



|
|
|
|
![]() 404 Not FoundThe server can not find the requested page: rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=cd7dae25ff99bab18e0638985bb440c3 (port 80) Please forward this error screen to rpc.blogrolling.com's WebMaster. |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
November 03, 2005
عين بيد مي لرزيدم، اشاره كرد روي مبل بنشينم. و عينكش را كه توي دستش بود دوباره به چشمش گذاشت و تكه روزنامه اي را كه نشانش مي دادند از بالا تا پايين چك كرد و زيرش را امضا كرد. مرد جوان كه بيرون رفت، با دستش صندلي روبهرويش را به من نشان داد و استكان چاييش را جلوي من گذاشت. و بعد با آن لحن مهربان پدرانهاش گفت :« شما نگران نباشيد، ما جماعت روزنامهنگارا عادت داريم به اين جور بي نظميها! خاطرتون جمع، تا روز جشنواره همهي داوريها جمع مي شه. مگه جشنواره كي هست؟» توضيح دادم كه هنوز داوري مقدماتي خيلي از بخشها تمام نشده و جشنواره كمتر از دو هفتهي ديگر در مشهد برگزار مي شود، آن هم چه دو هفتهاي! عاشورا و تاسوعا و... امكان دسترسي به خيليها نيست. تازه بعضي گروهها مثل همين سرويس «سياسي، صنفي، اجتماعي، يادداشت» پنج تا داور دارد، آن هم آدمهاي كله گندهاي مثل گرانپايه و بيات و قاضيزاده و قوچاني كه پيدا كردنشان مصيبت است، بگذريم از اينكه اين آدمها بايد يك جلسهاي هم داشته باشند و با هم به يك راي مشتركي برسند و خب جمع كردنشان كار حضرت فيل است و اينها !... لبخند زد و گفت نگران نباشم. آشنايي من با «دكتر ص» بر مي گردد به اسفند سال گذشته، ششمين جشنوارهي سراسري نشريات دانشجويي سراسر كشور. يادم ميآيد يك شب جمعهاي كه براي همآهنگ كردن جلسه با دكتر تماس گرفته بودم، از من پرسيد چند سال دارم. بعد گفت:« بگذار حدس بزنم، شما حداقل 28 سال را داريد.» خلاصه وقتي سن واقعي من را فهميد و كلي تعجب كرد و بعد هم كلي تعريف كرد(!) پرسيد «بار هستي» را خواندهام يا نه، بعدش كه فهميد نه، كلي شاكي شد كه چرا نه و حتماً در اولين فرصت بخوانمش و ... خلاصه، گفت:«...» درست عين جملاتش يادم نميآيد، ولي مفهومش اين بود كه مردان بزرگي مثل آقاي رضازاده، با همهي احترامي كه برايشان قائليم، با بلند كردن وزنه هاي چند صد كيلويي چيزي از سنگيني بار هستي نميكاهند. بار هستي بر دوش يك عده ي خاصي ست، حالا به هر دليل...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:22 AM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|