



|
|
|
|
|
September 21, 2005
25 ساعت به جاي 24 ساعت. فقط يك بار در سال. با اين يك ساعت اضافي چه كار مي شود كرد؟ چه كار ديگري مي شود كرد به تر از فرورفتن در فكرهاي ممنوع؟ از مرور كردن ؟ خودت هم كه نخواهي اتفاق ها طوري پهلوي هم چيده مي شوند انگار كه ناگزيري از ورق زدن، به عقب برگشتن، و دوباره چشيدن... چشيدن روزهايي كه در آن بحبوحه ي هيجان هاي نخستين، آسمان را پايين مي آوردي و نزديك مي كردي به پيشاني اولين مرد - مردي كه حتي اسمش را نمي دانستي - يا پيشاني او را بلند مي كردي و مي ساييدي به آسمان؛ و خيال مي كردي اگر دستت به بالاي سرش برسد :« آه! مشتي ستاره در دستت خواهد بود...» آن روزهايي كه از بلوغ فقط چند رگه ي قرمز شفاف را شناخته بودي و آن قدر بلوغ برايت مبهم و گيج و پر رمز و راز بود و آن قدر معصوم بودي هنوز، كه باور كني بچه ها را خدا هر وقت كه خواست به زن ها و مردهايي كه همديگر را خيلي دوست دارند، مي دهد و توي رؤيايت مدام وهم داشتي از باردار شدن از افكار ممنوعي كه توي سرت مي چرخد... پروردگارا! چه قدر معصوم بودم من... و انگار هزار سال مي گذرد از آن روز ها...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:06 PM ● یادداشتها (4)
|
||
|
|
|