



|
|
|
|
|
September 11, 2005
تالار مخابرات [دنباله] نصرل اسناد من غير از اين مي گه؛ سقوط هواپيماي داخلي تو هندوراس! صداي شيوا ممنون نصرل. خوشحالم كه روبه راهي. كاش اون وقتها هواي اون توي سرم نبود. يا شايد اتفاقها جور ديگه اي مي افتاد! نصرل داري از من حرف مي زني يا زاوش؟ صداي شيوا از سقوط! نصرل شب به خير شيوا. صدات خيلي مزه كرد-[نفس بلندي مي كشد] برقرار باشي؛ و به اميد ديدار! ![]() شيوا [همه ي شهامت خود را جمع مي كند] خانم مرنديس؛ شما خوشبختين؟ خانم مرنديس [غافلگير شده نخست مي ماند و سپس يكهو مي خندد] چه حرفهاي نشنيده! [گيج] هه - چي هست؟ [احساساتي] خب، اگر بچه هام خوشحال باشن! [ از جواب خودش راضي نيست] چي بگم؛ كي مي دونه؟ شيوا [با صدايي فروخورده] ممنون خانم مرنديس. آرام در را مي بندد. آشنايي من با اين كتاب از آن اتفاق هايي بود كه خودش افتاد! يك شب داشتم از سر كار برمي گشتم كه هوس پياده روي كردم. زودتر پياده شدم تا خانه كمي پياده بروم. از جلوي كتاب فروشي«پنجره» مي گذشتم كه چيزي توي ويترين توجهم را جلب كرد. عقب عقب برگشتم و با تصوير بالا روبه رو شدم! خلاصه كنج كاو شدم و خواندم و گفتم بگويم بقيه هم بخوانند. من عاشق داستان كوتاهم، نمايش نامه هم دوست دارم هر چند كه خيلي نخوانده ام، رمان هم اگر فرصت كنم مي خوانم، ولي اين اولين فيلم نامه اي بود كه خواندم. يك ساختار پيچ در پيچ قشنگي دارد، با يك تعليق حساب شده و يك گره گشايي تدريجي. شخصيت شيوايش هم خيلي دوست داشتني ست. اصولاً من با شيواهايي كه اخيراً توي كتاب ها پيدا مي كنم خيلي خوب ارتباط برقرار مي كنم. « شيوا» ي «روياي تبت» ِ «فريبا وفي» هم همين طور بود. نمي دانم يك رگه هاي مشتركي باهاشان احساس مي كنم ... خلاصه بخوانيد، اگر قبل از من نخوانده ايدش!...تا يادم نرفته ، مال « انتشارات روشنگران و مطالعات زنان» است، طرح روي جلدش هم كار آقاي «سامان خادم» است.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:04 AM ● یادداشتها (1)
|
||
|
|
|