--"Frank Sinatra"-- "My Way"


دانلود


404 Not Found

404 Not Found

The server can not find the requested page:

rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=cd7dae25ff99bab18e0638985bb440c3 (port 80)

Please forward this error screen to rpc.blogrolling.com's WebMaster.


Designed by ARDAVIRAF
December 05, 2011

سرم را می گذارم روی سینه ش. با انگشت هاش بازی می کنم. می گویم یک سوال سخت بپرسم ازت. می گوید بپرس؛ این را همین طوری نمی گوید، «صمیمانه» می گوید، «دوستانه» می گوید، طوری که دوست دارم بگوید، دوست دارم بشنوم، طوری که انگار مدت هاست منتظر همین پرسیدن من بوده باشد. می پرسم بهترین آهنگی که دوست داری کدام است؟ من و من می کند، می گوید یک آهنگ... می دانم برای کسی که گوشی های ام پی تری پلیرش دیگر جزئی از گوش هاش شده، گفتن یک آهنگ و تنها یک آهنگ خیلی سخت است. جمله م را عوض می کنم، می پرسم «یکی از بهترین آهنگ ها...». شک نمی کند، بی هیچ مکثی می گوید: “My Way” می دانم دوست دارد این آهنگ را. حتی می دانم که احسان هم این آهنگ را دوست دارد، آن قدر که به عنوان موسیقی متن فیلم فارغ التحصیلی شان گذاشته بودند. می گویم برایم بخوان. می خواند؛

And now, the end is near
And so I face the final curtain
My friend, I'll say it clear
I'll state my case, of which I'm certain

دستش را دور شانه م حلقه می کند. ایستاده ایم جلوی پروفسور کمالیان. درباره ی وسعت درگیری می پرسد، می گویم بالای دیافراگم است استاد. جلو می روم، کمک می کنم سونوی شکم را لای پرونده پیدا کند. سرش را تکان می دهد، و دوباره از پشت میکروسکوپ بلوک ها را نگاه می کند. بر می گردم سر جام. دوباره دستش را حلقه می کند دور شانه م، یادم می آورد که یکی این جاست، کنار من. همه ی این شش ساعت کذایی توی مطب پروفسور و هنوز هم.

دارد می خواند و من انگشت هام را لای موهای کوتاهش حرکت می دهم. خیس عرق اند. می خواند و من پوستیش را از دست خانم فروشنده می گیرم، همین طور که می گویم یک چیز سنگین تر، برای مادرم می خواهم، توضیح می دهم بعد شیمی درمانی موهایش ریخته، نگرانم سرما بخورد. با من می آید سمت آینه. خانم می گوید این که خیلی شیک است. با لهجه ی آذری ش اضافه می کند «فارافاست الان خیلی مد است». شال را می اندازم روی شانه، پوستیش را روی سرم جا می دهم. فقط جارو کم دارم که یک جادوگر کامل شوم! توی آینه نگاهش می کنم. هر دو می خندیم. پوستیش را به فروشنده پس می دهم، کلاه هایی که برای مامان خریده ام از روی پیشخوان بر می دارم و می رویم بیرون . جلوی در دوباره می پرسد مطمئنی نمی خواستی اون کلاه سفیده رو برای خودت برداریم؟

صداش به تدریج اوج می گیرد. مثل وقتی که گیتار الکتریک نامرئی ش را دست می گیرد و با کوئین هم صدا می شود. وقتی می گوید” And now, as tears subside, I find it all so amusing” صداش را بم می کند، درست مثل وقت هایی که برای بار چندم، برایم می خواند؛ « اندیشه مکن که شانه هایت سنگین شود... در شگفت می مانی که به رغم ضعف خویش چه مایه توانایی!»

دارد می خواند؛

For what is a man, what has he got
If not himself, then he has naught
To say the things he truly feels
And not the words of one who kneels
The record shows I took the blows
And did it my way

چشم هاش را باز کرده، دارد من را نگاه می کند. با همان لحن خودش که شوخی ش را نمی توان از جدی ش سوا کرد، می گوید صدای من کمی با فرانک فرق می کند البته. می خندم لابد، چون چشم هاش می خندند، مثل وقت هایی که می گوید من هنوز هم می توانم بخندانم ات.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 07:51 PM یادداشتها (1)
September 22, 2011

دراز می کشم، درد نجیبی از بین دو کتفم می خزد پشت گردن ام. یادم رفته بود خسته ام. چشم هام را می بندم. احمقانه شاید باشد، ولی فکر می کنم چرا گلی بالای سرش نیست. می دانم که چقدر گل دوست دارد. شده آن 4 تا نازناز توی باغچه باشد، که جانش به جان آن ها بند است. با خودم فکر می کنم این که بستری آخرش نیست، شروع زنجیره ای است که ـــ فکر دیگری می دود لای قبلی: بعدی ها توی بخش انکو خواهد بود، گل بردن آن جا قدغن است. تا این جا هم خوبم. ساعتم را نگاه می کنم، یک ربع به 9 است، بلند می شوم. اول از خودش می پرسم چیزی نمی خواهد، می روم بیرون یک سر. بعد از پرستار شب، بعد از نگهبان بخش، بعد از دربان سینا، چیزی لازم ندارند، من یک سر می روم بیرون. جلوی زعیم نگه می دارم. یکی از دسته های آماده ی ستون وسط چشم ام را می گیرد. رز صورتی است. می شمارشان، 10 تاند، دوباره می شمارم 9 تاست، لابد بار اول اشتباه کرده ام. می خواهم دوباره بشمارم که چراغ ها را یکی یکی خاموش می کنند. یکی شان کرکره را تانصفه پایین می کشد. دسته ی کذا را بر می دارم، سه شاخه هم رز دیگر، می دهم دست فروشنده ی پشت پیشخوان، می گویم فقط کوتاه شوند.

مرور می کنم: آب، خرما، رانی، و سیگار. جلوی هیچ کدام از سوپرهای کارگر جای پارک نیست. وقتی می پیچم توی انقلاب هم هنوز خوبم. سر وصال ام که «ژو دسن» می گوید «سلو». صدای ضبط را زیاد می کنم. می گوید گذشت زمان برایش خیلی طول کشیده، دور از خانه، به من فکر می کرده. چهارراه ولیعصر را رد می کنم. می گوید اندکی بیش از حد دریاها را زیر پا گذاشته، و احساس خستگی می کند. می گوید برایش یه قهوه ی خوب درست کنم. زیر پل کالج ام. می گوید داستانی برای تعریف کردن برای من دارد. چراغ سر حافظ قرمز است، خلاص می کنم. دستی را می کشم بالا. دیگر پایم روی هیچ پدالی نیست. چراغ را نگاه می کنم. سرم را می گذارم روی فرمان.
14 ثانیه وقت دارم گریه کنم.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:08 PM یادداشتها (2)
September 13, 2011

موهایم را شانه می کنم، می نشینم روی زمین، جلو زانوهاش. طبق عادتش بلند می شود دست هاش را می شوید، گلیسیرین می زند، می نشیند روی مبل همیشه ش، انگشت هاش می رود لای موهام.

این جا، یکی نگران است.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:19 PM یادداشتها (1)
August 26, 2011

اینجا بدون من.jpg

خب، اسم دیگرش اتفاق است؛ ولی نه طبعا برای امثال من، که سرگرمی شان نشخوار فکری است! تنسی ویلیامز در سال 1944 «باغ وحش شیشه ای» را نوشته، در سال 1947 «اتوبوسی به نام هوس» را، همان روزها که، آرتور میلر در حال نوشتن «همه فرزندان من» بوده. 1949 «مرگ فروشنده» نوشته شده، 1955«گربه روی شیروانی داغ»، تا1961 که ادوارد آلبی نشسته پای نوشتن«چه کسی از ویرجینیا ولف می ترسد؟».
بحث عددها نیست، این جا هم کلاس تاریخ ادبیات نیست.
شاید از جای درستی صحبتم را شروع نکردم، یک جایی خوانده بودم «تنسی ویلیامز» گفته : «هميشه با شخصيت‌هايي كه روي لبه‌ي سقوط قدم بر مي‌دارند، از زندگي هراسانند و محتاج كس ديگري هستند، راحت‌تر هم‌ذات‌پنداري كرده‌ام. قدرتمندان واقعي، همين آدم‌هاي به ظاهر شكننده‌اند.»
چیزی که آثار این دو دهه از نمایشنامه نویسی امریکا را از دوران قبل و بعدش متمایز می کند، پرداختن به آدم های معمولی، شکننده، دغدغه های روزمره و خانوادگی است.خبری از قهرمان نیست، از معجزه، از شعار، اخلاق، انسانیت، ارتقا جامعه ی مدنی، رستگاری، دین، خدا.
خبری از هیچ چیز بزرگی نیست.
قصه، قصه ی فروشنده ای است که خیلی ساده، بدهکار می میرد، مادری که در آرزوی ازدواج دختر معلولش برای تغییر اثاث خانه، بازاریابی تلفنی می کند، زوج هایی که به واسطه ی یک افراط ساده در نوشیدن مشروب، تمام زندگی شان را جلوی هم بالا می آورند. قصه، قصه ی آدم های معمولی است که روی لبه ی سقوط قدم بر می دارند. و همین باعث می شود تو به راحتی با آن ها هم ذات پنداری کنی.

من نه منتقدم، نه آن قدر فیلم دیده ام که جرات کنم برای فیلمی، نقد سینمایی بنویسم. چیزی که بعد مدت ها دوباره بهانه ی نوشتن ام شد، احترام عمیقی است که برای تنسی ویلیامز، و باغ وحش شیشه ای اش قائلم. و شادی وصف ناپذیر از دیدن فیلمی که چون سیاق معمول فیلم ها، نمایشنامه را به باد فنا نداده.
گرچه بخش عمده ای از تحسین و احترامی که برای این اثر قائلم، مربوط به نحوه ی برخورد «جیم» (رضا) و «لورا» (یلدا) است، و دیالوگ ماندگارشان. به شکستن تک شاخ محبوب ترین اسب شیشه ای لورا، در اثر اشتباه جیم. جایی که جیم همچون روزنه ای، قدمگاه ورود لورا به جامعه می شود، و این پذیرش معلولیت، و سپاس لورا از جیم با هدیه کردن همان اسب شیشه ای شاخ شکسته به جیم متجلی می شود.
و حالا تام (احسان) به او بیندیشد، یا نه، کنارش باشد یا نه، به یادش بیفتد یا نه،خواننده خاطرش جمع است که لورا از دنیای محدود مادرش پرواز کرده، و به اندازه ی کافی فاصله گرفته که جایش دیگر امن باشد.
دنیای از فرط سبکی تحمل ناپذیر ویلیامز، با راه حل های شفاف و دست یافتنی امریکایی.
بخشی که هیچ ردپایی از آن در فیلم نیست، و در یک سکانس کوتاه و سطحی به اعلام وجود نامزد رضا به یلدا خلاصه می شود.

با تمام این اوصاف، می خواهم بگویم من، به شخصه، به مثابه ی زمان و مکان و پیچیدگی های روزافزون زندگی مدرن، امضای بهرام توکلی را پای باغ وحش شیشه ای می پسندم. این که از جایی راهش را از استاد جدا می کند. و به خود اجازه می دهد با فروتنی تمام در ابتدای اثرش کلمه ی «اقتباسی از» را به « باغ وحش شیشه ای تنسی ویلیامز» اضافه کند.
او در این میان، در کمال متانت، «شکستن مرز حقیقت و رویا»، که بزرگ ترین دغدغه یا شاید بیماری نسل من و ماست، چاشنی کار استاد می کند. و می خواهم بگویم به پشتگرمی بازی ستودنی چهار شوالیه ش، الحق از عهده بر می آید.



نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 04:41 AM یادداشتها (1)
July 28, 2011

Duman.JPG


گـینه آغلاتدی منی خان چوبانین آغلاماسی
سارانین سل لره بل باغلاماسی
یـر اوزون گان بورویوپ دونـیـا دولـوپـدور یـالانا
هاراسیننان یاپشم خوشدو جهانین هاراسی
واردی هر بیر یارانین مرهمی تاپسان طبیبین
نــجـه درمان اولاجــاخ اولسا طبیبین یاراسی

--------------------------

باز هم مرا به گریه واداشت، گریستن خان چوپان
کمر بستن سارا به سیل
زمین در خون غلتیده، دنیا از دروغ انباشته
به کجا متوسل شوم،کجای جهان مایه ی دلخوشی است
هر زخمی را مرهمی است گر طبیبش را بیابی
چگونه درمان خواهد شد، گر طبیب به دردی مبتلا شود


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 04:57 PM یادداشتها (2)
July 19, 2011

انگشت می کشم روی لب هاش. خم می شوم پشت پلک هاش را می بوسم. لبخند می زند، باز می کند چشم هاش را. طاق باز می شود، به سقف نگاه می کند. می گوید چند وقت پیش ها یک فیلمی می دیدم، مرده کارگردان بود. با زنش سر یکی از فیلم هاش آشنا شده بود، زنه برای تست بازیگری آمده بود. مرده نیم چرخی زده بود دورش، موهاش را باز کرده بود، آورده بود جلو، ریخته بود روی شانه هاش. بعد با سر انگشت چانه ی دختره را بالا آورده بود و نگاهش کرده بود. یک بار که زنه فیلم ضبط شده ی تست بازیگری یکی از آخرین کارهای شوهرش را نگاه می کرد، دید شوهرش نیم چرخی زد دور دختر هنرپیشه، موهاش را باز کرد، آورد جلو، ریخت روی شانه هاش. بعد با سرانگشت چانه ی دختره را بالا آورد و نگاهش کرد. غم انگیز بود. با خودم قرار گذاشتم این معامله را من با هیچ کسی نمی کنم. اگر تئاتر مورد علاقه م تالار قشقایی اجرا داشت، بلیط نمی خرم دعوتش نمی کنم. نمی برم اش رفتاری سر شاپور با هم ته چین بخوریم. باهاش نمی روم گالری سیحون، نمایشگاه عکاسی تماشا کنم. اصلا جاهام که تمام شد، کوچ می کنم، جای پارک شهر، توی نشنال پارک باهاش قدم می زنم. موهاش را طور دیگری بازی می دهم، یک کاری می کنم که اگر از سر اتفاق خاطراتشان را برای هم تعریف کردند هیچ کدام به مخیله شان خطور نکند با یک زن خوابیده اند. چرخید سمت من، ولی می دانی چه شد. یک بار که یکی خواست سورپرایزم کند، مرا درست برد همان رستورانی که دیگری برده بود. از پله های رستوران که رفتیم بالا، لاینل ریچی داشت بعد از دو سال و اندی هنوز می خواند ایز ایت یو آی م لوکینگ فور، فهمیدم زندگی دیوث تر از این حرف هاست! دست می کشم روی گردی شانه ش، پایین تر روی زنخدان بازوش، می گویم هیچ بهت گفته بودند فحش که می دهی قشنگ تر می شوی؟ می گوید نه. ابرو بالا می اندازد، لبخند می زند. می گوید می دانی دیوث یعنی چه؟ می گویم نه. می گوید کسی که سر بساط مشروب بنشیند، ولی فقط از مزه اش بخورد! خنده م می گیرد، سرم را می برم توی گودی گردنش، دست هام را حلقه می کنم پشت کمرش، با هم غلت می زنیم.
غافلگیرم می کند. هیچ وقت مطمئن نیستم همه چیز را در موردش می دانم. و این چیزی است که هنوز دوست دارم.
آگهی داده بودم برای یک هم خانه. هیچ پیش فرضی هم نداشتم درباره ی شکل و شمایلش. پشت تلفن از لهجه ش فهمیدم ایرانی است، جا نخوردم، این جا ایرانی ها با یک طناب نامرئی به هم متصلند انگار. برایم کم پیش نیامده راننده تاکسی با تلفنش فارسی صحبت کند، یا خانم جوانی که برای تعمیر سمعک پدرش آمده شرکت، به فارسی با پیرمرد کلنجار برود.
دوران دبیرستان که به اجبار پدرم کلاس تار می رفتم، یک بار برای تولدم کاستی از کیوان ساکت گرفت، یک ساید کاست آهنگ های کلاسیک بود مثلا رقص مجار که با تار نواخته بودند. توی جلدش نوشته بود منتظرم یک روزی به این خوبی بزنی؛ اسم آلبوم بود « دیدار شرق و غرب». اسمی که بار اول دیدنش به ذهنم رسید. گوشواره های آویزدار از لای موهای شرابی کوتاهش دیده می شد. آن موقع ها نمی دانستم ویزیتور یک شرکت تبلیغات رنگ موست. دامن گل دار ماکسی پوشیده بود با تاپ بنفش، و کت کرم. کوله پشتی و کفش کتانی. طوری توی اتاق ها قدم زد، انگار خانه ی کودکی ش. دست کشید رو کاغذ دیواری، روی پنجه ی پا بلند شد قاب عکس چوبی روی دیوار را میزان کرد، نپرسید چراغ سرویس بهداشتی کجاست، یا هواکش را چطور می شود خاموش کرد. نمی شد گفت شرقی است. همان قدر که مدرن نبود. جای همه چیز را می دانست، این را بار اولی که تعارف زد با هم نهار بخوریم هم فهمیدم. زیره ریخته بود توی ماکارونی. خودم هم یادم نبود این زیره ای را که مادر بار آخر آمدنش آورده بود، کجا گذاشتم. دیر برگشته بودم از شرکت، حوصله ی آشپزی نداشتم. شماره ی رستوران را نوشته بودم روی کاغذی، همیشه بر تلفن بود. پیداش نکردم. بعد از آمدنش جای یک چیزهایی را عوض کرده بود. خط نشان کشیده بودم با کاناپه ی من کاری نداشته باشد، ولی درباره ی تلفن چیزی نخواسته بودم. بعد از این همه هم خانه ی رنگارنگ می دانستم که نه توضیح خواستن فایده دارد، نه جوابش دردی از من دوا می کند. نشستم روی کاناپه و سیگاری گیراندم. زیر سیگاری را سراند روی میز. گفت با من شام می خوری؟ سر میز حرف زدیم، از همه چیز و هیچ چیز. توی غربت می توانی 24 ساعت درباره ی اتوبان چمران خاطره تعریف کنی و نوستالژیک شوی. چیزهایی که وقتی ایران بودی تصورش را هم نمی کردی روزی برایت خاطره شود. تعریف کرد مدت زیادی نیست که آمده، و برایش هیچ چیز تنهایی به سختی تنها غذا خوردن نیست. تعریف کردم بعد از تمام شدن فوق ام ماندگار شدم. سن ات که بالا می رود نه نگرانی به موی بلندت گیر بدهند، نه به آستین کوتاهت. ولی یک چیزهایی توی زندگی آدم تغییر می کند که می بیند نه راه پیش دارد، نه راه پس. همیشه ماندن راهی برای صرفه جویی در انرژی است. وقتی می مانی، خواسته یا ناخواسته قبول می کنی که تاوان انتخابت را بپردازی، قبول می کنی که هیچ وقت دوباره صدای مادرت را که حین پیچیدن دلمه ی برگ، «غوغای مستی» مهستی را زمزمه می کند نخواهی شنید، یا صبح جمعه با غژ و غژ رادیوی پدرت که دنبال صدای امریکا می گردد، از خواب بیدار نخواهی شد، یا چه می دانم عمه ات از شعله زرد نذری اربعین یک کاسه ی اضافی برای تو نخواهد فرستاد. قبول می کنی بدون این که درست بدانی چه چیزی را قبول کرده ای. پرسیدم تو چطور سر از این جا درآوردی؟ موهاش را داد پشت گوشش، خندید. گفت داستان من هم چیز تازه ای نیست، یکی از همین هاست که تا حالا شنیده ای. بلند شد، پرسید نمی خوری دیگر، بردارم بشقابت را؟ سرم را تکان دادم که نه، چنگال را آوردم بالا، پرسیدم راستی این دانه های سیاه چی بود توی مایه ی ماکارونی. گفت زیره.
از این دست کارها زیاد می کرد، یک حلقه لیمو می انداخت توی فنجان چای، یا یک برگ نعناع ته لیوان آب. خلال پرتقال توی کاسه ی سالاد، یا تخم گشنیز روی کتلت. یک شعور بی قیدی داشت نسبت به اشیا، انگار که، صداشان را می شنید یا بو می کشیدشان. روز اول وارد هال که شد، رفت کنار پنجره، از لای کرکره ها بیرون را نگاه کرد، پرسید پس پاسیو کجاست؟ گفتم اتاق شما خوب نورگیر است، پاسیو بین اتاق من است و آشپزخانه. لبخند زد، گفت دیدنش که ضرر ندارد. اتاقم به هم ریخته بود، بردم اش سمت آشپزخانه. شیشه را که روی غلتک سراندم، کوله پشتی را گذاشت دم در، فرز از کنارم گذشت، و صاف رفت سر گلدان مارگریت. شست و انگشتری را کشید دور تنه و خم شد روی پایین ترین پیچ اش. گفتم خانوم دست نزنید این گیاه به لمس حساس است، برگ هاش می بندند. پشت یکی از برگ ها را با پشت انگشت اشاره چرخاند، برگ تکان نخورد. انگار حرفم را نشنیده باشد. گفت دست هایتان زیاد عرق می کند؟
بلند شد انگشتش را آورد نزدیک روم، گفت شته زده این بیچاره را! جاندار سبز شفاف از روی ناخن راه کشید به سمت بند اول.
اول کداممان بند را آب داد؟ مارگریت داشت موهاش را شانه می کرد، موهای لختش تا گودی کمرش را می پوشاند. سرش را انداخته بود پایین. خم می شوم از پشت پلک ها می بوسمش. سرش را بلند می کند، می گوید موهام را برام گیس می کنی؟ سه قسمت می کنم موها را، باز یکی تنک تر از دو تای دیگر شده. دارد تعریف می کند امروز کلاسشان کنسل شده، با رفقا رفته اند سینما، می گوید باید فیلم را ببینم، بعد حرف بزنیم. نوک بافه را با دست چپ نگه می دارم، دست راست را می برم جلو که یعنی کش را بده، می بینم جای مو یک دسته پیچ توی دستم است، که یکی یکی برگ هاش می بندند. هراسان بیدار می شوم. نشسته پایین تختم روی زمین. خیس عرق ام. نور لپ تاپ صورتش را روشن کرده. می گوید این گزارش را باید تا صبح آماده می کردم. تب ات خیلی پایین آمده، ولی ترسیدم نصفه شب بیدار شوی، چیزی بخواهی. بلند می شود، سرش را می آورد نزدیک تر، چیزی نمی خواهی؟ موهاش خیس اند، بوی سیب ترش می دهد، من چیزی نمی خواستم؟ سرم را بلند کردم، لب هام را گذاشتم روی لب هاش. لپ تاپ از لبه ی تخت سر خورد. هیچ مقاومتی نکرد، تعجب نکرد، حرفی هم نزد، انگار او خواسته باشد. بعد لب هاش را گذاشت رو پیشانی م، گفت تب داری تو هنوز. گفت دیدی دکترها پشت دست را می گذارند روی پیشانی، خنک تر از کف انگشت هاست. ولی این عادت پدرم بود، هر وقت مریض می شدیم با بوسه تبمان را اندازه می گرفت.
خیلی بعدتر بود که توضیح داد «شباهنگ» لامسه ندارد، به دما و رطوبت حساس است. نشسته بود توی پاسیو، با گلدان مارگریت ور می رفت. دستکش پارچه ای دست کرده بود، برگ های زردش را کند، از سمی که ریخته بود توی ظرف شیشه پاک کن اسپری کرد روی پیچ هاش. پرسیدم شباهنگ؟ گفت ما بهش می گوییم شباهنگ، من خیلی لغت عقب ام، اینجا چی صداش می کنند؟ گفتم من هم خیلی گشتم، اسمش توی هیچ کتابی نبود. من بهش می گویم گلدان مارگریت، توضیح دادم هم خانه ی سابقم. گفتم با هم کاشتیم اش. دانه اش را از دوستی گرفته بود، هیجانی داشتیم آن صبح که جوانه زد. گفت دانه؟ شوخی می کنی! شباهنگ که دانه ندارد. ساقه ی خزنده است. گفتم ولی خودمان کاشتیم اش. یک غلاف سبز کم جانی خاک را شکافته بود، آمده بود بالا. یک هفته نشده مارگریت با یک کیسه خاک برگ آمد خانه، خنده م گرفت. گفتم این فنچ کود هم می خواهد؟! دلخور شد، گفت فنچ ها هم بزرگ می شوند.
مارگریت بی خبر که رفت، گفتم شاید روزی برگردد برای بردن اش. امانت است پیش من. اوایل فقط آبش می دادم. گفتم بعد از رفتنش خشک می شود به تدریج، ولی هی جان گرفت، هی بزرگ تر شد. پیچ هاش روی زمین راه افتادند، گل های دیگری هم بودند توی پاسیو، شاخه های آن ها را قیم کرد و رفت بالا، پیچ هایی که خزیده بودند روی خاک، ریشه کردند، خودشان پایه شدند برای پیچ های جدید. یواش یواش همه ی گلدان های دیگر خشک شدند. یک روز که از شرکت برگشتم، دیدم گلدانش ترک برداشته. ریشه ها از لای ترک ها افتاده بودند بیرون. توی این مدت چند بار گلدانش را عوض کردم. این آخری از در رد نمی شد. جام بُر آوردم، شیشه ی پاسیو را در آورد، گلدان را که گذاشت دوباره شیشه را جا انداخت. جاش که بازتر شد، برگ داد هی، برگ هاش چسبیدند روی شیشه، تا جایی که همه ی پنجره ی اتاقم را یکدست سبز کرد. آن قدر که دیگر هیچ نوری تو نمی آمد. سرش را بلند کرد، گفت تو اگر دنبال نور بودی، پرده ی به آن کلفتی را چرا آویزان کرده ای توی اتاقت؟ یک شب بی خوابی زده بود به کله م، رفتم بار. یک دختری، نشست روی چهارپایه ی کنارم پشت پیشخوان. موهای بلند بلوند داشت تا روی کمرش. ودکا سفارش داد. گفتم می دانستید «ود» به روسی می شود آب، از همان ریشه ی واتر است. «ـکا » پسوند تصغیر و تحبیب روس هاست، مثل آنوشکا، که یعنی آنوش دوست داشتنی، چشمک زد، گفت پس به سلامتی آب دوست داشتنی! گیلاس هایمان را به هم زدیم. درست یادم نمانده باقی ش چطور پیش رفت، ولی آخرش تا خرخره مست کرده بودیم، آمدیم خانه. داشتیم لباس های هم را می کندیم، که چشمم افتاد به لبه ی باز پنجره. یک شاخه ای آمده بود تو، داشت می پیچید دور نرده های تخت. دختره را پس زدم، بلند شدم سعی کردم از دور تخت بازش کنم، برگ هاش یکی یکی می بستند، پیچ اش شده بود طناب، از لای پنجره پرتش کردم توی پاسیو. بستم پنجره را. دیدم دختره با وحشت دارد من را نگاه می کند. خواستم نزدیکش شوم، هل ام داد. گفت:«یک دیوانه ی دیگر!» دکمه های شلوار جین اش را پایین و بالا بست. صدای کوبیده شدن در به خود آوردم. همان هفته این پرده را دادم بدوزند. این ها را نمی گویم، مطمئن نیستم که بخواهد جواب واقعی سوالش را بداند، می گویم نور اول صبح بدخوابم می کند. نگاهم می کند. ببینم خب اتاقت را چرا عوض نکردی؟ زیاد سوال می کند، مثل مارگریت، مثل همه ی زن ها.
مارگریت می پرسد پس چرا نمی رسیم؟! برای بار چندم می گویم دیگر چیزی نمانده. نزدیک هم رکاب می زنیم. گاهی مارگریت جلو می افتد، گاهی من. مثل هر یکشنبه با دوچرخه می رویم سمت دریاچه. باد افتاده لای موهاش. بلند می خندد. جلو می زنم، زیگزاگ می رانم که نتواند جلو بیفتد. صدای خنده ش قطع می شود، می چرخم عقب. ایستاده، نمی آید. دور می زنم و بر می گردم. می پرسم چرا نمی آیی. می گوید همین جا خوب است. همین جا بنشینیم صبحانه مان را بخوریم. می گویم بیست دقیقه فقط مانده تا دریاچه. می گوید نه همین جا. دوچرخه ام را تکیه می دهم به تنه ی درختی، مارگریت دوچرخه ش را تکیه می دهد به مال من. کمک می کند کول پشتی م را زمین بگذارم. زیر انداز را بر می دارم، دنبال جای مناسبی می گردم. درخت بلوط بزرگی چشمم را می گیرد. زیرانداز را که پهن می کنم صدا می زنم این جا خوبه بیا. دوباره صدای خنده ی مارگریت بلند شده، می دوم لب جاده. دارد رکاب می زند و می خندد. می خندد و دور می شود. دوچرخه را بر می دارم و شروع می کنم به رکاب زدن. چرخ ها نمی چرخند. تند تر رکاب می زنم، مارگریت می خندد، موهاش را باد پریشان کرده، تندتر رکاب می زنم، اما انگار به زمین دوخته شده ام، پیاده می شوم، لای چرخ ها، دور تسمه، گیاهی در هم پیچیده، دارد رشد می کند، دست می زنم. برگ هاش می بندند. چشم هام را باز می کنم. خیس عرق ام. ساعت را نگاه می کنم، خواب رفته، هنوز یک و نیم دیشب است.
بلند می شوم، می نشینم پشت کامپیوتر، وبسایتی پیدا می کنم با عنوان «انجمن حمایت از گیاهان آپارتمانی».
هر هفته دوشنبه ساعت شش جلسه داشتند. ورود برای همه ی دوستداران طبیعت آزاد بود. صندلی ها را گرد چیده بودند. من هم یک جای خالی پیدا کردم و نشستم. اول یک دختر لاغر با موهای مجعد و کت و دامن قهوه ای بلند شد، شعری را که برای کاکتوسش گفته بود دکلمه کرد. همه کف زدند و بهش تبریک گفتند. بعد یک یاروی هیکلی، با جین و پیراهن رکابی، درست بغل دست من بلند شد و صحبت را دست گرفت. گفت سلام، من جان هستم. همه گفتند سلام جان. گفت من یک گلدان شمعدانی دارم که این از پدر پدربزرگم دست به دست در خانواده ی ما چرخیده، تا به من رسیده. پدربزرگم در دوران جنگ جهانی دوم، وقتی داشته از ورشو فرار می کرده، یک قلمه ی کوچک آن را بریده و یک روزنامه ی خیس دورش پیچیده، و هر روز این روزنامه را خیس می کرده، تا بالاخره ریشه داده. برای پدرم تعریف کرده روزهایی که حتی یک قطره آب در دسترس نبوده، با شاشش آن را زنده نگه داشته، می فهمید؟ همه می گویند می فهمیم جان! بق می کند، می گوید حالا شمعدانی من سه هفته ی تمام است که گل نداده، و من خیلی نگرانم! همه ی چهره ها توی هم می روند، بعد قدیمی ترهای جمع شروع می کنند به تعریف کردن تجربه های موفقشان برای تشویق شمعدانی به گل دادن. آرام صندلی را عقب می کشم، که بی صدا رفع زحمت کنم، دستم می خورد به دسته ی صندلی جان، سرش را بر می گرداند به من لبخند می زند. دستم را می گذارم روی بازوش، می گویم می فهمم جان! روی بازوش عکس یک برگ خالکوبی شده، یک برگ شمعدانی.
از آن جا صاف می روم پیش میشائیل، کتابفروش، دوست، رفیق، همدم. پیرمرد نشسته پشت میزش پیپ می کشد و جدول روزش را حل می کند. من را که می بیند می گوید زود آمدم، کتاب شعری را که ازش خواسته بودم، سپرده به کسی، ولی برای آخر هفته قولش را داده. می گویم برای کار دیگری آمده ام. درباره ی گیاهان آپارتمانی کتابی ندارد که به دردم بخورد؟
قفسه ی کتاب های علمی را نشانم می دهد، می روم ته مغازه. طوری که صداش به من برسد، می گوید از شهرهایی که به تسخیر ارتش نازی در آمد، چهار حرفی، حرف دومش هم «ر» است. می گویم قفسه ی چندم؟ می گوید دوم از پایین.
کتاب ها را می گذارم روی میز. عنوان ها را می خواند و توی لیستش تیک می زند: «رازهایی درباره ی گیاهان»، «با گیاهان خود مهربان باشیم»، «گیاهان آپارتمانی، از منظری دیگر» می گوید همین هاست؟ با سر تصدیق می کنم. دم در بر می گردم، می گویم میشائیل ببین ورشو نیست؟ از بالای عینکش نگاهم می کند.
فریم عینکش ظریف و محو است. جواب که نمی دهم، سرش را می اندازد پایین، بیلچه را بر می دارد، شروع می کند به زیر و رو کردن خاک گلدان. پشت شیشه ی عینک چشم هاش درشت ترند. می گوید هر چند وقت یک بار این کار لازم است، کمک می کند هوا به ریشه ها برسد، نفس بکشند. غرقاب اش کرده ای. از خاک برگ مارگریت چیزی مانده به نظرت؟ می گویم باید مانده باشد توی انباری. خیلی وقت است که سمت انباری نرفته ام، درست از روز جراحی مادرم. عمل قلب باز داشت، کار ویزام درست نشد. داشتم از کلافگی دیوانه می شدم. از ساعتی که برده بودندش اتاق عمل توی خانه رژه می رفتم، عقربه ها تکان نمی خوردند انگار. رفتم توی انباری، یکی از شیشه های محبوب مارگریت را برداشتم، شراب بوردو. به اندازه ی نصف گیلاس باقی مانده بود. شیشه را بغل زدم، رفتم نشستم گوشه ی پاسیو، پاشنه ی سرم را تکیه دادم به شیشه. یکی از پیچ های جوانش دراز شد کنار شانه م. همان جا ماند.
با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم، نزدیک ظهر بود، نفهمیده بودم کی خوابم برده. خیالم که از بابت مادر آسوده شد، بلند شدم. ته بطری را خالی کردم توی گلدان.
می روم کنار دستش می نشینم روی زمین. دست می برم سمت یکی از برگ ها. می گویم گاهی فکر می کنم این گیاه اعتبار شب ها و روزهای من است. شاهد سال های من است. خستگی هایم، دلتنگی هایم. پشت انگشت را می مالم پشت یکی از برگ ها.
تکان نمی خورد.
لبخندش مثل مونالیزاست، لبخند می زند، بی آن که هیچ کدام از اعضای صورتش تکان خورده باشد. دستکش هاش را در می آورد، بلند می شود، می گوید هوس چای کردم. تو هم می خوری؟ به تصدیق سر تکان می دهم. پاکت چای را آویزان می کنم لب ماگ و آب جوش می ریزم. آن شب به هوای چای نبود که بلند شده بودم، مدت هاست که برای بی خوابی های شبانه م دنبال علت و بهانه نمی گردم. دیدم چراغ روشن مانده، رفتم سمت هال. دیدم نشسته روی کاناپه. کتابی توی دستش، انگشتش لای صفحه ای، خیره شده بود به جایی. سیگار توی دست دیگرش، برای خودش خاکستر می شد. گفتم به چی فکر می کنی این وقت شب؟ چرخید، از روی شانه نگاهم کرد. گفت میگرنش عود کرده بود، خیلی دلواپسش بودم. حتی بی آن که بداند براش وقت دکتر گرفته بودم، ولی هیچ وقت نپرسیدم نگرانی ت از چیست؟ چه اتفاقی باعث شده سردرد شوی. کتاب را گذاشت روی میز. کام عمیقی از سیگارش گرفت. ادامه داد خوابم به هم ریخته بود. هزار بار از این پهلو به آن پهلو می چرخیدم و خوابم نمی برد، یا سر شب هم که می خوابیدم، سه و چهار بیدار می شدم و دوباره خواب نمی رفتم. یک بار بهش گفتم دیشب باز بدخواب شده بودم، گفت یکی از کتاب های دانشگاهت را باز می کردی، سر یک ربع خوابت می برد! نپرسید چه مرگت است. رفاقتی داشتیم! فکرش را که می کنم به لعنت خدا هم نمی ارزید! چخوف جوان روی جلد، پشت شیشه ی عینک پنسی ش یک بری جایی را در گوشه ی اتاق نگاه می کرد. عینکش را بلند کرد، گذاشت بالای پیشانی ش. ته سیگار را شکست توی زیرسیگاری. دست هاش را قلاب کرد پشت سرش، تکیه داد. پرسید تو چرا بیداری این وقت شب؟ من چرا بیدار بودم؟ ماگ را گذاشتم روی میز، گفتم هوس چای کردم، تو هم می خوری؟ چشم هاش قرمزند، مژه هاش خیسند. نگاه می کنم توی آینه، چشم هام قرمزند، آب از موهای خیسم چکه می کند روی گردنم. شیر روشویی را می بندم. از تنم بخار داغ بلند می شود. دراز می کشم کف وان آب ولرم، پام را بالا می آورم روی لبه ی وان، می گیرد به شیر آب. سردی فلز پایم را می گزد، پایین را نگاه می کنم، سردی خلخالش است پشت ساقم. زانوش را آرام آورد بالا، کشید پشت پام، لب هاش از میان سینه م، از روی گردنم راه کشید تا پشت گوش چپ ام. نرمه ی گوشم را گزید. برهنه وسط پاسیو ایستاده بود، و پیچ های شباهنگ از در و دیوار باز می شدند و از ساق پاهاش بالا می خزیدند. حال خوشی داشت. تسلیم و نشئه خودش را سپرده بود دست برگ ها. صورتش را نمی دیدم. یکی از پیچ ها از لابلای ران هایمان پیچید و بالا آمد. دست بردم پشت مهره های گردنش، که پیچید دور مچ ام. پیچید و پیچید و دیوانه شد. خواستم لبم را ببرم سمت سینه هاش، که پیچ دیگری از تیغه ی بین دو کتفم بالا خزید، و پیچید دور گردن ام. نفسم را حبس می کنم. سرم را می برم زیر آب. زبانش را توی گوشم می چرخاند، نجوا می کند رها کن خودت را! بگذار بگایدت. این لکاته امشب جفت می خواهد.

با صدای جیغ اش از خواب می پرم، صدا از اتاق من می آید. از لبه های وان می گیرم، بلند می شوم، سرآسیمه خودم را می رسانم به اتاق، ایستاده کنار پنجره، پرده ها را کنار زده، نور چشمم را می زند. دستم را سایه بان می کنم. جلو می روم. از برگ های روی شیشه خبری نیست، پیچ ها مثل سبد حصیری در هم گره خورده اند و جمع شده اند یک گله جا. از میان کپه ی سبز برگ ها، غنچه ای به بزرگی یک انبه پیچیده لای غلاف سبزش دیده می شود. آرام و قرار ندارد، می گوید نگاه کن، ببین. ببین شباهنگ به گل نشسته! نوک غلاف کنار رفته، یک صورتی ملایمی از آن لا پیداست.
می چرخد، یک دسته از موهاش افتاده روی چشمش، یک صورتی ملایمی پشت چشم هاش پیداست. از پاسیو می آید بیرون. کوله پشتی ش را از دم در بر می دارد، می اندازد روی دوشش. می گوید بزرگ شده، ولی بی سر وسامان است. می گوید عین همین را مادرم هم داشت، گل توی دستش خوب بار می آمد. من هم یک چیزهایی حالی م می شود. نگاه می کند توی چشم هام و لبخند می زند. دلم می خواهد موها را از صورتش کنار بزنم، به جاش می پرسم کی اسباب هاتان را می آورید؟


خرداد و تیر 1390
رزن و تهران


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 09:13 PM یادداشتها (7)
July 01, 2011

angles.JPG

امیر از قلیه ماهی تعریف می کند، طاهره ظرف نیمه خورده را خالی می کند توی بشقاب خودش، چیزی نمی گوید. من سرم را تکیه می دهم به پشتی صندلی. آقا رضا بر می گردد عقب، می پرسد چای می خورم؟
مسافر هر ماه این جاده م. کمک راننده های عصر ایران اغلب می شناسندم، من هم آن ها را. از تاکسی که پیاده شدم، تو فاصله ای که راننده آژانس چمدانم را بیاورد، دو تا مسافرها را جابجا کرد و گفت بنشینم صندلی جلو. چشم هام را پاک می کنم ، می گویم زحمت نیست؟ بوی شنبلیله می آید، با گشنیز و سیر خوب سرخ شده، دلم برای قلیه ماهی های انوش تنگ شده، برای رضا، برای بار چندم گفتنش که بچه ی جوادیه است، برای با آب و تاب داستان صعودهاش را تعریف کردن، برای توصیف حال خوش اش توی بلندی، وقتی آن فشار پایین اکسیژن کمک کند بندهای ذهنت شل شود و به چیزهایی فکر کنی که روی زمین نمی کردی. گوشی را باز می کنم و می بندم، می گویم بگذار بماند بعد تمام شدن این فیلم.

₪₪₪

گوشی م زنگ می خورد. توی شهر کتاب بخارستم، گم لای کتاب ها. عکس یک خانه می افتد، که کنارش به پینگیلیش نوشته انوشه. باز می کنم گوشی را، جای سلام می گویم ای جان! نخودی می خندد، لابد الان گونه هاش توی صورت مثل همیشه بی آرایش اش برجسته شده، و چشم هاش برق می زنند، لابد الان نشسته توی کاناپه ی آبی ش و پاهاش را قایم کرده زیر دامن پر چین اش. دنبال گوشه ی دنجی می گردم که بتوانم راحت صحبت کنم. می روم بخش کتاب کودک، می گویم امشب قرار بود زنگش بزنم. از رضا می پرسم. از خودش. از من می پرسد. از رزن. می گویم دیروز تمام شد. ذوق می کند. می گوید بالاخره. می خندم، لای قفسه ها راه می روم و گاهی کتابی ورق می زنم. یا اتیکت وسیله ی بازی ای را جابجا می کنم. بین عروسک ها، لای خرس و سنجاب و فلامینگو، چشمم می افتد به یک لاک، لاک مارپیچ کرم و قهوه ای، انوش دارد از پشتکار رضا تعریف می کند در کلاس تار، می گوید کاش نصف غیرت رضا را او داشت، شش دست و پا از طرفین لاک بیرون زده، می گوید کاش بچه شان به رضا برود، لاک را تکان می دهم، دو تا چشم کوچک خجالتی از زیر لاک پیدا می شوند، می پرسم ببینم انوش ـــ می گوید آره، دو و نیم ماهش ئه. حول و حوش دی به دنیا می آد. خرچنگ لاک دار را بر می دارم ، بی اختیار می گویم ای جان!

₪₪₪

انوش می پرسد امسالی چطور شده؟ می گویم محشر است، به خصوص رنگش. رضا می گوید این انگور مهاباد هم توش دارد، خوشرنگ می کند. می گویم برنامه ی جدید برای نمایشگاه نداری؟ می گوید گاهی عروسک می سازم، ولی همین طوری، نه فعلا. دالیدا دارد همه ی «ق» ها را «ر» می خواند. رضا می رود سمت اتاق خواب، با دو تا فرشته بر می گردد: قرمز و آبی. ظریف و کوچکند، قد فاصله ی نوک شست تا انگشتری، وقتی دستت را باز کرده باشی. از کمر وصلند به یک نخ باریک، با ذوق تعریف می کند قرار است بالای تخت دخترشان به آهستگی بچرخند، وقتی خواب رفته است. انوش دارد عکس ها را می ریزد روی اس دی. نشسته ام روی چهارپایه. به فرشته ها نگاه می کنم. به گلدان های روی هره. به ردیف کتاب هاشان که بالای میز کامپیوتر، توی دو قفسه به موازات هم چیده اند. به چشم های زیر لاک. به تخم سنبل توی جعبه، به تراشه های مداد توی تنگ شیشه، به ظرف های کوچک رنگ تنگ هم، به این زن و شوهر پشت میز کامپیوتر
و کودکی که قرار است توی این خانه به دنیا بیاید.

این جا، توی این خانه من همیشه فکر می کنم، به ـــ به قول طاهره به چیزهای خوب. خیلی خوب.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:22 AM یادداشتها (0)
June 12, 2011

خشم نیست. نفرت نیست. دلم هم نمی سوزد، شکایت و انکار هم نیست ـــ فقط احساس می کنم پام رفته توی گل، توی لجن، انگار افتاده باشم توی باتلاق، فرو می روم، دست خودم نیست، صورتم خیس می شود. سر ولی عصر تاکسی می گیرم، سرم را تکیه می دهم به شیشه و تا خانه بی صدا گریه می کنم.

سی و یکم خرداد 1388


بعدالتحریر: عنوان این نوشته به اشتباه «بیست و دوم خرداد 1388» درج شده بود، که تصحیح شد.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 09:55 PM یادداشتها (0)
June 04, 2011

DSC00012.JPG

کلیپس را باز می کنم، باد بپیچد لای موهام. طبق عادت انگشت هام را می کشم آن لا، یک چنگه از موهای سست شده می ماند توی مشتم، می ریزم روی زمین. دراز می کشم بین علف ها. الان دارند از بالا نگاهم می کنند. صدای آب می آید. هوا گرم نشده هنوز، رودخانه آب دارد. سرم را که تکان می دهم نور از لابلای برگ های گردو چشمک می زند. نور. برگ. نور. برگ. نور. یک پرنده ای چهچه می زند، نمی بینم اش، فقط صداست. عمو خدایی می گفت آن هایی که خوب می خوانند نرند، تا اواسط تیر که مطمئن شوند فصل جفت گیری تمام شده. چشم هایم را می بندم کف پاهایم را می گذارم روی زمین. روی خاک. یک چراغی، گوشه ی کله م، آن بالا سمت راست روشن می شود، مدارم کامل شده!

یک چیزی روی پام راه می رود، بلند نمی شوم. می بندم چشم هام را. دوست دارم خیال کنم. باید مورچه باشد؛ یک بچه مورچه لابد. از لای انگشت اول و دوم، بالا می آید. می پیچد روی منحنی آبی زیر پوستم. بالاتر می آید. گم اش می کنم. باید روی اسکار جراحی م باشد. این جا حس درست و درمانی ندارد، سال هاست. قبول نیست، قرار نبود برود آن جا. پایم را بلند می کنم.
لابد امشب که به خانه رفت از درختی برای مادرش تعریف خواهد کرد، با گل های سرخابی، رگه های آبی زیر تنه ش، که یکهو تکان خورده، انگار ریشه نداشته باشد. مادرش باور خواهد کرد؟

₪₪₪


شا ت دوم ودکا را که سر می کشم، بلند می شوم، می نشینم سمت چپ مامان. دراز می کشم. لنگ هام را جمع می کنم توی شکمم. سرم را می گذارم روی پاهاش. می گوید زانوهایش درد می کند، سرم را بگذارم بالاتر. می گذارم بالاتر. این دوار را دوست دارم. کلیپس را باز می کنم. موهام را ول می کنم توی بغلش. شهریار دارد از خانه ی عفاف نوح می گوید که توی کشتی ش راه انداخته بود. این که حالا وقتی توی کتاب درسی بچه هاش می خواند، به عمق لودگی ش پی می برد. همه می خندند. خاله جان نگران است سرما نخورم. پشتی را تکیه می دهد به نرده ها که باد از پشت نپیچد توی کمرم.

چشم هام را می بندم. دارم به بچه مورچه فکر می کنم. سال دیگر، همین وقت ها، وقتی زیر درخت گردو، لابلای علف ها، نهالی سبز شد با رگه های آبی زیر تنه ی سفیدش که از سرشاخه های تردش، جای برگ، موهای قهوه ای رشد می کنند، همان موقع که یک شب باد خیلی تندی می آید، و عمو خدایی توی یخدان خاله جان دنبال کلیپس قدیمی هاش می گردد، که موهای درختش را روی شاخه گوجه کند، و از تینا لاک سرخابی ش را قرض بگیرد که به زایده های پنجه ای درختش بمالد، همان وقتی که مجبور شود همه ی کتاب نایاب فروشی های انقلاب را زیر و رو کند تا یک جمله ای را از چاپ قبل انقلاب «ماه پنهان است» برایش بخواند، تا موهای درختش نریزد، مادر مورچه بالاخره حرفش را باور خواهد کرد. اگر آن روزها زانودرد امانش بدهد که هنوز گاهی به باغ سر بزند.ا


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 07:49 PM یادداشتها (3)
May 28, 2011

اندوهی سبک و آرام
در خاطرم نشست
چون فرود قاصدکی در آب روان


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:29 AM یادداشتها (0)