



|
|
|
|
![]() 404 Not FoundThe server can not find the requested page: rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=cd7dae25ff99bab18e0638985bb440c3 (port 80) Please forward this error screen to rpc.blogrolling.com's WebMaster. |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
October 11, 2005
اين پسره، مجري كوله پشتي، از آقاهه مي پرسه: « براي رسيدن بهش چي كار كردي؟ چه نذري كردي؟» آقاهه مي گه: «بگم؟» بعد انگار خودش هم مي دونه اون بگم اش تعارف بوده خيلي منتظر جواب نمي شه، مي گه: « نذر كردم 40 روز برم جمكران و بدون وقفه نماز بخونم، تا به هم برسيم...» مجريه مي گه: « و 40 روز رفتيد جمكران و به هم رسيديد؟» و آقاهه تاييد مي كنه. چند تا تيكه ي اكسترا مادون جواد هم در مي آرن، مثلاً مجريه از خانومه مي پرسه: «غذاي اولي كه با هم خورديد شما پختيد؟» مي گه كه نه و بيرون غذا خوردن و... وخلاصه چي صحبت كردين اون روز تو رستوران و اينا كه قرار مي شه عينش رو بازي كنن! آقاهه دستش رو مي زنه زير چونه ش و رو به زنش مي پرسه: «چي از جون من مي خواي؟» و خانومه جواب مي ده: « هيچي! فقط دوستت دارم!...» بعد اين پسره، مجريه، با اون لحنش كه يهو عوض مي شه، مي گه: « الله اكبر! الله اكبر! خدايا...خدايا ... به حق علي، گفتم علي ها! ديگه چهار قفله ش كردم، طعم اين عشق رو به همه ي بندگانت بچشون!» نمي خوام همه ي ماجرا رو نقد كنم، اصلاً نمي خوام نقدش كنم... شايد هم حق با اون هاس، شايدم من خيلي بدبينم كه نمي تونم اسم هر دل دردي رو بذارم عشق، شايدم من خيلي بدشانسم كه يك نمونه زوج عاشق 60-50 ساله سراغ ندارم، عشق هايي كه دور و بري هاي من ازش ياد مي كنن يا يه طرفه بوده مثل داستاناي چخوف، يا به هم نرسيده ن، يا اگه هم رسيده ن همگي تاريخ مصرف داشته، بين 6ماه تا 6 سال! بگذريم، قرار نبود نقد كنم، شايد اين دو تا استثنان... چيزي كه باعث شد بنويسم و يكي دو روزي هي فكر كنم راجع بهشون اين ها نيست، همون بند اول ماجراس...فرض كنيم كه اين نيروي نذر وجود داره، و واقعاً كارساز هم هست. فرض كنيم واقعاً با 40 بار جمكران رفتن و نذر كردن هر خواسته اي هم برآورده مي شه... سؤال من اين ئه: آيا ما مجازيم به استفاده كردن از چنين نيرويي؟ حتي براي رسيدن به عشقمون، حتي؟ اتفاقاً دقيقاً براي همين مورد خاص، براي رسيدن به همين چيزي كه اسمش رو يه عده گذاشتن عشق... واقعاً برام سؤال ئه... من آدم دين داري نيستم. ايمان دارم، اما به شيوه ي خودم، با اسرائيليات خودم زنده م، ولي واقعاً بهش پابندم. هيچ وقت سد راه اتفاق هاي زندگي م نشدم. هيچ وقت هم در مورد اتفاقات اساسي زندگي م به قدرت چيز ديگه اي جز دستاي خودم متوسل نشدم. نماز مي خوندم، ولي سال كنكور قطعش كردم چون احساس كردم داره از فرم عبادت خارج مي شه و حالت باج دادن پيدا مي كنه. سر اتفاق هاي اثرگذار زندگي م هم نه نذر نكردم، نه اجازه دادم كسي برام نذر كنه. از نظر من اين، عين عبادت ئه. پذيرش چيزي كه اختيارش دست تو نيست عين ايمان ئه. لاف عشق و گله از يار؟ زهي لاف دروغ!... اگر با نمازت آروم بشي براي پذيرش واقعيتاي زندگي ت، يه موضوع ديگه ست ها... چيزي كه ديگه يك جور تسكين ئه. يكي با فروغ آروم مي شه، يكي با گوگوش، يكي مثل من با حافظ، يكي هم مثل اين بابا با جمكران رفتن... نگيد كفر مي گه چون واقعاً تو اين زمينه ي خاص هم ارزند... همگي تسكين مي دن و همگي براي تسكين دادن استفاده مي شن و به نظر من هيچ مزيتي به هم ديگه ندارن. اما اين كه از نيرويي كه مثلاً نمازت داره استفاده كني براي خارج كردن اتفاقات از ريل اصلي ش، نمي دونم... فقط تو رو خدا نگيد كه به زبون آوردن خواسته ت، شرط ئه و اينا كه ديگه يه جورايي حرمت خدا رو هم مي بريد زير سؤال... خداي من به حركت مورچه اي روي مرمر سياه هم واقف ئه، به زبون آوردن نيازي كه هم اون ازش آگاهه و هم من، يه جورايي توضيح واضحات نيست؟!
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 05:13 PM ● یادداشتها (1)
|
||
|
|
|