



|
|
|
|
|
August 18, 2005
خيلي وقت است كه ميدانم آدمها از حرفزدن فرار ميكنند چون به شكها و گاهي به حقايق جديدي ميرسند(البته من فكر ميكنم شك هم يك جورهايي يك حقيقت تا حالا انكار شده است) كه ميترسند قابل توجيه با حرفزدن نباشند، ميترسند به خاطر اين شكها رفتارهاي قبليشان نقد شوند و نتوانند از زير بار مسئوليتهايي كه قبل از اين حس جديد پذيرفتهبودند بيرون بيايند. يا گاهي طي زمان، اعتقاداتي پيدا كردهاند و طوري به اعتقاداتشان چسبيدهاند كه ترس از متقاعد شدن با چيزي فراتر از يك حرف - مثلاً يك نگاه – جسارت گوشكردن را ازشان ميگيرد. و گاهي از ترس اينكه نتوانند با حرفزدن طرف مقابلشان را قانعكنند و گاهي مجموعهاي از تمام اينها... به هر حال اغلب اوقات آدمها ترجيح ميدهند سكوتكنند و ادامهي داستان را با توهماتشان بسازند و اگر كمي منطقي باشند، البته، ميپذيرند كه طرفشان هر طور كه دوست دارد قضاوت كند، و اگر نه، روي اعتقاداتشان پافشاريميكنند بدون در نظر گرفتن طرفشان. خب، بپذيريم كه هر كسي مسئول زندگي خودش است و اين بديهيترين اصل زندگي است. من يك آدم معمولي معمولي معموليام [ توضيح اينكه اين بحث فروتني نيست ها! معمولي بودن اتفاقاً توي جامعهي ما خيلي غيرمعمول شده!]. فقط يك حسن دارم از لحاظ خودم : حرف زدن؛ چيزي كه خيلي حسنتر است از آن چيزهايي كه به عنوان محسنه تلقي ميشوند. من به حرفزدن اعتقاد دارم. به اينكه « سكوت سرشار از ناگفتههاست » و اينها، من اعتقادي ندارم. يعني نه اينكه سكوت سرشار از ناگفتهها نباشد ها، ولي ناگفتن مشكلي را از پيش نميبرد. كي اين را گفته بودم؟ كسي هست آيا كه شهادت بدهد؟ خب، مثل دستكش ظريف سفيد، هميشه مشكل از جايي شروع ميشود كه به پشتگرمياش شروعكردهبودي. اين، قانون بازي است. حافظ من يك ورق كم دارد. دادهاماش به اولين مردي كه گفت دوستم دارد. يادم ميآيد خيلي سعيكردم با حرفزدن متقاعدش كنم كه به درد هم نميخوريم. قانع نميشد، حق هم داشت فكر ميكرد از اين شگردهاي زنانه است كه با دست پس ميزنند و با پا پيش ميكشند... بار آخر خيلي محكم و بيپرده گفتم: « آقاي محترم! اين زندگي شماست؛ ميتوانيد يك كبريت برداريد و آتش بزنيدش. ولي من مسئول نيستم. من تعهد نميدهم. ممكن است اتفاقي كه در مورد من، توي زندگي شما افتاد، در زندگي من هم راجع به كس ديگري بيفتد؛ امروز، فردا، يا نميدانم كي.» همين توپيدن ساختگي من كافي بود تا سه ماه ديگر خبر ازدواجش برسد، با يك دختر ديگر. آن روزها بود كه به تجربه ياد گرفتم يك چيزهايي را خيلي نبايد رومانتيكش كرد، حتي اگر شده به قيمت - به قول يكي از دوستها- يك خودكشي اجتماعي! شايد اين شكلي پذيرفتنش آسانتر باشد. آدمهايي كه تجربه دارند، آدمهايي كه به جاي اتلاف اكسيژن، نفس كشيدهاند، خيلي چيزها را ميفهمند و هميشه سپاسگزارند. پرده را كنار ميزنم. ماه امشب يك ذره ناقصتر از يك قرص كامل است، ولي خيلي زيباست. و در آسمان همهي ما يك ماه روشن ميشود. جاي شكرش باقيست. چهارشنبه26مرداد ماه 1384
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:08 AM ● یادداشتها (2)
|
||
|
|
|