



|
|
|
|
|
September 11, 2005
داشتم با sms هايم ور مي رفتم كه ديدم از چهارچوب در، مظلوم و بي سر و صدا نگاهم مي كند. لبخند كه زدم انگار ويزاي عبور گرفته باشد آمد بالاي سرم و مدل گوشي ام را پرسيد. اين تربيت جنسي هم عجيب ريشه دارد توي فرهنگ ما ايراني ها؛ يعني هنوز كله ي بچه از لاكش بيرون نيامده، به دختربچه شيوه هاي مختلف خانوم بودن و خواباندن عروسك و اين ها را آموزش مي دهند، به پسربچه ها هم مدل سواري ها و انواع روش هاي كيوكيو بنگ بنگ و ... اخيراً هم احتمالاً مدل گوشي هاي موبايل! احساس كردم خيلي تنهاست بين اين همه آدم بزرگ. تحسين هاي مرتب اطرافيان هم كه « علي چه پسر آقايي ئه!» و اين ها هم تاريخ مصرف دارد، بعد از يك مدتي، ديگر حال آدم از اين تعريف ها به هم مي خورد... گفتم بيا ببينيم توي اين كتاب خانه چيزي براي علي آقا پيدا مي شود. يك كتاب كوچك «قصه گويي » دارم از سال ها قبل؛ عصري را كه بابا رفته بود بيرون و اين را از دكه هاي جلوي كانون پرورش فكري برايم خريده بود قشنگ يادم مي آيد؛ يادش به خير... قصه ي اولش درباره ي فصل هاست، كمي دخترانه است ترسيدم خوشش نيايد، قصه ي بعدي ش « شاه و پنير و موش ها» ست كه هم آموزنده ست ، هم راستش من دوستش دارم. خلاصه آقا! شروع كرديم به قصه خواندن. همين طور داشتيم با علي مي خوانديم و كيفور مي شديم كه مادر علي آمد تو اتاق و با زنخدان هاي از تعجب تو رفته اش با لبخند گفت :«علي! خاله آيدا سواد داره!» يعني من خيلي خودم را كنترل كردم كه شاخ در نياورم، ولي خب نتوانستم خودم را كنترل كنم و نپرسم كه:« چه طور مگه؟ شما سواد نداريد؟» كانال را عوض كرد كه بچه نفهمد، توضيح داد كه علي خيلي گير مي داده كه برايش كتاب بخوانند، ايشان هم حوصله نداشته اند ، گفته اند سواد ندارند! بعد بچه هم كه كور نيست، خنگ هم نيست شكر خدا...رفته به مربي آمادگي اش گفته مادر من سواد ندارد، ولي خب مجله مي خواند!!... همين طور كه داشت تعريف مي كرد دستش را پشت كمرش برد و روي تخت روبه رويي نشست. بعد مربي هم دعوتش كرده به آمادگي و پرسيده يعني خانم فلاني شما اصلاً سواد نداريد يعني؟! پرسيدم :« درد داري؟» گفت:« نه؛ فقط گاهي كه جابه جا مي شه...» همين طور كه ناخودآگاه موهاي علي را بازي مي دادم، توي دلم گفتم آخه زن حسابي! تو كه حوصله ي كتاب خوندن براي بچه ي 6 ساله ت رو نداري، دومي رو مي آري كه چي؟ بعد هم مدعي خواهيد شد كه اي بابا! سرنوشت، ما چه كاره بوديم؟! قسمت بود!... دلم براي علي مي سوخت، تا 3-2 ماه ديگر، فكر كنم مادرش سواد مجله خواندن را هم از دست بدهد!...همين طور كه موهايش را بازي مي دادم گفتم: «علي خيلي پسر آقايي ئه!» آقا جان قبول كنيم اسم يك چيزهايي را نبايد گذاشت سرنوشت، اين ها ديگر دست نوشت است... آن هم دست نوشت هاي يك سري نويسنده هاي ناشي مثل من...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:00 AM ● یادداشتها (2)
|
||
|
|
|