Designed by ARDAVIRAF
September 11, 2005

-دارم مي رم كه حالمو بگيره!
سرم را بلند كردم از روي برگه ي ويراستاري؛ زير آن خط چشم پهن و سايه ي زرد و سبز و ريمل غليظي كه عين دوده مژه هاي بالا و پايينش را پوشانده بود، نمي شد سنش را درست تخمين زد. خانم«ع» گفت: « آخه بيماري؟ تو كه مي دوني چرا مي كني؟!»
خنديد و گفت: « اون نمي ذاره حتي موهاي دستم رو بزنم، اون وقت ، من اين طوري آرايش مي كنم! الآن مي رم حالمو مي گيره!» و باز هم زد زير خنده.
حدس اولم غلط از آب در آمده بود، فكر كرده بودم شايد حراستي چيزي توي ساختمان است كه اگر پرسنل آرايش غليظ داشته باشند، حالشان را مي گيرد! ولي انگار اين مسئله فراسازماني بود!
پرسيدم:« كجا مي ريد مگه؟» گفت:« پيش نامزدم» اين روزها نمي توانم خودم را كنترل كنم، نمي دانم چرا. يعني شدهام يك پا مامان بزرگ! يا بدتر از آن معلم اخلاق! باز هم نتوانستم خودم را كنترل كنم، گفتم:« ببخشيد من جسارت مي كنم ها! ولي اگر برايتان مهم است فكر نمي كنيد بهتر باشد مطرح كنيد با نامزدتان كه مثلاً من آرايش كردن را دوست دارم و اين ها...» گفت:« نه، توي زندگي مسائل خيلي مهم تر هست!» گفتم:« البته، حتماً همين طورئه! ولي خب، طوري نشه كه احساس كنيد داريد فداكاري مي كنيد. چون اون بي چاره خبر نداره كه اين فداكاري ئه، فكر مي كنه وظيفه س يا به هر حال يه توافق دو طرفه س كه جاي چونه زدن نداره. بعداً اگه يه روز خسته شديد از فداكاري، يا احساس كرديد كه بازخوردي از طرفتون نمي گيريد، مثلاً اون حاضر نيست به خاطر شما از يه چيزايي بگذره و اينا، دلخور نشيد...» گفت:« نه، اين دوطرفه س. اون هم به خاطر من خيلي كارا مي كنه. برنامه هاشو با من تنظيم مي كنه. براي كاراش از من نظر مي گيره و..» حس خانم معلم بودنم ارضا شده بود به اندازه ي كافي، اين دفعه عذاب وجدان «آخه تو رو سنه نئه؟» شروع كرده بود به پچپچه در گوشم. هرچند كه هنوز هم با خودم درگير بودم . چون اگر واقعاً كنار آمده بود با قضيه، علي رغم ميل نامزدش با اين آرايش غليظ نمي رفت پيش او... گفتم:«كاملاً درست ئه.» لبخند زدم و ادامه دادم:« ببخشيد اگه من خيلي پيش رفتم. به هر حال خودتون بهتر مي دونين.» سرم را پايين انداختم و دوباره مشغول ويراستاري شدم. كمي درباره ي آرايشش نظرخواهي كرد و آينه ي خانم«ع« را گرفت و كمي رژ و سايه اش را كم رنگ تر كرد و... خلاصه رفت. وقتي كه رفت انگار كه بخواهم خودم را تبرئه كنم، شروع كردم به توضيح دادن براي خانم«ع». گفتم:« آدم ها نبايد از حداقل هايشان بگذرند، اگر هم گذشتند آگاهانه بگذرند و بعد شاكي نشوند كه من به خاطر تو فلان كار را كردم...»
خانم «ع» گفت:« حق با شماست. ولي خب، جو خانواده شان هم خيلي متفاوت نيست. يعني اين اصرار به آرايش نكردن فقط خواسته ي نامزدش نيست، انتظار مادرش هم هست.»
گفتم:« خب ديگه بدتر؛ اين پسره روي اين حساب كه داره با يه دختر ساده اي كه زير ابرو برنداشته» دستم به سمت ابروهاي خودم رفت «نمي گم خوبه يا بد ئه ها! آن را كه عيان است چه حاجت به بيان است! به هرحال آرايش نمي كنه و خلاصه با يه همچين خانواده اي وصلت مي كنه. حالا بگيريم دختره خانواده ش رو كه خودش انتخاب نكرده، نمي تونه جلوي مادرش بايسته ولي با نامزدش كه مي تونه صحبت كنه.»
باز هم پچپچه هه در گوشم شروع شد. خواستم موضوع را فيصله دهم، گفتم:« نمي دونم خب، شايد اولين رابطه ش با يه مرد ئه. يه چيزايي براي آدم مهم مي شه كه حاضر ئه از يه چيزايي بگذره. متولد چه سالي ئن راستي؟»
خانم«ع» گفت:« متولد 65 ئه، راستش من تو جريان كاراش هستم، نه اولي هم نيست...»

پچپچه هه قطع شده بود، خانم معلم هم ديگر چيزي نمي گفت. فقط انگار صداي حكمت بود توي گوشم كه مي خواند:

گربه هاي ماده
در تب و تاب
با پاهايي مرطوب
موهاي سيخ
گردن هاي پنجول خورده،
گاه صداي پرنده اي را دارند
گاه چون آدم گريه مي كنند
و آن قدر مرنو مي كنند تا آبستن شوند.



پ.ن: شعر از «دنيا را گشتم، بدون تو» ِ «ناظم حكمت» ، ترجمه ي «احمد پوري»

نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:10 AM یادداشتها (5)