بلند می شوم. اول از خودش می پرسم چیزی نمی خواهد، می روم بیرون یک سر. بعد از پرستار شب، بعد از نگهبان بخش، بعد از دربان سینا، چیزی لازم ندارند، من یک سر می روم بیرون. جلوی زعیم نگه می دارم. یکی از دسته های آماده ی ستون وسط چشم ام را می گیرد. رز صورتی است. می شمارشان، 10 تاند، دوباره می شمارم 9 تاست، لابد بار اول اشتباه کرده ام. می خواهم دوباره بشمارم که چراغ ها را یکی یکی خاموش می کنند. یکی شان کرکره را تانصفه پایین می کشد. دسته ی کذا را بر می دارم، سه شاخه هم رز دیگر، می دهم دست فروشنده ی پشت پیشخوان، می گویم فقط کوتاه شوند. مرور می کنم: آب، خرما، رانی، و سیگار. جلوی هیچ کدام از سوپرهای کارگر جای پارک نیست. وقتی می پیچم توی انقلاب هم هنوز خوبم. سر وصال ام که «ژو دسن» می گوید «سلو». صدای ضبط را زیاد می کنم. می گوید گذشت زمان برایش خیلی طول کشیده، دور از خانه، به من فکر می کرده. چهارراه ولیعصر را رد می کنم. می گوید اندکی بیش از حد دریاها را زیر پا گذاشته، و احساس خستگی می کند. می گوید برایش یه قهوه ی خوب درست کنم. زیر پل کالج ام. می گوید داستانی برای تعریف کردن برای من دارد. چراغ سر حافظ قرمز است، خلاص می کنم. دستی را می کشم بالا. دیگر پایم روی هیچ پدالی نیست. چراغ را نگاه می کنم. سرم را می گذارم روی فرمان.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:08 PM ● یادداشتها (2)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
September 13, 2011
موهایم را شانه می کنم، می نشینم روی زمین، جلو زانوهاش. طبق عادتش بلند می شود دست هاش را می شوید، گلیسیرین می زند، می نشیند روی مبل همیشه ش، انگشت هاش می رود لای موهام. این جا، یکی نگران است.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:19 PM ● یادداشتها (1)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
August 26, 2011
خب، اسم دیگرش اتفاق است؛ ولی نه طبعا برای امثال من، که سرگرمی شان نشخوار فکری است! تنسی ویلیامز در سال 1944 «باغ وحش شیشه ای» را نوشته، در سال 1947 «اتوبوسی به نام هوس» را، همان روزها که، آرتور میلر در حال نوشتن «همه فرزندان من» بوده. 1949 «مرگ فروشنده» نوشته شده، 1955«گربه روی شیروانی داغ»، تا1961 که ادوارد آلبی نشسته پای نوشتن«چه کسی از ویرجینیا ولف می ترسد؟». من نه منتقدم، نه آن قدر فیلم دیده ام که جرات کنم برای فیلمی، نقد سینمایی بنویسم. چیزی که بعد مدت ها دوباره بهانه ی نوشتن ام شد، احترام عمیقی است که برای تنسی ویلیامز، و باغ وحش شیشه ای اش قائلم. و شادی وصف ناپذیر از دیدن فیلمی که چون سیاق معمول فیلم ها، نمایشنامه را به باد فنا نداده.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 04:41 AM ● یادداشتها (1)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
July 28, 2011
-------------------------- باز هم مرا به گریه واداشت، گریستن خان چوپان
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 04:57 PM ● یادداشتها (2)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
July 19, 2011
انگشت می کشم روی لب هاش. خم می شوم پشت پلک هاش را می بوسم. لبخند می زند، باز می کند چشم هاش را. طاق باز می شود، به سقف نگاه می کند. می گوید چند وقت پیش ها یک فیلمی می دیدم، مرده کارگردان بود. با زنش سر یکی از فیلم هاش آشنا شده بود، زنه برای تست بازیگری آمده بود. مرده نیم چرخی زده بود دورش، موهاش را باز کرده بود، آورده بود جلو، ریخته بود روی شانه هاش. بعد با سر انگشت چانه ی دختره را بالا آورده بود و نگاهش کرده بود. یک بار که زنه فیلم ضبط شده ی تست بازیگری یکی از آخرین کارهای شوهرش را نگاه می کرد، دید شوهرش نیم چرخی زد دور دختر هنرپیشه، موهاش را باز کرد، آورد جلو، ریخت روی شانه هاش. بعد با سرانگشت چانه ی دختره را بالا آورد و نگاهش کرد. غم انگیز بود. با خودم قرار گذاشتم این معامله را من با هیچ کسی نمی کنم. اگر تئاتر مورد علاقه م تالار قشقایی اجرا داشت، بلیط نمی خرم دعوتش نمی کنم. نمی برم اش رفتاری سر شاپور با هم ته چین بخوریم. باهاش نمی روم گالری سیحون، نمایشگاه عکاسی تماشا کنم. اصلا جاهام که تمام شد، کوچ می کنم، جای پارک شهر، توی نشنال پارک باهاش قدم می زنم. موهاش را طور دیگری بازی می دهم، یک کاری می کنم که اگر از سر اتفاق خاطراتشان را برای هم تعریف کردند هیچ کدام به مخیله شان خطور نکند با یک زن خوابیده اند. چرخید سمت من، ولی می دانی چه شد. یک بار که یکی خواست سورپرایزم کند، مرا درست برد همان رستورانی که دیگری برده بود. از پله های رستوران که رفتیم بالا، لاینل ریچی داشت بعد از دو سال و اندی هنوز می خواند ایز ایت یو آی م لوکینگ فور، فهمیدم زندگی دیوث تر از این حرف هاست! دست می کشم روی گردی شانه ش، پایین تر روی زنخدان بازوش، می گویم هیچ بهت گفته بودند فحش که می دهی قشنگ تر می شوی؟ می گوید نه. ابرو بالا می اندازد، لبخند می زند. می گوید می دانی دیوث یعنی چه؟ می گویم نه. می گوید کسی که سر بساط مشروب بنشیند، ولی فقط از مزه اش بخورد! خنده م می گیرد، سرم را می برم توی گودی گردنش، دست هام را حلقه می کنم پشت کمرش، با هم غلت می زنیم. با صدای جیغ اش از خواب می پرم، صدا از اتاق من می آید. از لبه های وان می گیرم، بلند می شوم، سرآسیمه خودم را می رسانم به اتاق، ایستاده کنار پنجره، پرده ها را کنار زده، نور چشمم را می زند. دستم را سایه بان می کنم. جلو می روم. از برگ های روی شیشه خبری نیست، پیچ ها مثل سبد حصیری در هم گره خورده اند و جمع شده اند یک گله جا. از میان کپه ی سبز برگ ها، غنچه ای به بزرگی یک انبه پیچیده لای غلاف سبزش دیده می شود. آرام و قرار ندارد، می گوید نگاه کن، ببین. ببین شباهنگ به گل نشسته! نوک غلاف کنار رفته، یک صورتی ملایمی از آن لا پیداست.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 09:13 PM ● یادداشتها (7)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
July 01, 2011
امیر از قلیه ماهی تعریف می کند، طاهره ظرف نیمه خورده را خالی می کند توی بشقاب خودش، چیزی نمی گوید. من سرم را تکیه می دهم به پشتی صندلی. آقا رضا بر می گردد عقب، می پرسد چای می خورم؟ ₪₪₪ گوشی م زنگ می خورد. توی شهر کتاب بخارستم، گم لای کتاب ها. عکس یک خانه می افتد، که کنارش به پینگیلیش نوشته انوشه. باز می کنم گوشی را، جای سلام می گویم ای جان! نخودی می خندد، لابد الان گونه هاش توی صورت مثل همیشه بی آرایش اش برجسته شده، و چشم هاش برق می زنند، لابد الان نشسته توی کاناپه ی آبی ش و پاهاش را قایم کرده زیر دامن پر چین اش. دنبال گوشه ی دنجی می گردم که بتوانم راحت صحبت کنم. می روم بخش کتاب کودک، می گویم امشب قرار بود زنگش بزنم. از رضا می پرسم. از خودش. از من می پرسد. از رزن. می گویم دیروز تمام شد. ذوق می کند. می گوید بالاخره. می خندم، لای قفسه ها راه می روم و گاهی کتابی ورق می زنم. یا اتیکت وسیله ی بازی ای را جابجا می کنم. بین عروسک ها، لای خرس و سنجاب و فلامینگو، چشمم می افتد به یک لاک، لاک مارپیچ کرم و قهوه ای، انوش دارد از پشتکار رضا تعریف می کند در کلاس تار، می گوید کاش نصف غیرت رضا را او داشت، شش دست و پا از طرفین لاک بیرون زده، می گوید کاش بچه شان به رضا برود، لاک را تکان می دهم، دو تا چشم کوچک خجالتی از زیر لاک پیدا می شوند، می پرسم ببینم انوش ـــ می گوید آره، دو و نیم ماهش ئه. حول و حوش دی به دنیا می آد. خرچنگ لاک دار را بر می دارم ، بی اختیار می گویم ای جان! انوش می پرسد امسالی چطور شده؟ می گویم محشر است، به خصوص رنگش. رضا می گوید این انگور مهاباد هم توش دارد، خوشرنگ می کند. می گویم برنامه ی جدید برای نمایشگاه نداری؟ می گوید گاهی عروسک می سازم، ولی همین طوری، نه فعلا. دالیدا دارد همه ی «ق» ها را «ر» می خواند. رضا می رود سمت اتاق خواب، با دو تا فرشته بر می گردد: قرمز و آبی. ظریف و کوچکند، قد فاصله ی نوک شست تا انگشتری، وقتی دستت را باز کرده باشی. از کمر وصلند به یک نخ باریک، با ذوق تعریف می کند قرار است بالای تخت دخترشان به آهستگی بچرخند، وقتی خواب رفته است. انوش دارد عکس ها را می ریزد روی اس دی. نشسته ام روی چهارپایه. به فرشته ها نگاه می کنم. به گلدان های روی هره. به ردیف کتاب هاشان که بالای میز کامپیوتر، توی دو قفسه به موازات هم چیده اند. به چشم های زیر لاک. به تخم سنبل توی جعبه، به تراشه های مداد توی تنگ شیشه، به ظرف های کوچک رنگ تنگ هم، به این زن و شوهر پشت میز کامپیوتر این جا، توی این خانه من همیشه فکر می کنم، به ـــ به قول طاهره به چیزهای خوب. خیلی خوب.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:22 AM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
June 12, 2011
خشم نیست. نفرت نیست. دلم هم نمی سوزد، شکایت و انکار هم نیست ـــ فقط احساس می کنم پام رفته توی گل، توی لجن، انگار افتاده باشم توی باتلاق، فرو می روم، دست خودم نیست، صورتم خیس می شود. سر ولی عصر تاکسی می گیرم، سرم را تکیه می دهم به شیشه و تا خانه بی صدا گریه می کنم.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 09:55 PM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
June 04, 2011
کلیپس را باز می کنم، باد بپیچد لای موهام. طبق عادت انگشت هام را می کشم آن لا، یک چنگه از موهای سست شده می ماند توی مشتم، می ریزم روی زمین. دراز می کشم بین علف ها. الان دارند از بالا نگاهم می کنند. صدای آب می آید. هوا گرم نشده هنوز، رودخانه آب دارد. سرم را که تکان می دهم نور از لابلای برگ های گردو چشمک می زند. نور. برگ. نور. برگ. نور. یک پرنده ای چهچه می زند، نمی بینم اش، فقط صداست. عمو خدایی می گفت آن هایی که خوب می خوانند نرند، تا اواسط تیر که مطمئن شوند فصل جفت گیری تمام شده. چشم هایم را می بندم کف پاهایم را می گذارم روی زمین. روی خاک. یک چراغی، گوشه ی کله م، آن بالا سمت راست روشن می شود، مدارم کامل شده! ₪ یک چیزی روی پام راه می رود، بلند نمی شوم. می بندم چشم هام را. دوست دارم خیال کنم. باید مورچه باشد؛ یک بچه مورچه لابد. از لای انگشت اول و دوم، بالا می آید. می پیچد روی منحنی آبی زیر پوستم. بالاتر می آید. گم اش می کنم. باید روی اسکار جراحی م باشد. این جا حس درست و درمانی ندارد، سال هاست. قبول نیست، قرار نبود برود آن جا. پایم را بلند می کنم. ₪₪₪
چشم هام را می بندم. دارم به بچه مورچه فکر می کنم. سال دیگر، همین وقت ها، وقتی زیر درخت گردو، لابلای علف ها، نهالی سبز شد با رگه های آبی زیر تنه ی سفیدش که از سرشاخه های تردش، جای برگ، موهای قهوه ای رشد می کنند، همان موقع که یک شب باد خیلی تندی می آید، و عمو خدایی توی یخدان خاله جان دنبال کلیپس قدیمی هاش می گردد، که موهای درختش را روی شاخه گوجه کند، و از تینا لاک سرخابی ش را قرض بگیرد که به زایده های پنجه ای درختش بمالد، همان وقتی که مجبور شود همه ی کتاب نایاب فروشی های انقلاب را زیر و رو کند تا یک جمله ای را از چاپ قبل انقلاب «ماه پنهان است» برایش بخواند، تا موهای درختش نریزد، مادر مورچه بالاخره حرفش را باور خواهد کرد. اگر آن روزها زانودرد امانش بدهد که هنوز گاهی به باغ سر بزند.ا
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 07:49 PM ● یادداشتها (3)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
May 28, 2011
اندوهی سبک و آرام
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:29 AM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|