People of the World Chris de Burgh

دانلود


404 Not Found

Not Found

The requested URL /display_raw.php was not found on this server.


Apache/2.2.3 (Debian) PHP/5.2.0-8+etch13 Server at rpc.blogrolling.com Port 80
Designed by ARDAVIRAF
August 01, 2010

هنوز هم نمی‌دانم
هر سال که می‌گذرد
يک سال به عمرم اضافه می شود
يا يک سال از عمرم کم می شود
!

گاندی


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 08:59 PM یادداشتها (2)
July 12, 2010

«اتفاقا زندگی تو ایران خیلی سکسی ئه، فقط ایرادش اینه که تو مفعول واقع می شی!»

از جملات قصار حجت


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 09:12 PM یادداشتها (1)
June 23, 2010

From Official Website of Chris de Burgh

On June 20th 2009, during a demonstration in Tehran against what many felt was a fraudulent election result, a young woman called Neda Agha-Soltan was targeted and shot to death by a sniper. An innocent bystander, and some distance away from the protest, her dying moments were filmed and seen by millions around the world.
In Persian, her name means “voice”, “calling” and “divine message”, and she has become a powerful and iconic symbol for those who struggle against brutality and repression, seeking only freedom and truth. Neda, this song is for you.

2008_cdeb_08.jpg

Let there be light where there was darkness
Let there be love where there was hate
Even in the terrors of the night
Sooner or later, comes the day
Let there be joy where there was sorrow
Let there be hope where there was none
And even as your life-blood flowed away
NEDA, your heart is living on
People of the world stand up for freedom
Voices call from a distant shore
For the winds of change are blowing stronger
And Evil men will fall
For freedom will not wait anymore
Let there be spring where there was winter
Let there be green where there was grey
Even as the Lion seems to sleep
Sooner o later, he will wake
People of the world stand up for freedom
Voices call from a distant shore
For the winds of change are blowing stronger
And Evil men will fall
For freedom will not wait anymore
Women of the world have died for freedom
Hear them call from a distant shore
For the winds of change are blowing stronger
And Evil men must fall
For freedom will not wait anymore
People of the world stand up for freedom
Voices call from a distant shore
For the winds of change are blowing stronger
And Evil men will fall
People of the world have died for freedom
Hear them call from a distant shore
For the winds of change are blowing stronger
And Evil men will fall
For freedom will not wait here anymore
People of the World


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:34 AM یادداشتها (0)
June 13, 2010

کامبیز درم بخش.JPG

کاریکاتور: اثر «کامبیز درم بخش»

(این اثر در تقویم دیواری 1389 ایشان در صفحه مربوط به خرداد به چاپ رسیده است.)


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 08:33 PM یادداشتها (1)
May 05, 2010

شامگاه یکشنبه 12 اردیبهشت، دوست و هم دانشکده ای من، «مریم عباسی نژاد» ، را دستگیر کردند.اتهام وی را شرکت در تجمع مقابل مجلس شورای اسلامی در روز 4 اردیبهشت 89، در اعتراض به نتایج آزمون پذیرش دستیار تخصصی پزشکی(که در اسفند ماه سال 88 برگزار شد) اعلام کرده اند.
طوری که گفته می شود الان مریم در زندان اوین به سر می برد.

مریم عباسی نژاد را آزاد کنید.jpg


متن نامه ی سرگشاده ی انجمن اسلامی دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران به شرح زیر است:


يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُونُواْ قَوَّامِينَ لِلّهِ شُهَدَاء بِالْقِسْطِ وَلاَ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُواْ
اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ (مائده-8)
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، براى خدا به داد برخيزيد و به عدالت شهادت دهيد، و نبايد دشمنىِ گروهى شما را بر آن دارد كه عدالت نكنيد. عدالت كنيد كه آن به تقوا نزديكتر است، و از خدا پروا داريد، كه خدا به آنچه انجام مىدهيد آگاه است»

حضرت آیت الله صادق آملی لاریجانی؛ ریاست محترم قوه قضائیه
جناب آقای دکتر علی لاریجانی؛ ریاست محترم مجلس شورای اسلامی
جناب آقای دکتر باقر لاریجانی؛ ریاست محترم دانشگاه علوم پزشکی تهران
هنوز زخم هایی که پس از انتخابات بر روح و تن دانشجویان پزشکی دانشگاه تهران وارد آمد از یادمان نرفته است؛ روز 13 آبان 88 را؛ که دو تن از دانشجویان سال پنجم هنگام خروج از درب دانشگاه به مقصد بیمارستان به نیت خدمت به دردمندان جامعه، بازداشت شدند. مگر می توان فراموش کرد 16 آذر را که در حاشیه خیابان پورسینا همکلاسی سال دوممان را بی دلیل بازداشت کردند؛ و30 بهمن ماه را؛ که در کلاس درس بیمارستان حرمت پزشک و دانشجو با هم دریده شد و دوستان سال ششممان را دستگیر و به ناکجای اوین منتقل نمودند تا به زعم ایشان یا ارشاد شوند و یا تاوان گناه ناکرده بپردازند.
به کجا می برند دردانه های ملت را؟ آری؛ به کجا؟ و به کدامین جرم؟ قسم به عدالت که کیمیای این روزهاست هنوز که هنوز است نمی دانیم جرم دوستانمان چیست. خبر احضار و دستگیری و صدور حکم های سنگین و کمرشکن برای دیگر دانشجویان، روز به روز، سختی تحمل این روزگار را غیر ممکن تر می سازد.
اما این بار دست اینان که نمیخواهند دانشگاه قلب تپنده ملت باشد، بر نامی رفت که دل هر دانشجوی بیداری را به درد می آورد و این سوال را در ذهن ایشان ایجاد می کند که آیا دیگر کورسوی امیدی هم باقی مانده است؟ نمی دانیم دانشگاه ، از دکتر مریم عباسی نژاد مصداقی کامل تر برای عنوان "دانشجوی خط امامی" به خود دیده است؟ همو که دغدغه ی دین در تار و پود وجودش ریشه دوانیده و اعتدال در تمامی رفتار های سیاسی اش نمود دارد. وی نمونه کامل دانشجویی است که احساس سیاسی، درک سیاسی و تحلیل سیاسی را یکجا دارد، همو که به واقع اصولگرایی حقیقی و در عین حال اصلاح طلبی ثابت قدم است. مریم عباسی نژاد، نمونه تمام عیار کسی است که به تعبیر رهبر انقلاب دو بال اصول گرایی و اصلاح طلبی را با هم یکجا دارد. اگردینداری، اعتدال، قانون گرایی و در عین حال آزادیخواهی عباسی نژادها نبود، امروز نه دانشگاهی بود و نه از هویت نقادانه دانشجویان اثری باقی مانده بود.
این بار نمایندگان دولت، که خود را دلسوز دین و قانون می دانند، کسی را فراخواندهاند که همواره بر مدار دین و قانون حرکت می کرد و مخالف هر حرکت هیجان زده و بی منطقی بود تا نه نیازی به بولدوزر باشد که دفتر انجمن اسلامی را با خاک یکسان کند و نه نیازی به تاسیس انجمنی فرمایشی.

استاد عزیز، جناب آقای دکتر باقر لاریجانی!
دکتر مریم عباسی نژاد، کسی بود که هر زمان خبر ناگوار احضار، دستگیری و بازداشت دانشجویی می رسید،چه انجمنی و چه غیرانجمنی، از هیچ تلاشی برای آزادی وی – در زبان و عمل – فروگذار نمی کرد و اگر هم کاری از وی ساخته نبود سنگ صبوری بود برای درد دل های آنها. اما امروز که خبردار شدیم دکتر عباسی نژاد بازداشت شد، شکایت و درد دل خود را به که بریم؟
آیا این مشی ناصواب که آقایان در پیش گرفته اند، هدفی به جز خاموشی - ولو ظاهری - دانشگاه می جوید؟ آیا فراموش کرده اند این سخن رهبری را که فرمودند"خدا لعنت کند آن دست هایی راکه تلاش کرده اند و می کنند که قشر جوان و دانشگاهی ما را غیر سیاسی کند"؟ آیا بازداشت کسانی چون دکتر عباسی نژاد دیگر راهی برای نقد مشفقانه ی دانشجوی بیدار باقی می گذارد؟ آیا زمانی که پاسخ حرکت اصلاح گرایانه و براندازانه یکی باشد می توان امیدی داشت که دانشجوی دردمند دم بر آورد و نقدهای دلسوزانه خود را با اصحاب قدرت در میان نهد؟ مباد چنین شود که از طریق انصاف و عدل خارج شویم که مولایمان علی (ع) فرمود "هیچ چیزچون ستمکاری نعمت خدا را دگرگون نکند و خشم خدا را برنیانگیزد؛ زیرا خدا دعای ستمدیدگان را می شنوند و در کمین ستمکاران است" وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ (شعرا - 227)

حضرات لاریجانی!
شما هر یک بر والاترین مسندهای جمهوری اسلامی تکیه زده اید: ریاست مجلس شورای اسلامی؛ ریاست قوه قضائیه و ریاست بر دانشگاه علوم پزشکی مادر "دانشگاه علوم پزشکی تهران".به یاد آورید که امیرمومنان خطاب به کارگزارش می فرماید"مهربانی به رعیت و دوست داشتن آنها و لطف در حق ایشان را شعار دل خود ساز. چونان جانور درنده مباش که خوردنشان را غنیمت شماری. زیرا آنان دوگروهند، یا هم کیشان تو هستند یا همانند تو در آفرینش". به عنوان فرزندان کوچک شما و عضوی از خانواده بزرگ دانشجویان و جامعه پزشکی خواستاریم آنچه در توان دارید در توقف این روند نامیمون که پایانی جز تباهی سرمایه های ارزشمند جنبش دانشجویی کشور ندارد به کار بندید و نگذارید کار به جایی رسد که نااهلان، عرصه دانشگاه را برای تحقق اهدافشان مناسب بینند.
نویسندگان این نامه از سر درد با شما سخن می گویند که دیگر در این ملک غریب نه چشم به اجرای عدالت دوخته ایم و نه در این آشفته بازار امیدی به رعایت حقوق شهروندی داریم. نمی دانیم که آیا آزادی خانم دکتر عباسی نژاد می تواند امیدی در دلهایمان برویاند یا نه ، اما می دانیم که هزینه ی هر روز در بند بودن فرزندان ملت، به خواب آرام عده ای که آرامش را در سکوت مرگبار دانشگاه می جویند نمی ارزد.

اللّهُمّ لَا أَشْكُو إِلَى أَحَدٍ سِوَاكَ، وَ لَا أَسْتَعِينُ بِحَاكِمٍ غَيْرِكَ، حَاشَاكَ، فَصَلّ عَلَى مُحَمّدٍ وَ آلِهِ، وَ صِلْ دُعَائِي بِالْإِجَابَةِ، وَ اقْرِنْ شِكَايَتِي بِالتّغْيِيرِ.
«خدايا من به هيچ كس جز تو شكايت نمىكنم و از هيچ حاكمى غير از تو يارى نمىجويم. حاشا كه چنين كنم! پس بر محمد و آلش رحمت فرست، و دعايم را به اجابت پيوسته ساز و شكايتم را با تغيير دادن وضع موجود مقرون فرماى. »


ومن الله توفیق
انجمن اسلامی دانشجویان دانشکده پزشکی
15 اردیبهشت ماه 1389


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 09:20 PM یادداشتها (1)
April 26, 2010

[...]
«وقتی به بدرقه ی آنا الکسیف رفتیم عده مون زیاد بود. با شوهر و بچه هاش که خداحافظی کرد یه دقیقه مونده بود که زنگ آخر حرکت قطار به صدا در بیاد، من به دو خودمو به کوپه ش رسوندم تا زنبیلی رو که فراموش کرده بود با خودش ببره، توی طاقچه ی بالای کوپه جا بدم. در این جا مجبور شدم باهاش خداحافظی کنم. چشم هامون که توی کوپه به هم افتاد، هر دو شکیبایی روحی مونو از دست دادیم و دست های همدیگه رو گرفتیم؛ اون وقت اون سرشو به سینه ی من تکیه داد و سیلاب اشک از چشم هاش جاری شد، احساس کردیم چقدر بدبختیم! اون جا بود که رازی رو که اون همه وقت در دل نگه داشته بودم به زبون آوردم و با قلبی مشتعل پی بردم که همه ی اون چیزهایی که ما رو از بیان اون کلمه باز داشته بود چقدر بی اهمیت، بی ارزش و فریبکارانه بوده و به این نتیجه رسیدم که آدم وقتی با موضوع عشق روبرو می شه یا در استدلال هاش باید از چیزی مایه بذاره که بالاتر و مهم تر از خوشبختی و بدبختی، فضیلت و رذیلت و این جور مفاهیمه، یا اصلا دور هر چه استدلاله خط بکشه.»

₪₪₪

« درباره ی عشق» اثر « آنتوان پاولوویچ چخوف» به ترجمه ی « احمد گلشیری»


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:15 AM یادداشتها (1)
December 20, 2009

سه شنبه، یکم دی ماه 1388، ساعت 8 و نیم صبح جلسه ی دفاع پایان نامه ی من ئه؛
اگر تشریف بیارید، خوشحالم می کنید.

مکان: خیابان امام خمینی(سردار سپه سابق)، خیابان 30 تیر، بیمارستان سینا، تالار امام حسین

موضوع: بررسی اثر آپولیپوپروتئین e4 در پیشرفت بیماری در افراد مبتلا به CIS مراجعه کننده به کلینیکMS بیمارستان سینا در سال 1387 و اثر آن در تبدیل به MS در عرض یک سال


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:42 PM یادداشتها (12)
December 18, 2009

می دانم که این جا را دیگر به ندرت کسی می خواند، ولی باز هم وقتی هوس نوشتن می کنم یاد «ارغوان» می افتم، مثل «گوشه ی تنهایی» ِ «فرید جنگل برد» خانه ی سبز است برام، همان جایی که با آن دختره ی 45 کیلویی خانه شان را ساختند و زندگی شان را شروع کردند.
بگذارید این طور شروع کنم؛
«ایرانیزه کردن» خیلی وقت ها خوب است، لازم است اصلا، برای این که به روز شوی و با دنیا پیش بروی، اما همیشه مایه ی دردسر می شود. این که می گویم «همیشه» اغراق نیست، هرچیزی (حتی هر رفتار و آدابی) را که اصلش ایرانی نیست در نظر بگیرید، می بینید یک جایی که اتفاقا خیلی هم آن روز و در آن شرایط خاص براتان حیاتی بوده، دمتان را گذاشته لای در. مثال؟ عرض می کنم؛
Word مثلا. نرم افزار فوق العاده ای است. و خدا می داند روزانه گره از کار چند نفر باز می کند. اما امان از دست نسخه ی پارسی ش! این کامپیوتر فونت نازنین را دارد، آن یکی ندارد، یکی نیم فاصله دارد، برای آن یکی تعریف نشده، یکی همه چیز را خوب و درست می نویسد، ولی عددها را لاتین نگه می دارد، آن یکی که عدد را هم فارسی می نویسد، اعداد اعشاری را از راست به چپ می نویسد! و کافی است که فایل لعنتی پایان نامه ت را که مثلا فهرستش را هم با شماره صفحات مرتب کرده ای بخواهی ببری روی کامپیوتر منشی مرکز که به پرینتر وصل است، که در یک آن، همه ی 93 صفحه ت، با آن همه جدول و نمودار و دبدبه و کبکبه به پرواز در آید! خب آدمیزاد یک بار تجربه براش کافی ست (معمولا البته!)، بالاخره هرکاری هم لم ای دارد که یاد می گیری، می فهمی نرم افزاری هست به نام “Word to PDF Converter” که فایل های Word را جابجا برات فریز می کند که سالم از خروجی پرینتر دستت را بگیرد. اما CD ِ Assistant ات هم که همراهت باشد، می دانی که کامپیوترهای مرکز را مسئول مربوطه در بیمارستان قفل کرده، که کسی برنامه ی مغایر با شئون نصب نکند. خدا نگه دارد خانه را برات، کامپیوتر عزیزت از لحاظ هر نوع نرم افزارکار راه انداز موجود چشم بازار را در می آورد!
بر می گردی خانه، صبح اولین کارت تبدیل این فایل باشد، بعد هم می روی مرکز، پیش استاد راهنمات، فقط می ماند امضای معاون پژوهشی که می دانی زودتر از 10 نمی آید بیمارستان.
ولی صبح؛ می بینی عجب! کامپیوترت فونت نازنین 2 دارد و nazanin outline، آن نازنین اصلی تشریف نزول نکرده اند هنگام نصب word! pack فونت فارسی هم داری، مرد باید که هراسان نشود! ولی خودش نصب نمی شود و نمی دانی کجا باید pasteکنی ش... این یک قلم دیگر مشکل کاملا نوینی است که تا حالا پیش نیامده! گوشی را برمی داری زنگ بزنی به کامپیوتریست های آشنا!حجت که ایران نیست، آرش هم همین طور، امیر جواب نمی دهد، عطیه هم همین طور، برادرش عطا هم همین طور، زهرا هم همین طور! بالاخره امیر گوشی را بر می دارد، می گوید این folder ِ fonts توی خود Windows است، می گویی توی Word دنبالش گشتی، بعد می بینی منطقی است خب! برای برنامه که نیست، باید برای کل سیستم این فونت شناخته شود، چرا به فکر خودت نرسید؟! تشکر می کنی و می گویی عجله داری، بعدا بیش تر صحبت می کنید. حالا همین طور که تندتند داری ور می روی که زود راه بیفتی، زهرا زنگ می زند، بعد عطی!... و اگر بخواهم خلاصه ترش کنم می رسی مرکز، کامپیوترمنشی روشن نمی شود، با خلاقیت تمام کشف می کنی، پریز برقی که کامپیوتربهش وصل شده، به درجه تنظیم فن کوئل متصل است، و باید فن روشن باشد تا برق به سایر دستگاه ها هم برسد! زنده باد تکنولوژی ایرانی!
حالا نوبت کامپیوتر منشی است. Acrobatاش قدیمی است، فایل تو را باز نمی کند، port ِ USBش هم اتصالی دارد، درایورش هم گاهی بازی در می آورد، اوم...م م ... می پرسد: «کاتریج پرینتر هم تمام شود؟!» یکی شبیه «رضا کیانیان» توی «گاهی به آسمان نگاه کن»( با موهای دورنگ، که فقط یک تکه ش با یک الگوی خاصی سفید شده، و نوک گوش هاش کمی زاویه دار است و یک طور خاصی بهت نگاه می کند که انگار یکی توی گوش ات پچپچه می کند «وسوسه» یا هر چیزی شبیه این، که زیاد سین داشته باشد) که البته نمی بینی ش، ساعت مچی ش را نگاهی می اندازد و می گوید:« نه نیازی نیست، دکتر قینی [معاون پژوهشی را می گوید، همانی که باید زیر مجوز دفاع را امضا می کرد] دو دقیقه قبل از در بیمارستان خارج شد.»

البته ایرانیزه کردن مشکل ساز است، و اگر بخواهم به ذکر مصیبت کفایت نکنم و وارد تحلیل ماجرا شوم، ایراد از آن جا شروع می شود، که استاندارد و جامع و مانع نیست. توسط ارگان و مجموعه ی واحد و مسئولی هدایت نمی شود. یکپارچه نیست، و همین تفاوت نسخه های موجود است که باعث سردرگمی می شود...و... ولی من به عنوان یک ایرانی که بخش قابل توجهی از زندگی م «وارداتی»، تکمیل/تصحیح می کنم «وارداتی ایرانیزه» است، از خوردن گل گاو زبان با شکلات Milka، تا پختن کشک بادمجان توی مایکرو ویو، تا مدل معاشرتم با مردی که دوستش داشتم... به شخصه با این فرایند کنار آمده ام. مثل ترافیک تهران که به عنوان جزئی از زندگی م پذیرفته ام. و کم تر مثل آلودگی هوای تهران که گاهی از آستانه ی تحملم فراتر می رود و باعث سردرد و تهوعم می شود آزارم می دهد (هرچند که گاهی اتفاق می افتد... ).

femmealacravatte.jpg

اما دغدغه ی امروزم چیز دیگری است. امروز صبح بعد از آن شروع پر ماجرا که خواستم سوار تاکسی شوم، علیرغم این که به راننده گفتم راه بیفتد، من کل کرایه را حساب می کنم، او با طمانینه به صحبتش با مسئول خط ادامه داد، بعد هم سر فرصت نشست پشت رل. خیلی آرام می راند. بر خلاف اکثر راننده های خط هم رادیو پیام را روشن نکرده بود، رادیو فرهنگ گوش می کرد. «علیرضا مشایخی» داشت حرف می زد. آرام، طوری که باید درست و حسابی گوش ات را تیز می کردی که بشنوی ش؛ و همین سرعتت را کم می کرد؛ و الکی الکی ریتمت را کند می کرد و آن حدت فکرت را می گرفت... از همان صبح توی تاکسی مدام دارم به یک چیز فکر می کنم، این که چطور یک وقت هایی از مرز سرعت مجاز زندگی ت عبور می کنی، و زندگی با آن آرامش لعنتی حق به جانبانه ش سرعت گیرش را می گذارد جلو پات، و در گوشی بهت می گوید:«یواش!... یواش تر!...»
من اصولا آدم آهسته ای هستم، این را هر کسی که مرا کمی هم بشناسد می داند، زود سرم گیج می رود، آن قدر که پیش آمده حتی کنار دستی م را هم با خودم زمین بیندازم، اما این که حتی من هم، سرعت من هم ، سرعت گیر شامل حالش شود، گاهی هضمش سخت می شود برام...
ولی خوب می دانم اصرار هم که کنم، خودم را جر هم که بدهم، بدون آن صبر مقرر، حاصل کارم مزه ی چای پاکتی می دهد، نمی شود آن چای «خوب دم کشیده» ی خوش رنگ گس.
می دانم هم، که به اصرار و اضطرابش نمی ارزد. آخرش خستگی ش به تن آدم می ماند. پس تحمل می کنم. و گاهی اگر شعورم یاری کرد می پذیرم.
وقتی بپذیرم، «قرار» می یابم. «قرار» می گیرم. «قرار» داده می شوم. «قرار داده» می شوم. «مقرر» می شوم. و به «مقرری»م رضایت می دهم. آن وقت؛
برگشتنا سر راه از دکه ی سر 30تیر «داستان» همشهری می گیرم، توی تاکسی دستش می گیرم، می خوانم: از «آل احمد» که روزهای آخر زندگی ش رفته اسالم و برای خودش خانه ای ساخته و باغچه ای به پا کرده؛ از تولستوی که آخر عمری گفته این کشیش ها هم مسیحیت را مثله کرده اند، از «مارکز» که «یوسا» از دوستان نزدیکش بوده، و به خاطر او از نامزدهای نوبل کنار کشیده که شانس مارکز بیش تر شود؛ از «بیژن نجدی» و «یوزپلنگانی که با او دویده اند»؛ از... « داستان» را می بندم. به یوزپلنگانی فکر می کنم که با من دویده اند. بعد؛ یک چهارراه زودتر پیاده می شوم، باران ریز ریز می بارد، می روم «پنجره»، 20 دقیقه ای مانده به 3 و نیم، می روم «میلان»، شیرینی می گیرم. بدون مناسبت. همین طوری. که عصری دور هم با چای بخوریم. برمی گردم پنجره، یکی از کارهای «علیرضا مشایخی» را برمی دارم، با یک پازل: «زن با کراوات سیاه» -la Femme a la cravatte noire- که عجیب من را یاد سابینای « بار هستی» می اندازد. و توی راه خانه فکر می کنم چقدر خوب که هوس های قابل خریدنی دارم که پول توی جیبم برای خریدنشان کفایت می کند.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:12 PM یادداشتها (5)
November 19, 2009

دوشینه پی گلاب می گردیدم ............... برطرف چمن
پژمرده گلی میان گل ها دیدم....... می سوخت چو من
گفتم که چه کرده ای که می سوزانندت..... پروانه صفت
گفـتا که دمی در این چمن خنـدیـدم .... پس وای به من


پ.ن : این «مستزاد» را، در یکی از کنسرت های «بانو مرضیه»، در ادامه تصنیف «دیدی که رسوا شد دلم» زنده یاد «رهی معیری» شنیدم.خیلی دنبال شاعرش گشتم.هرجا به کسی نسبت داده اند: از «ابوالسعید ابوالخیر» هست، تا این که مثلا رباعی ش را به «حکیم خیام» نسبت داده اند، اما هیچ کدام قطعی نبود. نسخه های رنگارنگی هم ازش وجود دارد. اگر کسی نام شاعر را لطف کند، اضافه می کنم.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:40 PM یادداشتها (0)
October 11, 2009

پنج شنبه 16 مهر ماه سال 1388 من فارغ التحصیل شدم.

گرچه هنوز داستان پایان نامه و دوندگی های تایید مدرک تحصیلی و... هنوز مونده، ولی مراسم رسمی سوگندنامه ی بقراط برگزارشد. و تقریبا می شه گفت من الان یک پزشک عمومی ام.

69omin doreye fareghotahsilan e daneshgah e olum pezeshki  Tehran.JPG

متنی که در ادامه گذاشتم، متن مقاله ای ئه که پنج شنبه توی جشن خوندم. شاید آوردن این متن توی ارغوان خیلی شبیه یک کلیشه باشه، چیزی شبیه شعار دادن. اما اون حس فوق العاده ای که اجرای متن روی صحنه داشت، و اون ابراز هیجان بچه ها به عبارت «سبز»ی که لای متن آورده بودم، و بعد بلند شدن افراد حاضر در سالن برای همخوانی «ای ایران، ای مرز پرگهر» سهم من از اون شب به یاد موندنی، چیزی که مطمئنم هیچ وقت در طی زندگی م دوباره تکرار نخواهد شد، این احساس رو در من ایجاد کرد، که برای خیلی ها هنوز این بحث ها به کلیشه تبدیل نشده. این متن رو به یادگار توی ارغوان هم می ذارم. اما دوست دارم یک نکته ای رو پیشاپیش بگم، قصد من حکم دادن نیست، من فقط دارم طرح مسئله می کنم...

سکه های صد تومنی را دیده اید، آن روزها ولی پنجاه تومنی ها هم کاغذی بودند. هنوز هم پنج شنبه شب ها مسابقه ی هفته پخش می شد، نشان به آن نشان که یکی از سوالاتی که با اطمینان می توانستی در مرحله ی سوم به زنده یاد منوچهر نوذری با تبختر بگویی از خودم بپرس تصویر پشت اسکناس پنجاه تومنی بود. عکس سردر دانشگاه تهران.
آن موقع ها من دبیرستانی بودم، و مثل هر کسی که از این وادی عبور کرده، شیفته ی عبور از زیر این پنجاه تومنی بزرگ.
یادم هست سال پیش از کنکورم، دایی م چمدان های خودش وزن و بچه ش را بست و راهی سرزمین برگ افرا شد. رفتند کانادا. گرچه آنان اولین کسانی نبودند که از طایفه ی ما کوچ می کردند، اما آن شب یکی از شب های عجیب زندگی م بود. کم تر شبی آن قدر اشک ریخته ام که آن شب. یادم هست انگشت کشیدم لای ورق های دیوان خواجه، برای همین داستان ماندن یا رفتن، فرمود:
بحری است بحر عشق که هیچش کناره نیست/ آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست
با آن حساب و کتاب ساده ی کودکانه گفتم لابد ماها که مانده ایم جزو عاشقانیم، از آن جرگه که ثبت است بر جریده ی عالم دوامشان.
می دانید زندگی بازی های عجیبی دارد، یکی از راه های نقش گرفتن در این بازی ها آن است که آرزوهایت را بنویسی، و بگذاری جایی بماند. پنج سال بعد، ده سال بعد، باز کنی ببینی چه بسیار پیش پا افتاده هاش که عملی نشده، و چه بسیار دست نیافتنی هاش که برخلاف تصورت عملی شده.
کولی ها رسمی دارند هنگام ازدواج؛ کوزه ای می شکنند، و هر چند پاره که شد، زن و شوهر برای آن تعداد سال عقد یکدیگرند. کوزه ی ما را شکستند. و من و صد و چند نفر دیگر تا 8 سال عقد پزشکی شدیم.
بگذریم که مثل هر زندگی مشترکی که 5-4 سال از عمرش گذشته، داستان زندگی مشترک بسیاری از ما با پزشکی به شاعرانگی روزهای نخست نبود... ولی شاعرانه هم که نباشد جریان داشت. به قول قدیمی ها «همسران دعوا کنند/ ابلهان باور کنند»!
و این قصه ادامه داشت که خبر رسید فلانی از هم کلاسی ها، کارت سبز گرفته – سوء تفاهم نشود سبز بودنش مفهوم خاصی ندارد، چند وقت پیش ها اصلا این حساسیت به رنگ ها وجود نداشت – داشتم می گفتم کارت سبز گرفته برای کوچیدن به قاره ی آخر.
و باز همان قصه ی پر غصه ی پیش از ورود به دانشگاه از سرگرفته شد. این بار بودن یا نبودن نبود که مسئله بود، این بار ماندن یا رفتن بود که مسئله شده بود، شاید هم فقط وسوسه بود...
برخی با اطمینان خوب نرقصیدن عروسشان را به کج بودن اتاق نسبت می دادند و چاره ای نبود جز کرایه ی یک اتاق نو، اتاقی که راست باشد، یا حداقل کج نباشد.
به تدریج کوچیدن به بخش اجتناب ناپذیری از زندگی قشر تحصیل کرده ی اطرافم تبدیل شد. تبدیل می شود. تبدیل شده است. تبدیل...
کوچیدن من را یاد کاریکاتوری از یک هنرمند کوبایی می اندازد. درختی که چمدانش را دست گرفته، و دارد می رود، اما ریشه اش، کنده اش که به ریشه وصل است هنوز، با آن دایره های متحدالمرکز، مانده روی زمین، روی خاک، روی خاک زادگاهش.
نمی دانم. واقعا نمی دانم آدم ها درختند، ریشه دارند یا مثل پرستوها آواره و بی ریشه اند.
ولی مگر می شود
آدمی
وطنش را
همچون بنفشه ها
با خود ببرد
هر کجا که خواست؟!...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:05 AM یادداشتها (4)