خوان در خون شاهین نجفی به یاد فریدون فرخزاد

دانلود


404 Not Found

Not Found

The requested URL /display_raw.php was not found on this server.


Apache/2.2.3 (Debian) PHP/5.2.0-8+etch13 Server at rpc.blogrolling.com Port 80
Designed by ARDAVIRAF
December 20, 2009

سه شنبه، یکم دی ماه 1388، ساعت 8 و نیم صبح جلسه ی دفاع پایان نامه ی من ئه؛
اگر تشریف بیارید، خوشحالم می کنید.

مکان: خیابان امام خمینی(سردار سپه سابق)، خیابان 30 تیر، بیمارستان سینا، تالار امام حسین

موضوع: بررسی اثر آپولیپوپروتئین e4 در پیشرفت بیماری در افراد مبتلا به CIS مراجعه کننده به کلینیکMS بیمارستان سینا در سال 1387 و اثر آن در تبدیل به MS در عرض یک سال


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:42 PM یادداشتها (9)
December 18, 2009

می دانم که این جا را دیگر به ندرت کسی می خواند، ولی باز هم وقتی هوس نوشتن می کنم یاد «ارغوان» می افتم، مثل «گوشه ی تنهایی» ِ «فرید جنگل برد» خانه ی سبز است برام، همان جایی که با آن دختره ی 45 کیلویی خانه شان را ساختند و زندگی شان را شروع کردند.
بگذارید این طور شروع کنم؛
«ایرانیزه کردن» خیلی وقت ها خوب است، لازم است اصلا، برای این که به روز شوی و با دنیا پیش بروی، اما همیشه مایه ی دردسر می شود. این که می گویم «همیشه» اغراق نیست، هرچیزی (حتی هر رفتار و آدابی) را که اصلش ایرانی نیست در نظر بگیرید، می بینید یک جایی که اتفاقا خیلی هم آن روز و در آن شرایط خاص براتان حیاتی بوده، دمتان را گذاشته لای در. مثال؟ عرض می کنم؛
Word مثلا. نرم افزار فوق العاده ای است. و خدا می داند روزانه گره از کار چند نفر باز می کند. اما امان از دست نسخه ی پارسی ش! این کامپیوتر فونت نازنین را دارد، آن یکی ندارد، یکی نیم فاصله دارد، برای آن یکی تعریف نشده، یکی همه چیز را خوب و درست می نویسد، ولی عددها را لاتین نگه می دارد، آن یکی که عدد را هم فارسی می نویسد، اعداد اعشاری را از راست به چپ می نویسد! و کافی است که فایل لعنتی پایان نامه ت را که مثلا فهرستش را هم با شماره صفحات مرتب کرده ای بخواهی ببری روی کامپیوتر منشی مرکز که به پرینتر وصل است، که در یک آن، همه ی 93 صفحه ت، با آن همه جدول و نمودار و دبدبه و کبکبه به پرواز در آید! خب آدمیزاد یک بار تجربه براش کافی ست (معمولا البته!)، بالاخره هرکاری هم لم ای دارد که یاد می گیری، می فهمی نرم افزاری هست به نام “Word to PDF Converter” که فایل های Word را جابجا برات فریز می کند که سالم از خروجی پرینتر دستت را بگیرد. اما CD ِ Assistant ات هم که همراهت باشد، می دانی که کامپیوترهای مرکز را مسئول مربوطه در بیمارستان قفل کرده، که کسی برنامه ی مغایر با شئون نصب نکند. خدا نگه دارد خانه را برات، کامپیوتر عزیزت از لحاظ هر نوع نرم افزارکار راه انداز موجود چشم بازار را در می آورد!
بر می گردی خانه، صبح اولین کارت تبدیل این فایل باشد، بعد هم می روی مرکز، پیش استاد راهنمات، فقط می ماند امضای معاون پژوهشی که می دانی زودتر از 10 نمی آید بیمارستان.
ولی صبح؛ می بینی عجب! کامپیوترت فونت نازنین 2 دارد و nazanin outline، آن نازنین اصلی تشریف نزول نکرده اند هنگام نصب word! pack فونت فارسی هم داری، مرد باید که هراسان نشود! ولی خودش نصب نمی شود و نمی دانی کجا باید pasteکنی ش... این یک قلم دیگر مشکل کاملا نوینی است که تا حالا پیش نیامده! گوشی را برمی داری زنگ بزنی به کامپیوتریست های آشنا!حجت که ایران نیست، آرش هم همین طور، امیر جواب نمی دهد، عطیه هم همین طور، برادرش عطا هم همین طور، زهرا هم همین طور! بالاخره امیر گوشی را بر می دارد، می گوید این folder ِ fonts توی خود Windows است، می گویی توی Word دنبالش گشتی، بعد می بینی منطقی است خب! برای برنامه که نیست، باید برای کل سیستم این فونت شناخته شود، چرا به فکر خودت نرسید؟! تشکر می کنی و می گویی عجله داری، بعدا بیش تر صحبت می کنید. حالا همین طور که تندتند داری ور می روی که زود راه بیفتی، زهرا زنگ می زند، بعد عطی!... و اگر بخواهم خلاصه ترش کنم می رسی مرکز، کامپیوترمنشی روشن نمی شود، با خلاقیت تمام کشف می کنی، پریز برقی که کامپیوتربهش وصل شده، به درجه تنظیم فن کوئل متصل است، و باید فن روشن باشد تا برق به سایر دستگاه ها هم برسد! زنده باد تکنولوژی ایرانی!
حالا نوبت کامپیوتر منشی است. Acrobatاش قدیمی است، فایل تو را باز نمی کند، port ِ USBش هم اتصالی دارد، درایورش هم گاهی بازی در می آورد، اوم...م م ... می پرسد: «کاتریج پرینتر هم تمام شود؟!» یکی شبیه «رضا کیانیان» توی «گاهی به آسمان نگاه کن»( با موهای دورنگ، که فقط یک تکه ش با یک الگوی خاصی سفید شده، و نوک گوش هاش کمی زاویه دار است و یک طور خاصی بهت نگاه می کند که انگار یکی توی گوش ات پچپچه می کند «وسوسه» یا هر چیزی شبیه این، که زیاد سین داشته باشد) که البته نمی بینی ش، ساعت مچی ش را نگاهی می اندازد و می گوید:« نه نیازی نیست، دکتر قینی [معاون پژوهشی را می گوید، همانی که باید زیر مجوز دفاع را امضا می کرد] دو دقیقه قبل از در بیمارستان خارج شد.»

البته ایرانیزه کردن مشکل ساز است، و اگر بخواهم به ذکر مصیبت کفایت نکنم و وارد تحلیل ماجرا شوم، ایراد از آن جا شروع می شود، که استاندارد و جامع و مانع نیست. توسط ارگان و مجموعه ی واحد و مسئولی هدایت نمی شود. یکپارچه نیست، و همین تفاوت نسخه های موجود است که باعث سردرگمی می شود...و... ولی من به عنوان یک ایرانی که بخش قابل توجهی از زندگی م «وارداتی»، تکمیل/تصحیح می کنم «وارداتی ایرانیزه» است، از خوردن گل گاو زبان با شکلات Milka، تا پختن کشک بادمجان توی مایکرو ویو، تا مدل معاشرتم با مردی که دوستش داشتم... به شخصه با این فرایند کنار آمده ام. مثل ترافیک تهران که به عنوان جزئی از زندگی م پذیرفته ام. و کم تر مثل آلودگی هوای تهران که گاهی از آستانه ی تحملم فراتر می رود و باعث سردرد و تهوعم می شود آزارم می دهد (هرچند که گاهی اتفاق می افتد... ).

femmealacravatte.jpg

اما دغدغه ی امروزم چیز دیگری است. امروز صبح بعد از آن شروع پر ماجرا که خواستم سوار تاکسی شوم، علیرغم این که به راننده گفتم راه بیفتد، من کل کرایه را حساب می کنم، او با طمانینه به صحبتش با مسئول خط ادامه داد، بعد هم سر فرصت نشست پشت رل. خیلی آرام می راند. بر خلاف اکثر راننده های خط هم رادیو پیام را روشن نکرده بود، رادیو فرهنگ گوش می کرد. «علیرضا مشایخی» داشت حرف می زد. آرام، طوری که باید درست و حسابی گوش ات را تیز می کردی که بشنوی ش؛ و همین سرعتت را کم می کرد؛ و الکی الکی ریتمت را کند می کرد و آن حدت فکرت را می گرفت... از همان صبح توی تاکسی مدام دارم به یک چیز فکر می کنم، این که چطور یک وقت هایی از مرز سرعت مجاز زندگی ت عبور می کنی، و زندگی با آن آرامش لعنتی حق به جانبانه ش سرعت گیرش را می گذارد جلو پات، و در گوشی بهت می گوید:«یواش!... یواش تر!...»
من اصولا آدم آهسته ای هستم، این را هر کسی که مرا کمی هم بشناسد می داند، زود سرم گیج می رود، آن قدر که پیش آمده حتی کنار دستی م را هم با خودم زمین بیندازم، اما این که حتی من هم، سرعت من هم ، سرعت گیر شامل حالش شود، گاهی هضمش سخت می شود برام...
ولی خوب می دانم اصرار هم که کنم، خودم را جر هم که بدهم، بدون آن صبر مقرر، حاصل کارم مزه ی چای پاکتی می دهد، نمی شود آن چای «خوب دم کشیده» ی خوش رنگ گس.
می دانم هم، که به اصرار و اضطرابش نمی ارزد. آخرش خستگی ش به تن آدم می ماند. پس تحمل می کنم. و گاهی اگر شعورم یاری کرد می پذیرم.
وقتی بپذیرم، «قرار» می یابم. «قرار» می گیرم. «قرار» داده می شوم. «قرار داده» می شوم. «مقرر» می شوم. و به «مقرری»م رضایت می دهم. آن وقت؛
برگشتنا سر راه از دکه ی سر 30تیر «داستان» همشهری می گیرم، توی تاکسی دستش می گیرم، می خوانم: از «آل احمد» که روزهای آخر زندگی ش رفته اسالم و برای خودش خانه ای ساخته و باغچه ای به پا کرده؛ از تولستوی که آخر عمری گفته این کشیش ها هم مسیحیت را مثله کرده اند، از «مارکز» که «یوسا» از دوستان نزدیکش بوده، و به خاطر او از نامزدهای نوبل کنار کشیده که شانس مارکز بیش تر شود؛ از «بیژن نجدی» و «یوزپلنگانی که با او دویده اند»؛ از... « داستان» را می بندم. به یوزپلنگانی فکر می کنم که با من دویده اند. بعد؛ یک چهارراه زودتر پیاده می شوم، باران ریز ریز می بارد، می روم «پنجره»، 20 دقیقه ای مانده به 3 و نیم، می روم «میلان»، شیرینی می گیرم. بدون مناسبت. همین طوری. که عصری دور هم با چای بخوریم. برمی گردم پنجره، یکی از کارهای «علیرضا مشایخی» را برمی دارم، با یک پازل: «زن با کراوات سیاه» -la Femme a la cravatte noire- که عجیب من را یاد سابینای « بار هستی» می اندازد. و توی راه خانه فکر می کنم چقدر خوب که هوس های قابل خریدنی دارم که پول توی جیبم برای خریدنشان کفایت می کند.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:12 PM یادداشتها (4)
November 19, 2009

دوشینه پی گلاب می گردیدم ............... برطرف چمن
پژمرده گلی میان گل ها دیدم....... می سوخت چو من
گفتم که چه کرده ای که می سوزانندت..... پروانه صفت
گفـتا که دمی در این چمن خنـدیـدم .... پس وای به من


پ.ن : این «مستزاد» را، در یکی از کنسرت های «بانو مرضیه»، در ادامه تصنیف «دیدی که رسوا شد دلم» زنده یاد «رهی معیری» شنیدم.خیلی دنبال شاعرش گشتم.هرجا به کسی نسبت داده اند: از «ابوالسعید ابوالخیر» هست، تا این که مثلا رباعی ش را به «حکیم خیام» نسبت داده اند، اما هیچ کدام قطعی نبود. نسخه های رنگارنگی هم ازش وجود دارد. اگر کسی نام شاعر را لطف کند، اضافه می کنم.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:40 PM یادداشتها (0)
October 11, 2009

پنج شنبه 16 مهر ماه سال 1388 من فارغ التحصیل شدم.

گرچه هنوز داستان پایان نامه و دوندگی های تایید مدرک تحصیلی و... هنوز مونده، ولی مراسم رسمی سوگندنامه ی بقراط برگزارشد. و تقریبا می شه گفت من الان یک پزشک عمومی ام.

69omin doreye fareghotahsilan e daneshgah e olum pezeshki  Tehran.JPG

متنی که در ادامه گذاشتم، متن مقاله ای ئه که پنج شنبه توی جشن خوندم. شاید آوردن این متن توی ارغوان خیلی شبیه یک کلیشه باشه، چیزی شبیه شعار دادن. اما اون حس فوق العاده ای که اجرای متن روی صحنه داشت، و اون ابراز هیجان بچه ها به عبارت «سبز»ی که لای متن آورده بودم، و بعد بلند شدن افراد حاضر در سالن برای همخوانی «ای ایران، ای مرز پرگهر» سهم من از اون شب به یاد موندنی، چیزی که مطمئنم هیچ وقت در طی زندگی م دوباره تکرار نخواهد شد، این احساس رو در من ایجاد کرد، که برای خیلی ها هنوز این بحث ها به کلیشه تبدیل نشده. این متن رو به یادگار توی ارغوان هم می ذارم. اما دوست دارم یک نکته ای رو پیشاپیش بگم، قصد من حکم دادن نیست، من فقط دارم طرح مسئله می کنم...

سکه های صد تومنی را دیده اید، آن روزها ولی پنجاه تومنی ها هم کاغذی بودند. هنوز هم پنج شنبه شب ها مسابقه ی هفته پخش می شد، نشان به آن نشان که یکی از سوالاتی که با اطمینان می توانستی در مرحله ی سوم به زنده یاد منوچهر نوذری با تبختر بگویی از خودم بپرس تصویر پشت اسکناس پنجاه تومنی بود. عکس سردر دانشگاه تهران.
آن موقع ها من دبیرستانی بودم، و مثل هر کسی که از این وادی عبور کرده، شیفته ی عبور از زیر این پنجاه تومنی بزرگ.
یادم هست سال پیش از کنکورم، دایی م چمدان های خودش وزن و بچه ش را بست و راهی سرزمین برگ افرا شد. رفتند کانادا. گرچه آنان اولین کسانی نبودند که از طایفه ی ما کوچ می کردند، اما آن شب یکی از شب های عجیب زندگی م بود. کم تر شبی آن قدر اشک ریخته ام که آن شب. یادم هست انگشت کشیدم لای ورق های دیوان خواجه، برای همین داستان ماندن یا رفتن، فرمود:
بحری است بحر عشق که هیچش کناره نیست/ آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست
با آن حساب و کتاب ساده ی کودکانه گفتم لابد ماها که مانده ایم جزو عاشقانیم، از آن جرگه که ثبت است بر جریده ی عالم دوامشان.
می دانید زندگی بازی های عجیبی دارد، یکی از راه های نقش گرفتن در این بازی ها آن است که آرزوهایت را بنویسی، و بگذاری جایی بماند. پنج سال بعد، ده سال بعد، باز کنی ببینی چه بسیار پیش پا افتاده هاش که عملی نشده، و چه بسیار دست نیافتنی هاش که برخلاف تصورت عملی شده.
کولی ها رسمی دارند هنگام ازدواج؛ کوزه ای می شکنند، و هر چند پاره که شد، زن و شوهر برای آن تعداد سال عقد یکدیگرند. کوزه ی ما را شکستند. و من و صد و چند نفر دیگر تا 8 سال عقد پزشکی شدیم.
بگذریم که مثل هر زندگی مشترکی که 5-4 سال از عمرش گذشته، داستان زندگی مشترک بسیاری از ما با پزشکی به شاعرانگی روزهای نخست نبود... ولی شاعرانه هم که نباشد جریان داشت. به قول قدیمی ها «همسران دعوا کنند/ ابلهان باور کنند»!
و این قصه ادامه داشت که خبر رسید فلانی از هم کلاسی ها، کارت سبز گرفته – سوء تفاهم نشود سبز بودنش مفهوم خاصی ندارد، چند وقت پیش ها اصلا این حساسیت به رنگ ها وجود نداشت – داشتم می گفتم کارت سبز گرفته برای کوچیدن به قاره ی آخر.
و باز همان قصه ی پر غصه ی پیش از ورود به دانشگاه از سرگرفته شد. این بار بودن یا نبودن نبود که مسئله بود، این بار ماندن یا رفتن بود که مسئله شده بود، شاید هم فقط وسوسه بود...
برخی با اطمینان خوب نرقصیدن عروسشان را به کج بودن اتاق نسبت می دادند و چاره ای نبود جز کرایه ی یک اتاق نو، اتاقی که راست باشد، یا حداقل کج نباشد.
به تدریج کوچیدن به بخش اجتناب ناپذیری از زندگی قشر تحصیل کرده ی اطرافم تبدیل شد. تبدیل می شود. تبدیل شده است. تبدیل...
کوچیدن من را یاد کاریکاتوری از یک هنرمند کوبایی می اندازد. درختی که چمدانش را دست گرفته، و دارد می رود، اما ریشه اش، کنده اش که به ریشه وصل است هنوز، با آن دایره های متحدالمرکز، مانده روی زمین، روی خاک، روی خاک زادگاهش.
نمی دانم. واقعا نمی دانم آدم ها درختند، ریشه دارند یا مثل پرستوها آواره و بی ریشه اند.
ولی مگر می شود
آدمی
وطنش را
همچون بنفشه ها
با خود ببرد
هر کجا که خواست؟!...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:05 AM یادداشتها (4)
September 10, 2009

♂ : Is there someone else?
♀ : No…but…there is the dream of someone else…


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 07:31 PM یادداشتها (1)
August 26, 2009

دیروز تو درمانگاه بیمارستان سینا غوغایی برپا بوده است. آقای کروبی بعد از ناامید شدن از مراجع پزشکی قانونی برای اخذ گواهی مبنی بر تایید مستنداتشان در رابطه با Sexual Insult در حین شکنجه ی زندانیان سیاسی به درمانگاه جراحی بیمارستان سینا مراجعه کرده بودند. شاید انتخاب سینا به عنوان سانتر جراحی، ارتباطاتی با جو اصلاح طلبانه ی اساتید جراحی سینا داشته است. استاد سلیمی داماد مهندس موسوی هستند. و استاد ظفرقندی از دوستان باوفا و همچنان فعال آقای خاتمی، تنها چهره ای از اساتید دوره ی بالینی که در تحصن دانشگاه دیدم، و صد البته از اولین گروه اصلاح طلبانی که همان دوره ی اول دستگیری ها مدتی ناپدید شدند. و پس از بازگشت مشخص شد علت دستگیری شان (به نوعی) رهبری اعتراضات و طومارنویسی های کادر پزشکان بیمارستان نسبت به وقایع اخیر بود.
سینا جای امنی نیست، از دربان تا پرستار خبرچین فراوان دارد. توی درگیری های اخیر هم به ندرت مجروحی به سینا مراجعه کرد. برای شخص من، فقط یک مورد پیش آمد. شب تولدم، چهلم ندا، که آن مصیبت بهشت زهرا پیش آمد. بیماری داشتم، که سرش چیزی حدود 8 سانتی متر شکافته بود. به پزشک اسکرین گفته بود کابینت به سرش خورده. راضی نشد سی تی مغز شود. توی اتاق عمل هم اصرار داشت که موهای اطراف محل شکافتگی را با ژیلت نتراشم، همسرش پا به ماه بود، جنین پسر بود، اسمش را می خواستند بگذارند « کوروش» به قول خواهر خانمش «کوروش صغیر». با احتیاط پرسید زخمی های درگیری های اخیر را می آورند این جا یا نه، گفتم کاش نیاورند، این جا خیلی امن نیست و این ها. همین ای کاش گفتنم شد که گفت از بهشت زهرا می آید، این بار باتوم ها را بیشتر روی سر معترضین پایین می آوردند. گفت پیراهن مشکی تنش بوده و کلی خونی شده بوده، رفته خانه، دوش گرفته، پیراهنش را عوض کرده و با این سناریوی جدید آمده بیمارستان. آنتی بیوتیک که برایش می نوشتم، بلند شد سرژی فیکس را روی سرش محکم کرد و گفت امیدوار است جایی جبران کند، گفتم این بودنشان توی بطن حوادث بزرگ ترین جبران است.
القصه، سینا امن نیست؛ حتی با وجود استادهای خودی اش. شاید هم علت انتخاب شیخ اصلاحات صرف نزدیکی سینا به خیابان بهشت – محل سازمان پزشکی قانونی – بوده.

یادم هست آن اوایل تبلیغات انتخابات، طرفداران موسوی می گفتند کسی به کروبی هم رای بدهد خوب است، حتی یادم هست یک دستورالعمل تلفنی برای تشویق رای به موسوی برایم فورورارد شده بود، که مضمونش در مورد طرفداران کروبی این بود، که حالا اشکالی ندارد( تاکید می کنم اشکالی ندارد، انگار مثلا تبصره ای هم برای یک گروه اقلیت قابل قبولی قائل شده باشی) کسی خواست به او هم رای بدهد، اصل عدم رای دادن به پاسدار لمپن معروف است.
یا مواردی از آن اوج اعتماد به نفس اصلاح طلبان یادم هست، که آن قدر از موفقیت به اثبات نرسیده شان اطمینان داشتند، که این چند هزارتومان این بار کروبی را به باد طنز و مسخره می گرفتند...

من را شخصا برآمد جریانات به سمت موسوی سوق داد. تصورم این بود که معمم بودن کروبی راه را برای دوختن خیلی پاپوش ها می بندد، از طرفی خیل مدیرانی که در اطرافش گرد آورده بود امید مضاعفی بود. فیلم انتخاباتی ش یک هفته پیش از پخش در تلویزیون با نام کرباسچی به هر سه آدرس ای میل ام ارسال شده بود، همه ی این ها به نظرم، یک قدرت مدیریتی باکفایت را نوید می داد.
سر مناظره با احمدی نژاد، وقتی نتوانست حتی در باب آن «خلیج دول العربی» (که سواد عربی اول راهنمایی هم برای توجیهش کفایت می کرد، و دقیقا در حوزه ی علم یک معمم قرار می گرفت) از پس احمدی نژاد برآید، دست و دلم سرد شد.

ولی ماجراهای پس از انتخابات باعث شد تمام قد جلوی این پیرمرد شجاع خم شوم. شجاعت و صراحتی که کروبی در این جریانات از خود نشان داد، و می دهد برای من فوق العاده ارزشمند است. خدا حفظش کند.

علی ای حال، دیروز کروبی آمده بود بیمارستان سینا، برای گرفتن گواهی معاینه ی فیزیکی یکی از فرزندان ملت، برای تایید اولین مورد از مستنداتش در رابطه با Sexual Insult در حین شکنجه ی زندانیان سیاسی، و دیروز توی درمانگاه سینا غوغایی برپا بود.

پ.ن: عنوان برگرفته از داستان کوتاه ماندگاری است اثر ـ«ویلیام فاکنر» ، (متاسفانه) با ترجمه ی «نجف دریابندری»، با عنوان «یک گل سرخ برای امیلی»


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:05 PM یادداشتها (3)
July 13, 2009

حتی دنبال جانی رفتند، نمازخون شدند، ریش گذاشتند. برای این که صد تومن پول بگیرند. جهان می گذره، با صد تومن، بی صد تومن، برای من ـــ ده سال دیگه زنده نیستم، ولی خیلی بده که آدم فاحشه ی مغزی باشه.

زنده یاد« فریدون فرخزاد»


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:39 PM یادداشتها (5)
June 21, 2009

حمیرا دارد می خواند دلش برای دریا کنار تنگ شده است. راننده با موتوری بغل دستی صحبت می کند، درباره ی این که با این موتورش روزی چقدر کاسب می شود. پشت چراغ چهارراه ولی عصر ایستاده ایم. چهار پنج تا از گاردهای معمولی – نه از یگان دومی ها که لباس راگبی پوشیده اند – دارند چانه بند کلاهشان را سایز می زنند. یکی شان با خنده و شوخی کلاه بغل دستی را در می آورد، چانه بند را شل تر می کند و می دهد یارو دوباره امتحان کند. یکی شان با موتور ویراژ می دهد و صدای جغجغه ی چوب راگبی ش را در می آورد. مانورشان را از اوایل صبح شروع کرده اند، حدود ساعت 10 بود که برای افتتاح حساب پاسارگاد – که قرار شده از این به بعد نود تومن حقوق اینترنی را آن جا واریز کنند- می رفتم بیمارستان امام؛ 7-8 تا پاترول و تعداد زیادی موتورسوار سرازیر شدند توی جویبار به سمت بولوار کشاورز. راننده هم با من موافق بود که یک سری از جولان دادن هاشان هم کاملاً جنبه ی نمایشی دارد. همان موقع بود که روژین زنگ زد. پرسید امروز ساعت 4 هستم، گفتم هستم. پرسیدم کجا، گفت انقلاب به سمت آزادی. پرسید کجام، گفتم توی تاکسی، می روم سمت امام، بعد هم باید بروم جمهوری برای خریدن لوله و ون اجکت و این ها برای کارهای پایان نامه، ولی 4 خودم را می رسانم. گفت یک جمعی هستند که با هم می روند، با آن ها بروم که تنها نباشم.4، هنر، منتظرند. پرسید اگر موبایل ها را قطع کردند منتظرم بمانند، گفتم نه. تا 4، نرسیدم بروند.
گوشی را که قطع کردم راننده پرسید انقلاب ئه امروز؟ گفتم بله. راننده های این خط مثل کادر بیمارستان امام می مانند، آن ها هم اغلب من را می شناسند، دختری با چشم های خواب آلود، که صبح های تعطیل جلوی دکه ی روزنامه فروشی روبروی بیمارستان سوار می شود، می نشیند صندلی جلو، و تا ایستگاه آخر سرش را تکیه می دهد به شیشه و می خوابد. می گوید امروز خطری است ها! می گویم می دانم. ولی امروز، شنبه، با باقی تجمع ها فرق دارد، به خاطر ــــ دیروزـــ
آرام حرف می زند، شاید از مسافرهای عقبی مطمئن نیست؛ سفارش می کند خیلی مواظب باشم.
«هزارتوهای بورخس» ورق خورده زیر دستم، بیخود این را بار می کنم با خودم ، اصلاً تمرکز کتاب خواندن ندارم این روزها. توی یک صفحه ای ایستاده، که زیر یک جمله ش را قبلا خط کشیده ام:« ــــ ما جمهوری خواه، کاتولیک و نیز به گمانم رومانتیک بودیم. ایرلند برای ما نه تنها مدینه ی فاضله ی آینده و سرزمین غیرقابل تحمل حال بود، بل سرزمینی بود با گنجینه ای از افسانه های تلخ که طی سال ها شکل گرفته بودــــ» کتاب را می گذارم توی کیف، تشکر می کنم و پیاده می شوم.راننده پدرانه نگاهم می کند و می گوید موفق باشید.

برگشتنا می گویم تا این جا آمده ام یک سری هم به اورژانس بزنم . سحر می گوید از صبح آماده باش داده اند، یک بار هم زنگ زده اند پرسیده اند چند کیسه خون داریم توی بانک خون.گفتم لابد می خواهند آمار داشته باشند تا چقدر سهمیه دارند برای خون ریختن. پرسیدم اعتصاب این جا چطور بوده، گفت یک طوماری نوشته بودند و امضا کرده بودند، ولی خیلی زود متفرقشان کردند، طبیعی هم هست بیمارستان است دیگر، اعتصاب ندارد که .حق داشت شاید این جا یک طورهایی پناهگاه هم باشد. گفتم احسان می گفت بچه ها (اینترن ها و پرستارها) هر کاری که از دستشان بر می آید می کنند. هفته ی قبل توی درگیری کوی دانشگاه یکی از بچه ها را که مورد عنایت قرار گرفته بود، با این شرح حال بستری کرده اند که از پله ها افتاده، پرونده ش را هم یک طوری گم و گور کرده اند که دست ناظرین نیفتد ؛ آخر یکی دو نفر نیروی نظامی گذاشته اند قبل از ورودی اسکرین، که همان ب بسم الله می پرسند کجا درگیر شدی؟ ولی خب این روزها ملت فرت و فرت زمین می خورند، کسی درگیر نمی شود! یکی هم از این لباس شخصی ها بوده، که همان شب آورده اند، لبش جر خورده بوده، احسان می گفت بچه ها بدون بی حسی لبش را دوختند!شده مثل «ماه پنهان است» جان اشتاین بک که مردم دهکده کاری از دستشان برنمی آمد آشپزشان غذای ارتش نازی را شور می کرد! همان روز بود که اسم این یگان ها را از پسر دکتر صدر یادمان داد. گفت این هایی که تا این جا رو کرده اند، یگان اولی ها هستند. یک سری نیروهای تعلیم دیده ای دارند برای موارد شدیدتر، و یک یگان سومی هم هست که توی شرایط معمولی توی شهر نگهشان نمی دارند. به همین قانعمان کرد که از نظر جثه 3-2برابر اولی هاند.
سحر می گوید الان عده ی زخمی ها خیلی زیاد تر شده، ولی بیش ترشان را می برند حضرت رسول. می گویم امشب قیامت می شود، مواظب خودت باش.
انتهای بلوار می گویم سر حافظ. چهار پنج نفری را گذاشته اند سرکارگر جلوی بانک ملی. لباس شخصی اند، یک شیلد داده اند یک دستشان، و یک چوب، چوب معمولی آن یکی دستشان. مضحک به نظر می رسند.

حق داشت روژین، 2 و ربع نشده موبایل ها را قطع کردند، من ولی عصر بودم پایین تر از جمهوری. در فاصله ای که پیک موتوری رفته بود لوله های ای دی تی ای دار را از انبارشان در انقلاب بیاورد، دربدر دنبال یک بانک تجارتی می گشتم، که آخر کار هم مسئول نظافت شعبه ی ارزی ریالی سر شیخ هادی از لای در نیمه بازش گفت خانم هیچ شعبه ی بازی پیدا نمی کنید، امروز حکومت نظامی است. برگشتم که مغازه، آورده بود لوله ها را با کلی خبرهای داغ، می گفت 4 نفر را کشته اند توی جنت آباد، همه جا را پر کرده اند با نیروهاشان، محدوده ی پاستورنو را که ازساعات اول صبح رو به بالا و پایین نیرو ریخته اند. همین که می فهمند دانشگاه تهرانی ام، از حال و اوضاع دانشگاه خبر می گیرند. می گویم بچه های انجمن اسلامی که هنوز توی تحصن اند. از همان فردای انتخابات بولتن را یکپارچه سیاه کردند، نوشتند « میزان رای ملت بود». بعد هم نشستند توی مسجد دانشگاه.
روز اولی که رفتم پیششان، مریم سخنرانی داشت. اولین باری بود که توی این هفت سال پام را می گذاشتم مسجد دانشگاه. اولین بار بود که می دیدم اساتید پزشکی هم یک تکانی به خودشان داده اند. اولین بار بود که سخنرانی مریم را می شنیدم. خیلی تکان دهنده بود، چیزی ش که از ذهنم پاک نمی شود این بود که گفت این 16 آذر، 16 آذر که توی تاریخ مملکت ما اینقدر بهش استناد می شود، سه نفر شهید شده اند، فقط. و ما طی این چند روزـــ چهار نفر از شهدا را من به اسم می شناسم... فردای حمله به کوی دانشگاه شیراز بود، سخنگوی انجمن که بعد از مریم آمد پشت تریبون این را که گفت، اضافه کرد:« البته رئیس دانشگاه شیراز غیرت به خرج داده اند و امروز صبح استعفا ـــ» که صدای کف و جیغ بچه ها مسجد را پر کرد.
این ها را نمی گویم دیگر، فقط می گویم بچه های هنر هم یک چند روزی است تحصنشان را شروع کرده اند، یک عالمه مطالبات نوشته اند توی طومارشان. فروشنده سرش را از روی ماهی تابه ی زرشک پلو مرغش بلند می کند، عاقل اندر سفیه نگاهم می کند، مثل مامان، وقتی که می خواهد بگوید شما جوانید. ساعت 3 شده، سرسوزن و هولدر هم ندارند توی مغازه، راضی نمی شوم دوباره توی این بلمشو موتوری را بفرستم تا انقلاب، بیعانه می گذارم، می گویم لوله ها را هم صبح، با باقی خریدها بفرستند بیمارستان سینا.
می روم جلوی بسیجی های تقاطع جمهوری و ولی عصر. این ها یک جلیقه ی پلنگی هم تن کرده اند. بچه سال اند، ولی هیچ مضحک به نظر نمی رسند. همه ی وجودشان انزجار است، با نفرت نگام می کنند. من را یاد آن پسرک توی « الماس خون» می اندازد که روی پدرش اسلحه کشید.حرجی به آن ها وارد نیست، خدا می داند چطور مغزشان را شستشو داده اند. لابد فکر می کنند سربازهای لشکر امام زمان اند.
دایی جان می گوید دو سه تا از همین امام زمان ها را ارتش صدام گرفت. من و آیسان می زنیم زیر خنده؛ می گوید به خدا اگر دروغ بگویم! یکی را سبز می پوشاندند، می نشاندند روی یک اسب سفید، شب ها با یک فاصله ای از سنگرها جولان می داد... علی می گوید گویا یک زمان هم برای عبور از روی مین از همین ترفند استفاده می کرده اند. دایی جان می گوید اعتقاد و این ها کجا بود، به هر کدام از جوان ها یک کلید داده بودند که این کلید بهشت است! این ها هم که افاقه نمی کرد می ترساندند بچه ها را. می گوید شب قبل از یکی از عملیات هاشان (بدر گفت به نظرم) خیلی از بچه ها زرد کرده بودند. مومم گردان رفت سر منبر، روایت کرد شب قبل از یکی از جنگ های امیرالمومنین، عده ای ترسیده بودند. به حضرت خبر می دهند، فرمان می دهد این عده را بیاورند جلوی دیگران سر ببرند تا برای دیگران عبرت شود که عاقبت ترس چیست...
می گویم میدان ولی عصر، و سوار تاکسی می شوم.
حمیرا دارد می خواند. نمی داند چه بگوید از سبزه زار، سبزه زارها هنوز قشنگ است. چانه بند سرباز این بار اندازه شده. چراغ سبز شده، نمی دانم بچه ها نشسته اند توی کافه خبر دارند بیرون چه خبر است. دلم آشوب است. سر بزرگمهر پیاده می شوم. قدم به قدم نیرو چیده اند. سر هر تقاطع، سه و بیست دقیقه است.همه دارند تظاهر می کنند که خبری نیست. یکی از پشت سرم می گوید مواظب باشین. بر می گردم . یک آقایی است که نگران نگاهم می کند، لبخند می زنم و راه می افتم. سر تقاطع فلسطین مامورها دارند دو تا از دانشجوهای هنر را تهدید می کنند. هنوز جرات ندارم مستقیم بروم توی انقلاب. می روم پایین و از طالقانی می روم سمت قدس. سر راه اعتماد ملی می گیرم. بر خلاف پریروز تا این وقت روز هم مانده، تیراژش را تغییر داده اند یا ـــ؟ جلوی در شرقی دانشگاه خبری نیست. دوباره راه می افتم سمت پایین. کم نیستیم سیاه پوش هایی که به این سمت می رویم.نگاه هایمان را می دزدیم.کسی حرف نمی زند، گرد مرگ پاشیده اند انگار. می پیچم توی بزرگمهر. سر اسکو اولین تقاطعی است که مامور نمی بینم. خبری از روژین و بقیه نیست توی کافه. می آیم بیرون. ساعت درست چهار است. توی انقلاب راه می افتم به سمت میدان. همه طوری وانمود می کنند انگار خبری نیست. از سر قدس صدای شعار دادن بچه ها شنیده می شود:« اصلاحات، تغییرات، ابطال انتخابات» بعضی ها از میله ها بالا آمده اند. درهای سردر اصلی بسته است. دو ردیف از آدم آهنی ها ایستاده اند جلوی سردر. به کسی اجازه ی ایستادن نمی دهند. به تدریج بیش تر می شویم. سر 16 آذر دور و بر من 300-200نفری هستند. مردم هنوز آنقدر هشیارند که منتظر سبز شدن چراغ شوند. آن ور خیابان مرد سه تیغ تراشیده ای که دارد با بی سیم صحبت می کند نوار سبز رنگی را توی آن یکی دستش بازی می دهد. سینما بهمن یک پسر قدبلند مو دم اسبی می خواهد از باجه ی تلفن عمومی استفاده کند، که یکی از آدم آهنی ها براش خط و نشان می کشد. یکی از افراد نیروی انتظامی خودمان جداشان می کند. پسر بر می گردد لای مردم. مامور ناجا هنوز دارد با آدم آهنی صحبت می کند. یک باتومی دراز می شود لای مردم:« دستتو بنداز کثافت! گفتم دستتو بندازـــ » دور و بری ها اشاره می کنند بنداز پایین، همه می دانند این ها دنبال بهانه می گردند برای شروع سوروساتشان. پسرک که بطری خالی باواریا، از همین سبزها، دستش گرفته، غرولندکنان دستش را پایین می اندازد. میدان چه کنم شده میدان انقلاب. یکی از این آدم آهنی های توی پاترول با بلندگو به راننده اتوبوس دستور می دهد که حرکت کند. ولی مردم به اتوبوس بعدی اجازه حرکت نمی دهند. به سمت جمالزاده هی توده ی مردم فشرده و فشرده تر می شود. یکی دو بار بچه ها می خواهند وی هاشان را بالا ببرند که آقای پخته ای از پشت می گوید زود است هنوز، عده مان کم است. ولی مردم عین انبار باروت دنبال جرقه اند. یواش یواش شال های سبز و نشان های سبز دور گردن و دست مردم ظاهر می شود. از بعد میدان کنار یک خانم میانسالی راه می روم. توی جمع های بزرگ احساس ناامنی می کنم، یک جور آگوروفوبیا. کلا شعاع احساس امنیتم در مورد غریبه ها کمی بیش تر از آدم های معمولی است. قبلا بهش گفته ام. می گوید همه ی راه پیمایی های اخیر را بوده، ولی امروز فرق دارد. می گوید برای عذرخواهی آمده؛ می گوید:« ما یک بار هم 30 سال قبل همین راه ها را رفتیم ـــ ولی قرار نبود این طور شودـــ» سفارش می کند اگر گرفتندش نایستم، چون هم عضو کمپین یک هزار امضاست، هم مادران صلح.خرده حسابش با این ها قدیمی است. یک تسبیح سبزی را می اندازد دور مچش، امتدادش را حلقه می کند دور اشاره و انگشت وسط و دستش را بلند می کند. یکی دو نفر هم روسری هاشان را عوض می کنند، مشکی سر می کنند. مردی از پشت سر می گوید:« خانوم ها ماشین ها توی مسیر ایستاده اند، اگر نیروها حمله کردند، معطل نکنید، بروید هر ماشین خالی ای بود سوار شوید». حول و حوش قریب است که یک خیل ای آن طرف خیابان، از سمت آزادی به طرف میدان می آیند، دست ها را بالا گرفته اند، یکهو مامورها به سمتشان یورش می برند، صدای الله اکبر بلند می شود، آن ها شروع می کنند به دویدن، ملت از این طرف هو می کشند. اولین گلوله شلیک می شود، این ور خیابانی ها شروع می کنند:« نترسید! نترسید! ما همه با هم هستیم!» کسی فریاد می زند: « کشتند!» مجالی برای دیدن نیست... جهت حرکت برعکس شده... همه وحشت زده به عقب فرار می کنند... یکی جیغ می زند:« بریزید تو خیابون!» تو حرکت نمی کنی، موج مردم است که حرکت ات می دهد... یکی از دخترها می پرد توی یک پرایدی، بغل دست راننده می نشیند... نظامی ها هم ریخته اند توی خیابان...می زنند... عین داس وقتی بخواهی غله درو کنی...می گیرد به دختر پشت سری م... ضجه می زند:« بدویید!»... ملت یورش می برند به سمت خیابان...یکی فریاد می زند: « من مردم!تو رو خدا بلند شید من مردم!» موتوری ای ست که توی حمله ی مردم به خیابان زمین خورده، بقیه هم روش سوار شده اند... بلند می شوند... بلندش می کنند... بعضی ها دارند از نرده های وسط خیابان می روند آن طرف... یک خانم رنگ و رو پریده ای گیج دارد اطراف را نگاه می کند، دستش را می گیرم، با خودم می کشم... ماشین های اطراف یا پرند یا قفل اند...می گوید مشکل قلبی دارد...الان قلبش می ایستد... از بریدگی جمالزاده می رویم آن طرف... مثل لانه ی مورچه ها هرکس به طرفی می دود، یکی از همان منسوب به بسیجی ها رفته ایستگاه اتوبوس، به زور چماقش دارد مردم را متفرق می کند، همکارانش بزرگ منشانه اجازه ی ورود به جمال زاده، رو به جنوب را می دهند. عده ای اعتراض می کنند که منتظر اتوبوس بوده اند، کجا بروند؟خانه شان آن وری ست...بعضی ها آدرس می پرسند از ماموران پلیس سر خیابان.خانوم بغل دستی م دستم را فشار می دهد که تو هم می لرزی. مجال توضیح دادن یا شاید هم توجیه کردن نیست، می گویم بیاید توی جمالزاده، سهم امروزش را ادا کرده، قلبش بایستد کسی نیست به دادش برسد توی این جهنم؛ راضی نمی شود، دستم را ول می کند، می رود سمت میدان. ساعت پنج است. جمالزاده را می روم پایین. ملت فحش می دهند.باز قدم به قدم نیروهاشان وایستاده. نمی گذارند کسی از فرعی های شرقی تو برود، یک طوری انگار یک محدوده ای دور میدان انقلاب درست کرده اند، که بعد از 5-5/4 کسی به این محدوده وارد نشود. تـــــــــــــــا سر لبافی نژاد، می روم توی لبافی نژاد. انگار یک چیزی توی وجودم خالی شده... سیگاری روشن می کنم و تکیه می دهم به دیوار.

آرام تر که می شوم یادم می افتد به مامان گفته بودم تا چهار برمی گردم. می روم توی یک مغازه، یک بطری آب می خرم و به خانه زنگ می زنم. می آیم بیرون، این جا هیچ مغازه ای تعطیل نیست. کم کم مغازه های لباس بچه فروشی و این ها شروع می شود، یکی دو تا تولیدی لباس عروس هم هست، زندگی عادی جریان دارد. روسری ها همه رنگی اند. مادر و دختری دارند کفش پرو می کنند توی مغازه. یعنی خبر ندارند دو تا چهارراه بالاتر چه خبر است؟ اقلا می توانستند بنشینند خانه هاشان که، این مغازه دارها هم تعطیل کنند، نمی توانستند؟!
خشم نیست. نفرت نیست. دلم هم نمی سوزد، شکایت و انکار هم نیست ـــ فقط احساس می کنم پام رفته توی گل، توی لجن، انگار افتاده باشم توی باتلاق، فرو می روم، دست خودم نیست، صورتم خیس می شود. سر ولی عصر تاکسی می گیرم، سرم را تکیه می دهم به شیشه و تا خانه بی صدا گریه می کنم.

بی قرارم. زنگ می زنم به انوشه. پناهگاه این روزهای من است. هفته ی پیش که حسابی به هم ریخته بودم، تلفنش آرام ام کرد. برایش تعریف کردم که مثل آدم های دوقطبی مرز بین خوشحالی م با ناامیدی م به هم ریخته، که نگران آخراین ماجرام... روزها هم که خودم را آرام کنم با خبرهای امیدبخشی مثل صحبت استاد شجریان، یا آن تیتر به یادماندنی «حماسه ی خس و خاشاک» اعتمادملی پنج شنبه، شب ها لو می روم. مامان سر صبحانه می پرسد دیشب باز چی می دیدی؟ توی خواب گریه می کردی ـــ
سالم اند، او و شوهرش هر دو. می گوید کارگر را پایین می آمده اند، حول و حوش فاطمی راه به سمت پایین را بسته اند، و درگیری همان جا شروع شده.می گفت کارگر مثل میدان جنگ شده بوده، جا به جا آتش روشن کرده بودند. مردم از پنجره ها کارتن و مقوا پایین می ریخته اند، بچه ها جمع می کردند.یک عده ای هم سیگار به دست آماده بوده اند که توی سر و صورت بچه ها دود فوت کنند.با این وجود گاز اشک آور کارش را کرده،حال شوهرش بد شده، و مجبور شده اند برگردند. انوشه همیشه خبرهای خوب دارد. می گوید سفارت های خارجی درهاشان را به روی مجروحان باز کرده اند. می پرسم موسوی توانسته حرف بزند. می گوید آمده سر جیحون، گفته «غسل شهادت» کرده، همین طور گفته به این حرف قدیمی ها ایمان دارد که « آه مظلومین بالاخره روزی گریبان گیر ظالمین می شود». ازم اجازه می گیرد که شاید حرف هام را جایی بنویسد، حالا شاید به یک اسم دیگر. می گویم شاید بالاخره خودم هم بنویسم توی ارغوان. چقدر حرف و عکس داشتم که نگه داشته بودم برای شنبه ی بعد انتخابات ــــ خنده را روی لب هامان خشکاندند.

آیسان شب نامه ی اعتماد ملی امروز را بلند برای مامان می خواند، علی می گوید آن «خداحافظ جام جهانی، سلام آقای احمدی نژاد» را بخوانید، خیلی عالی نوشتن. با روژین تلفنی صحبت کرده ام، می دانم آن ها هم از مهلکه جان سالم به در برده اند. از بابت عطی خیالم راحت است می دانم به خاطر مادرش هم شده مثل ماها خریت نمی کند. طاهره می گفت شک دارد که واقعا تقلبی شده باشد توی انتخابات، بعید می دانم برای راه پیمایی بیرون رفته باشد امروز. چراغ مسنجر فرهاد هم روشن است. لپ تاپ را می بندم، می گذارم روی رادیاتور، کنار تخت. سرم را می گذارم روی بالش. خدا را شکر! کسان من امشب را زنده اند. پاهام را جمع می کنم توی شکمم. صدای الله اکبر می آید از پشت بام، برای اولین بار طی این هفته. توی محله ی ما اتفاق نادری ست آخر، به قول مامان شاید هم واقعا از ترس همسایه پایینی ماست که قبل از انتخابات کلی پرچم ایران و این ها زده بود به ماشینش. حافظ را از زیر بالش می آورم بیرون، باز می کنم یک صفحه را. می فرماید:
صـوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد / بـنـیـاد مکـر بـا فـلک حقــه بـاز کرد
بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه / زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد

...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:04 PM یادداشتها (6)
May 13, 2009

01-shokufe hay-e- gilas.JPG

اسمش « نمارستاق» است، من بهش مي گويم بهشت. طبيعت باكره اي دارد كه قشنگ براي شستن خستگي و كدورت هاي يك سالت كفايت مي كند. اغراق نبود اگر به آرزو گفتم روز رفتنمان به « دريوك» قشنگ ترين روز يك سال اخيرم بود.

بهشتي كه مي گويم يك جايي است نرسيده به آمل، بالاتر از پنجاب ، يك منطقه ي كوهستاني بكر، كه خدا را شكر هنوز تهراني ها نشناخته اندش، كه گله به گله ويلا بسازند و تعطيلات آخر هفته به اتفاق فك و فاميل سرازير شوند در كوه و دشتش...

جز عده اي محلي كه آن ها هم زمين به غريبه نمي فروشند، ييلاق بعضي خانواده هاي اصيل و قديمي آملي است . اين بار دومي بود كه آرزو قبيله ي كوچك ما (يعني من و سه تا از دوستان مشتركمان) را به ييلاقشان دعوت كرده بود.
امسال بر خلاف شهريور 86 كه هوا حسابي آفتابي بود، باران مي باريد، و اين براي من كه از طبقه ي گياهانم يعني خوشبختي بزرگ!
ارديبهشت نمارستاق واقعا بهشتي است. از لاي هر سنگ و كلوخي جوانه اي بيرون آمده، خارهاي اين جا هم حال و هواي ديگري دارند! مثلا اين خار- بنفش ها! اساعه ي ادب نشود فحشي چيزي نيست ها! اسمي ست كه با بچه ها روي اين خارها را گذاشتيم.

02-khar-banafsh.JPG

تازه خار- صورتي هم داشتيم:

03-khar-surati.JPG

حتي گلسنگ هاش هم حال و هواي ديگري داشت!

04-gol-e-sang.JPG

اين ها 8-7نمونه از گل هايي است كه من توانستم عكس بگيرم:

05-gol.JPG

شنيده ايد مي گويند «پول مگه علف خرس ئه»؟ اين هم آن علف خرس (اگر مثل من تا حالا نديده ايد):

06-alaf-e-khers.JPG

البته ماجراي خرس به علف و اين ها ختم نمي شود. آرزو مي گفت خرس هم آن دور و برها كم نيست، گرچه خوشبختانه به تور ما نخورد(يا به عبارت بهتري، ما به تور آن ها نخورديم)، ولي استخوان هايي مثل اين توي دريوك چيز كميابي نيست!

07-ostokhan.JPG

اين هم يك دري است كه من دوستش دارم خيلي، و خوشبختانه اين 2 سال دستكاري ش نكرده بودند.

08-dar-e-qadimi.JPG

اين پل نزديك خانه اي بود به نام «خانه ي بي بي».چشمه ي نزديك آن جا را «چشمه ي بي بي» مي گويند. بي بي گويا زن مستجاب الدعوه اي بوده كه زماني در همان محل زندگي مي كرده، و حالا براي مردم آن جا حكم برآورنده ي دعاها را پيدا كرده. البته امسال خانه را خالي كرده بودند و مخده ها و بالشتك ها را گذاشته بودند باد بخورند. من ديگر عكس نگرفتم.

09-pol-e-bibi.JPG

يكي ديگر از چشمه هاي محل « لتوشه» است. توي عكس خيلي پيدا نيست، ولي آب فشار قابل توجهي داشت. همين قدر بگويم كه آب ده را همين چشمه و چشمه هاي همسايه تامين مي كنند. تصفيه خانه اي وجود ندارد، پولي هم بابت آب پرداخت نمي شود.

10-latushe.JPG

لتوشه از وسط كوه مي جوشد، اين يعني ما كلي از ده بالا آمديم، تقريبا چيزي معادل همان قدر هم بالا مي رويم تا برسيم به دشت بزرگي به نام «دريوك». آرزو مي گفت دريوك يعني همان دريابك. و قبلا اينجا دريا بوده. پرسيدم دريا يا درياچه، گفت به خزر راه داشته، حالا نمي دانم صحبت چند وقت قبل است...زماني كه خزر به درياي آزاد راه داشته، يا بعدتر.
بالاتر كه رفتيم مه شروع شد. اين هم دريوك توي مه (اين عكس را من خيلي دوستش دارم، من را ياد پاريس - تگزاس مي اندازد، شما را چطور؟):

11-paris-Texas.JPG

اين هم دو تا قمري هاي قبيله مان، كه حواسشان به عكس گرفتن من نبود، و ما سه تايي از دور قربان صدقه شان مي رفتيم...

12-Deryuk.JPG

صداي آب را مي گيري، توي دريوك راست شكمت را مي گيري، مي روي جلو. مه هم كه باشد گم نمي شوي، به قول شازده كوچولو آدم اگر راست شكمش را بگيرد راه دوري نمي رود!
تا ... مي رسي به چنين عظمتي:

13-abshr-e-Kuhare.JPG

اسمش « آبشار كوهره» است. عكس مال پارسال است، امسال اگرچه خيلي پرآب تر از اين بود، ولي به خاطر مه نشد عكس درستي ازش بگيرم (براي تصور سايز واقعي دقت كنيد كه آن دو تا خط صورتي و آبي روي تخته سنگ وسطي آدمند).

خب از گفتني ها چه چيزي جا ماند؟...
آهان! يكي اين كه:
نمي دانم براي نشان گذاشتن روي حيوانات بود ، يا براي دفع چشم زخم ، از اين مهره هاي آبي زياد دور شاخ و گردن گاو و گوسفندها مي ديديم:

14-mohre-aabi.JPG

و دوم اين كه: دو چيز هست كه هرجاي ايران كه بروي بعيد است به پستت نخورد. اولي قلم چي كه اين جا هم شعبه داشت پدر آمرزيده!
و دومي
.

.

.

فرزند امامي كه من نمي دانم چطور از عربستان خودش را رسانده اين جاي عالم، كه يك گنبد طلايي بچپانند روي قبرش و بكنندش قلك نذر و نياز، و خمس و زكات مردم .

15-emamzade.JPG

و بالاخره، اين هم من كه نشسته ام بر لب جوي و گذر عمر مي بينم:

16-lab-e-juy.JPG


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:16 PM یادداشتها (14)
April 02, 2009

اسمي ست كه من براي اين اوقات مي گذارم. هيچ وقت نمي فهمي چه چيزي ماشه را چكاند... يا آخرين قطره اي بود كه جام لبالب را سرازير كرد. فقط مي بيني توي رختخواب هي مچاله مي شوي، و خوابت نمي برد، يا بيدار شده اي خيلي وقت پيش، ولي بلند شدنت نمي آيد، يا همه خوابند، دو فصل ديگر هم از «طبل حلبي» خوانده اي و چشم هات گرم نمي شود.
تكيه مي دهي سرت را به ديوار، سيگاري مي گيراني ...
يا بلند مي شوي از توي قفسه حافظ را بيرون مي آوري. حمد و سوره مي خواني با چشم هاي بسته، و مي گذاري فكر كني توي غزل صحبت از خم ابرو و سلسله ي موي توست!
يا وسط فيلم يكهو خيره شده اي به استكان روي ميز و تا صدات نزده اند خودت هم حواست نيست، و مي گويي هيچي فقط هوس چاي كرده اي، به خاطر تو فيلم را پاؤس نكنند. مي روي توي آشپزخانه، زير كتري را روشن مي كني، قوري را خالي مي كني، مي شوري با دقت، دو پيمانه چاي مي ريزي توش، كمي كه آب جوش ريختي روش، مي چرخاني توي قوري كه گرد و خاك و آن بخش مركب رنگش را پس بدهد، خالي ش مي كني. و دوباره. و بعد مي گذاري ش روي كتري، و منتظر مي نشيني تا دم بكشد.
و مي داني كه اين جور وقت ها دست و پا زدن بي فايده ست. مثل دست و پا زدن آدم در حال غرق شدن، فقط كمك مي كند هواي توي ريه هاش زودتر خالي شود... ديگر آن قدر تجربه داري كه بداني بايد صبر كرد تا خودش بگذرد.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:40 AM یادداشتها (5)