Designed by ARDAVIRAF
September 13, 2005


صدايش پشت تلفن مي لرزد. مي گويد آخرين باري كه آمده بود خانه مان، جلوي چشمم است. اتاقم همان شكلي ست هنوز، ليوان آبي كه خورده، هنوز همان جاست...
مي گويم:« چرا طوري حرف مي زني انگار كه مرده؟»
مي گويد:« كاش كه مرده بود. كاش مثل خواهرش مرده بود. اگر شانس بياورد تا 6 ماه ديگر كنترل ادرار و مدفوعش را پيدا مي كند. چرا بهش راستش را نگفته اند؟ جنايت است... فكر مي كند تا 4 ماه ديگر بلند مي شود راه مي رود... جنايت است...»
صدايش مي لرزد. هيچ چيز ندارم براي تسلي دادن حتي. چه مي شود گفت آخر؟ ناراحتي ندارد! جوان 23 ساله اي از كمر قطع نخاع شده، ناراحتي ندارد! اين كه ديگر هيچ وقت نخواهد توانست راه برود، ناراحتي ندارد! اين كه هنوز خودش، روحش هم خبر ندارد، ناراحتي ندارد! اين كه خواهر 26 ساله اش بعد از 4 روز ماندن توي كما مرده، ناراحتي ندارد! اين كه آدم به جايي برسد كه آرزو كند اي كاش او هم مرده بود، ناراحتي ...
خداي من! آخر چه مي شود گفت؟...
مي گويم اگر كاري از دستم بر ميآيد بگو؛ مي گويد:« مي تواني برايم حافظ باز كني؟»
.
.
.
مي چكد شير هنوز از لب همچون شكرش/ گرچه در شيوه گري هر مژه اش قتالي ست
اي كه انگشت نمايي به كرم در همه شهر/وه كه در كار غريبان عجبت اهمالي ست


صدايش مي لرزد، انگار كه دارد گريه مي كند. طاقت مي خواهد شنيدن صداي گريه ي مرد... قطع مي كنم، شايد كمكش كند كمي سبك شود...


ما آدم ها، بي چاره ايم. نه اين كه حتماً بدبخت باشيم ها، بي چاره ايم. حتي موقع خوش بختي هم، ما هميشه بي چاره ايم...

نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:39 AM یادداشتها (0)