



|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
"In The Mood For Love" [Album: Devine Comedy- Paradise]
دانلود |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
August 01, 2008
نگاهي مياندازم به درد ته گيلاس. فكر ميكنم اين جرعهي آخر را بايد به سلامتي چه كسي نوشيد؟ « به سلامتي كسي كه آمد و نشد كه بماند...» ميگويم و گيلاس را سر ميكشم. بزرگشدهام ديگر. بيست و شش سال دارم.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:10 AM ● یادداشتها (7)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
July 04, 2008
فردا آخرين روز (و شب) دورهي اطفالامئه. و باز هم كشيكم. دوران انترني را دوستدارم. خوب است. آدم خيلي فرصت فكر كردن ندارد.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:56 PM ● یادداشتها (4)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
April 03, 2008
يادم هست كه اولين كشيك استاژريم رو نوشتهبودم، فردا اولين روز انترنيمئه!
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:54 PM ● یادداشتها (7)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
March 19, 2008
«جبران خليل جبران» يك شعر بلند دارد به نام « روز تولدم». روز تولد 25 سالگيش سروده. از گفتن همه چيز كه فارغميشود، ميرسد به « شادي»، ميگويد: حالا مصداق عيد و هفت سين چيدن و برايش بهاريه نوشتن من است. بهاري اگر باشد، مثل شادي، بايد دختركي باشد توي دل آميزاد؛ وگرنه كه مثلاً سبز شدن زمين چه مزيتي دارد به برگريزان درختهاش، كه در مفصل زمستان و بهار سال نو ميشود، نه در مفصل تابستان و پاييز. كه براي بهار بهاريه مينويسند، نه براي پاييز پاييزيه! كه اگر صحبت جاودانگي است و رمز نو شدن، بي برگ ريختني، باز رويشي نخواهد بود. ₪₪₪ حدود 4 ماهي ميشود كه از دو هفتهنامهي «طبيب» استعفا دادهام. ولي هنوز هم به اصرار دوستان، گاهي چند خطي مينويسم براشان. آخرين بار ازم خواستهبودند كه « بهاريه» بنويسم. دوران امتحان بود و كش و واكش قبل از ثبت پروپوزال و پايانترم و پرهانترني و... ₪ رضا به داده بده وز جبين گره بگشاي بگذار فال امسالم همين باشد.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:59 AM ● یادداشتها (3)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
March 15, 2008
خيرهشدهام از پنجره به بيرون. روژين دستم را نوازشميكند. ميپرسد:« به چي فكر ميكني؟»
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 09:35 PM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
March 12, 2008
چه فتنه بود كه مشاطهي قضا انگيخت
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 08:00 AM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
November 26, 2007
مامان ميگويد ژيواگو هم مرد خوشبختي بود، ميروم توي فكر.... ميگويم:« ولي بهنظر من لارا خوشبختتر بود... همهي مردهاي بزرگ زمانش عاشق او شدند... و صد البته ژيواگو.» و باز بيصدا توي ذهنم، سورتمه دور ميشود، ديگر كلاه پوست لارا پيدا نيست، ژيواگو سراسيمه از پلهها بالا ميدود، يخ سطح شيشهها نميگذارد چيزي ديدهشود، لارا دارد ميرود، دارد دور ميشود، با ضرب، شيشه را ميشكند و خيرهميشود به آن دو تا رد موازي سورتمه كه هيچوقت بههم نخواهند رسيد... ليلا خيرهميشود به صورت شوهرش. لابد مثل هر زني ميخواهد دنبال نگاههاي ژيواگو بگردد توي چشمهاي مردش.... اما او هيچ حواسش نيست. حق ميدهم به « مهرجويي»؛ من هم اگر جاي او بودم، من هم اگر اين حق را داشتم كه يك، و تنها يك سكانس عاشقانه از كل تاريخ سينما انتخابكنم شك ندارم كه همين نگاه ژيواگو از پشت پنجره بود. حالا ميخواهد از نظر مردم قرن بيستم « كازابلانكا» به عنوان بزرگترين عاشقانهي قرن انتخابشود، من با 19 سال حق زندگي در قرن بيستم (!) از اين يك راي خودم به نفع دكتر احساساتي شاعرپيشهي سالهاي نوجوانيم استفادهميكنم، مردي كه ميتوانست از بالالايكاش صداي ده تا گيتار درآورد... ₪₪₪ آلبومي كه تراك هفتمش را اين كنار گذاشتهام، مجموعهاي از فولكهاي روسي است، با نام "Ensemble Balalaika Plays Sword Dance" ؛ كه آنسامبل بالالايكاست با همراهي آكاردئون (CD شمارهي 259 نشر بانگ).
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 07:26 PM ● یادداشتها (17)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
November 14, 2007
چند بار دستم ميرود سمت كيف و بر ميگردد. رانندهي آژانس هم كه باشد، باز دليل نميشود. ميگويم: « ببخشيد... جسارتاً ايرادي نداره از نظرتون... احياناً... من يه سيگار روشنكنم؟» و وقتي ميگويد نه، و خواهشميكنم و ـــ سيگار را ميگذارم گوشهي لبم. شيشهي ماشين را ميدهم پايين. سرم را تكيهميدهم به پشتي صندلي.
₪₪₪ من هم فكر نميكردم. اصلاً به مخيلهام خطور هم نميكرد كه روزي از موسيقي كلاسيك خوشم بيايد. آنهايي را هم كه ادعاي دوستداشتن موسيقي كلاسيك ميكردند، به روم هم كه نميآوردم، ته دل ميگفتم:« اي بابا!» ولي عوضشدهام گويا. نه اين كه ديگر اين harsh شدن ناگهانيش اذيتم نكند، نه. ولي حالا ميفهمماش. بعد از آن دورهي چند جلدي "Secret Garden" كه يك دو سالي همدم ام بود، اين بار آقاي غروي [نمايندهي « نشر بانگ» در كتابفروشي « انتشارات پنجره»] يك مجموعهي جديدي را بهم معرفيكرده، به نام "Classical Relaxation" . تراك دوازدهم جلد اولش، «كوئينتت قزلآلا» است. باز هم كار "Schubert".
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:19 AM ● یادداشتها (3)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
October 09, 2007
خوشا وقتي تاچيبانا آكمي
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:14 PM ● یادداشتها (4)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
September 25, 2007
[كيتي] ضمن اينكه به خواب ميرفت گفت: خدايا رحم كن، خدايا رحم كن، خدايا رحم كن. آنا كارنينا- صفحهي 92
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:40 AM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|