



|
|
|
|
|
August 06, 2005
هميشه فكر ميكردم نويسنده است، فكر نميكردم شعر هم بگويد. از خيلي بچگي ميشناسمش. نه سالم بود كه مچ پايم مو بر داشته بود و يك ماه تمام از تابستان را خانهنشين شدم. آنوقتها دو تا كانال تلويزيوني بيشتر نبود، برنامههايشان هم محدود بود به يك ساعات خاصي؛ ماهواره و ...هم نبود مثل حالا... پدرم پيشنهاد كرد كه كتاب بخوانم، البته نه "جنايت و مكافات" ِ "داستايوسكي"(!) - راستش من هم از آنهايي هستم كه معتقدم براي بزرگ شدن بايد كتاب خواند، ولي نه هر كتابي براي هر سني- "پخمه"ي "عزيز نسين" را بهم داد و بعدش "مگه تو مملكت شما خر نيست!" و بعدش پايم خوب شد و خودم "پاداش آخر سال" را از پدربزرگم امانت گرفتم. خلاصه آشنايي من با عزيز نسين داستان امروز و ديروز نيست. هفتهي پيش خيلي تصادفي از جلوي كتابفروشي "نيك" ميگذشتم ، گفتم بپرسم نمايشنامهي "تبعيديها" را دارند يا نه كه –كه البته نداشتند- كه چشمم به يك كتاب كوچك با فرمت خاص نشر مشكي افتاد: "شعرهاي عزيز نسين" مثل هميشه پشت جلد را نگاه كردم شايد توضيحي چيزي داشته باشد. نوشته بود: ميخواستم كتابم را نذر تو كنم به چشمهايت نگريستم چشم نداشتي ميخواستم ببوسمت به صورتت نگاه كردم چهره نداشتي ميخواستم دستت را بگيرم دست نداشتي حرفهاي دلنشين مرا نشنيدي گوش نداشتي ... آنقدر دلنشين بود كه عهد هميشگي "ديگه كتاب نميخرم" ام را بشكنم! جلسه داشتيم آنروز، كتاب دست به دست بين بچهها گشت. يكي از بچهها از اين قطعه خوشش آمدهبود: در آن شب برهنه تو، تو بودي من، من. تمام شب را روشن كرديم با بوسههايمان. وقتي آفتاب دميد نميدانم چه اتفاقي افتاد سردمان شد و اين سرما سبب شد كه از خورشيد برف ببارد و همهي اين ماجرا را يا ترس دروني من رقم زد يا تو، تو نبودي. يكي ديگه از اين خوشش اومده بود: حدس ميزنم كه خواهي گريخت... التماس نميكنم از پيات نميدوم اما صدايت را در من جا بگذار! ميدانم كه از من دل ميكني راهت را نميبندم اما عطر موهايت را در من جا بگذار! ميدانم كه از من جدا خواهيشد خيلي ويران نميشوم از پا نميافتم اما رنگت را در من جا بگذار! احساس ميكنم تباه خواهي شد و من خيلي غمگين ميشوم اما گرمايت را در من جا بگذار! فرقش را با حالا ميدانم كه فراموشم خواهيكرد و من اقيانوسي خواهم شد سياه و غمانگيز اما طعم بودنت را در من جا بگذار! هر طور شده خواهي رفت و من حق ندارم كه تو را نگه دارم اما خودت را در من جا بگذار! و من خودم؛ بيش از همه، از اين تك جمله: بذر پيش از اينكه خودش ترك بردارد خاك را نمي شكافد. با خودم فكر ميكنم چرا ما آدمها خيال ميكنيم تجربهي اوليم؟ همهي احساس ها را يكي قبلتر از ما تجربه كرده...انگار هيچ چيز بكري باقي نمانده باشد...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:07 AM ● یادداشتها (2)
|
||
|
|
|