



|
|
|
|
|
September 11, 2005
امروز نرفتم سر كار؛ با عموم رفتيم كوه. از خونه شون تو آتي ساز رفتيم تا بالاتر از اوزغال چاي [آب زغال چاي] جايي كه عموم بهش مي گفت پناهگاه، ولي به نظر من بيش تر شبيه يه بهمن گير كوچولو بود. عموم خيلي آدم كم حرفي ئه، ولي توي مسير حسابي با هم صحبت كرديم؛ از خيلي چيزا، از پزشكي هسته اي ، آخه عموم فيزيك هسته اي خونده، از خاطراتش با احمد پوري كه همسايه شون بوده تو تبريز و همون وقتا كلاس زبان مي رفته و بعدش هم با مدير موسسه كه 20 سالي ازش بزرگ تر بوده ازدواج كرده، از كوه رفتناي دوران دانشجويي ش، از اين كه مي ترسه تو تبريز بره عينالي [دم دست ترين كوه تبريز كه به فارسي مي شه عون بن علي] از بس كه رفيقاش تو قبرستون همون جا خاك شده ن، از اين كه اون هم مثل من از غذا خوردن لذت نمي بره، به همين خاطر تو خيلي جمع ها بهش خيلي خوش نميگذره، از اين كه از بين برادرا فقط اون و عمو خسرو م كوه برو بودن فقط هم همين دو تا ديابت گرفتن، از كسايي كه تو كوه مي بينه مثلاً آقاي صفايي نمي دونم چي چي كه يه زماني رئيس فدراسيون فوتبال بوده، بعداً ها نماينده ي مجلس شده، بعد هم معاون وزير اقتصاد و دارائي، از خونه ي پدري، از خانومش، ريتا، كه بد هيچ كي رو نمي خواد، و از روماتولوژيست هاي مختلفي كه وقت گرفته براي نشون دادن پاي ريتا، و خلاصه از خيلي چيزاي ديگه. موقع برگشتني از بچه هاش تعريف مي كرد كه هيچ كدوم نتونستن پا به پاش بيان بالا، گفتم كاشكي خونه مون نزديك تر بود، من مي شدم رفيق ثابت كوهتون، گفت:« بنده ي خدا! تو بايد با هم سن وسالات بياي كه بهت خوش بگذره...» ولي به من خيلي خوش گذشت امروز...يعني الآن ان قد شارژم كه مي خوام همه ي نوشته هاي اين هفته مو يه جا پست كنم! همه رو هم تاريخ امروز رو مي زنم، تقريباً مثل هفته نامه مي شه! شما هم اگر حوصله كرديد و خواستيد بخونيد طي يه هفته بخونيدش!...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:10 AM ● یادداشتها (1)
|
||
|
|
|