



|
|
|
|
|
August 28, 2005
1- - جسارته آقاي دكتر! دستاتونو باز كنين؛ شگون نداره! سپس دكتر عالم نگاهي به دستهايش مياندازد و آنها را از هم باز ميكند. چند جاي ديگر فيلم هم، هي نگاه ميكند به دستهايش و آنها را از هم باز ميكند. [ به قول بيضايي ] سپستر توي مطب دكتر، موقع خداحافظي منشي با دكتر عالم. منشي دستهايش را در هم گره كردهاست، ترديد قشنگ منشي در پذيرفتن چكپول از دكتر، و نهايتاً ميپذيرد با دستهاي گرهكرده كه شگون ندارد. سپسترين(!) توي بيابان. خانوم منشي براي تبريك عيد با دكتر تماس ميگيرد. اما اتفاقهاي جديد، دكتر را گرفتارتر از آن كرده كه رومانتيسم نيمهكارهاش را پيبگيرد... 2- بيابان، دكتر توي بنزش، ظل آفتاب. موسيقي فوقالعادهي زمينه و سايهي ماشين روي صخرههاي مسير كه هي بزرگ و كوچك ميشود و به مثابهي فاصلهاي كه صخرهها از جاده دارند دور و نزديك. نور ثابت، جسم ثابت، حتي زاويهي تابش ثابت، ولي اندازهي سايه متفاوت! عينهو تصويري كه از خودمان ميسازيم ، يا فراتر از آن، تصويري كه زندگي از ما منعكس ميكند به مثابهي پردههايي كه خيلي قبلتر ازشروع حركت ما حتي، توي مسيرمان قرار گرفته است... اگرچه از شيوهي اثبات خداي « ميركريمي» خوشم نميآيد- آدم را ياد بچگيهايش مياندازد كه اگر شيطوني كني جيزت ميكنم ها! و بعد از عذر خواهي شكلاتي چيزي ميدهند به بچه كه گريه نكن حالا! - ولي دوستدارم به حرمت دو تصوير بالا، خصوصاً دومي، اعترافكنم « خيلي دور، خيلي نزديك » فيلم قشنگي بود و حرف زياد داشت براي گفتن.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:09 AM ● یادداشتها (1)
|
||
|
|
|