Designed by ARDAVIRAF
August 13, 2005

تكه‌ي ناني را كه در دستم بود گِردش مي‌كردم كه حرفي نزنم، ولي با همه‌ي وجودم دنبال يك فحش مؤدبانه مي‌گشتم! كه يكهو« آقاي ق» با آن لحن موزون هميشگي‌اش به اين دوست عزيزمان گفت: «روشنفكر!» انگار كه اين (شبه)جمله را از اعماق وجود من بيرون كشيده‌باشند، يعني ذوق كرده‌بودم ها!
به عقيده‌ي من،اين واژه‌ي روشنفكر تميزنرين و كامل‌ترين فحشي است كه مي توان به رفتارهاي ناهنجار بعضي‌ها نسبت داد.
جناب آقا reminder گذاشته‌بود كه تولد دوست‌دختر قديمي‌ا‌ش را- كه مدتي است به‌ هم زده‌اند- تبريك بگويد؛ داشت از اين داد سخن مي‌داد كه حالا ديگر رابطه‌شان آن رابطه‌ي قديمي نيست، ولي خب در يك field ديگري ادامه‌دارد. بعد هم مي‌گفت همان موقع هم كه با اين دختر خانوم دوست شده، ايشان گفته كه قبلاً با كس ديگري دوست بوده و گرچه از هم جدا شده‌اند ولي به هم قول‌داده‌اند كه تا آخر عمر، شب‌هاي تولد دختره همديگر را ملاقات‌كنند. يعني اين را كه گفت، من را مي‌گويي، اصلاً نتوانستم خودم را كنترل كنم؛ گفتم: « و تو هم قبول‌كردي؟» گفت:« آره» گفتم:« آقاي محترم حالا اگر فردا همسر محترم شما، يك شبي، شب تولدي بگويند كه مي‌خواهند دوست پسر سابقشان را ببينند، رابطه‌شان هم در يك fieldديگري است شما اجازه ‌مي‌فرماييد؟»
گفت: « آدم‌ها را نمي‌شود به‌زور به چيزي مجبور كرد؛ اگر او بخواهد برود، من اجازه ندهم هم مي‌رود. ما اجازه نداريم دل‌خواه‌هايمان را به كسي تحميل كنيم » و از اين چرت و پرت ها...
گفتم: « اجازه نداريم به دوستمان، نامزدمان و... تحميل كنيم، ولي همسرمان... قبول كنيم كه قضيه فرق مي‌كند. ما اگر چيزي را عميقاً بخواهيم آن را جزئي از خودمان مي‌دانيم، مثل دستمان، پايمان، مي ترسيم از از دست ‌دادنش؛ به اين سادگي نمي توانيم روي از دست‌دادنش ريسك كنيم، يا اگر هم توانستيم چنين كاري كنيم يك جور زنگ خطر است كه آهاي! اين آدمه برايت خيلي مهم نيست‌ ها !
بعد، از طرفي ما، يعني من، خودم را ملزم به رعايت يك اصولي‌ مي دانم حتي نسبت به همان دوست. اگر زنگ‌مي‌زنم و تولدش را تبريك مي‌گويم يعني پشت اين رفتار من، پشت به‌خاطر نگه‌داشتن روز تولدش يك فكري خوابيده...همين طوري كشكي كه نيست.»
گفت:« اگر اين طوري باشد آدم مجبورمي‌شود احساساتش را سانسور كند.» گفتم:« خب، بكند؛ ما آدم‌ها پر از احساس‌هايي هستيم كه به خاطر زندگي‌كردن توي يك جامعه‌ي مدني متعهد شديم سانسورش كنيم. چرا وقتي به اين مرحله مي‌رسيم از سانسوركردن مي‌ترسيم؟ من فكر مي‌كنم آدم‌ها نياز به خشونت دارند، نياز به sexدارند، نياز به خيلي چيزها دارند، ولي به تبع مسئوليت‌هايشان خيلي‌ها را سانسور مي‌كنند؛ چرا اين يكي را نه؟»
گفتم من به اخلاق معتقدم، و واقعاً معتقدم يا اين آدم برايم مهم هست، يا نيست؛ اگر هست كه خودم را گول نزنم، اگر هم نيست كه ديگر روز تولدش را تبريك گفتن يعني چه؟...گفت:« مرد نيستي نمي‌فهمي.» گفتم آن‌قدر خوانده‌انم كه بفهمم. گفت:« بايد تجربه كني.» گفتم زندگي بازي كامپيوتري نيست كه بگويي يكي از جان‌هايم را هم فداي اين تجربه كنم، ببينم چه مي‌شود بعداً!...
گفت: «بايد حتماً در اين مورد خاص تجربه كني، من شخصاً به‌هيچ وجه زير بار زندگي با كسي نمي‌روم كه هيچ تجربه‌اي نداشته‌باشد، ولي خب، با كسي هم كه خاطره داشته باشد عمراً ازدواج نمي‌كنم.»
قبل از اين كه فكر كنم تجربه‌ي بدون خاطره چه جور چيزي ممكن است باشد(!) گفتم: « فدات شم نمي‌آد به تو بگه خاطره داره كه!...»
«آقاي ق» پقي زد زير خنده. بعد هم ادامه‌دادم:« آدم‌ها قالب آجر نيستند كه بگويي اين طوري باشد، آن طوري نباشد، خاطره نداشته‌باشد، تجربه داشته باشد! از طرفي نمي‌شود الگو تعريف كرد؛ يك دختر به قول شما بي‌تجربه‌ي 16 ساله‌اي مي‌رود خانه‌ي شوهر، خانواده‌اش را خوش‌بخت مي‌كند...»
گفت: «نسبي...»
گفتم: « همان نسبي؛ ولي يك خانم 35 ساله‌اي با 35 جور تجربه‌ گند مي‌زند به زندگي خودش و همسرش.»
داشت از فلسفه‌ي زندگي و آدم و طبيعت و غريزه و...مي‌گفت، ياد نمايش‌نامه‌ي تبعيدي‌ها افتادم كه زماني ‌كسي برايم تعريف كرده‌بود و هرچه‌قدركتاب‌فروشي‌هاي شهر را گشتم، نتوانستم پيدايش كنم و اصلش را بخوانم. قصه‌ي مردي كه به خاطر اعتقادش به آزادي ‌آدم‌ها، به همسرش اجازه مي‌دهد با معشوق دوران مجردي‌اش ملاقات كند (يا خلاصه اجازه هم ندهد جلويش را نمي‌گيرد) قصه‌اش درست يك همچين چيزي است : همين ديگر، همين كه بعضي آدم‌ها بين نيازهايشان و استانداردهاي روشنفكري‌شان‌، دومي را انتخاب مي‌كنند اگرچه بعدها و حتي همان وقت‌ها از اولي در عذابند...؛خلاصه هنوز به فلسفه‌ي كانت و هگل نرسيده‌بود كه، داشتم سفره را پاك مي‌كردم، گفتم: « من قانع نمي‌شوم؛ چند تا كتاب خوانده‌ايد كه سر آدم‌ها را كلاه بگذاريد ديگر!...»

* * *
پياده شد كه در گاراژ را باز كند، به« آقاي ق» گفتم توي نوشته‌هاي چخوف، داستايوسكي ‌-‌البته آن چندتايي كه من خوانده‌ام- هميشه يك دانشجوي جواني هست كه عقايد روشنفكري دارد، مي‌خواهد جامعه را متحول كند، پر از فكر و ايده است ، ولي عملاً در زندگي‌ش كاري به‌جز شعار دادن نمي‌كند. گفتم اين دوست مشتركمان من را به ياد همان دانشجو مي‌اندازد.
برگشت كه به ماشين، باز داد سخن داد از اين كه بعضي چيزها در طبيعت انسان‌ها اصل‌اند، بعضي چيزها قرار داد اجتماعي‌اند صرفاً؛ و خلاصه صحبت را كشاند به اين جا كه خانواده و بايد و نبايدهاي زناشوئي‌اش چيز اصيلي نيست و صرفاً قرارداد است. مثلاً اسكيموها قراردادشان اين جور است كه به عنوان اداي احترام به ميهمان، شب ميهماني، همسرشان را با مهمانشان قسمت كنند، يا مثلاً اروپايي‌ها روابط جنسي را به‌كل آزاد گذاشته‌اند، و يا ما ايراني‌ها مثلاً يك جور ديگر رفتار مي‌كنيم...
رسيده بوديم. حوصله‌ي بحث كردن نداشتم. با خودم فكر مي‌كردم چرا توي اين كتاب‌هاي لعنتي كه 12 سال در مدرسه به خوردمان دادند، چيزي ننوشتند كه به درد زندگي‌مان بخورد؟ چرا نبايد در كتاب‌هاي درسي ياد بدهند يك چيزهايي را؛ اين را كه مثلاً موقع زناشويي همان هورموني توليد مي‌شود در بدن زن، كه موقع مك زدن شير از پستانش توليد مي‌شود ... و همان نوع وابستگي‌اي شكل مي‌گيرد كه براي بزرگ كردن يك نوزاد لازم است. چرا ننوشته‌اند كه پاي‌بند ماندن، فراموش‌نكردن و خيلي از ويژگي‌هاي زنانه‌اي كه- فرقي نمي‌كند زن و مرد - راحت از كنارش مي‌گذريم اتفاقي نيست ؛ كه طبيعت آدم‌ها را قرار دادهاي اجتماعي‌شان تعيين نمي‌كند؛ كه اين وخيلي چيزهاي ديگري را- كه نمي‌دانم- ‌توي طبيعت آدم گذاشته‌اند براي حفظ كردن بنيان چيزي كه من فكر مي‌كنم نه تنها اصيل است، مقدس است حتي...
نمي‌دانم... فقط يادم مي‌آيد ديگر حوصله نداشتم قانعش كنم.

نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 05:10 AM یادداشتها (0)