



|
|
|
|
![]() Not FoundThe requested URL /display_raw.php was not found on this server. Apache/2.2.3 (Debian) PHP/5.2.0-8+etch13 Server at rpc.blogrolling.com Port 80 |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
November 04, 2005
اولين باري ئه كه احساس كردم براي نوشتن چيزي كه تو ذهنم ئه به قالب ديگه اي (غير از داستان كوتاه ) نياز دارم. علي [نگاهي به دور و بر مي اندازد.] اين اتاقه چي ئه اين جا؟ [در را باز ميكند و به اتاقك ديوار به ديوار آشپزخانه سرك مي كشد.] نكنه شبا هم اين جا مي خوابي؟ علي قهريد هنوز با هم؟! افشين نه؛ انتظار داشتي بعد از اون آبروريزي اي كه راه انداخت تو خونه ي پگاه اينا، باهاش حرفم بزنم؟! علي پسر 6 ماه گذشته، ول كن ديگه... نمي خواي كه به خاطر يه دختره زندگيتو به هم بريزي. اوني كه زياد ئه دختر! افشين نمي فهمي تو؛ دختره همه ي آبرو و حيثيتش پيش خانواده ش رفت زير سؤال... علي [لحن مسخره اي به خود مي گيرد.] حالا يعني تو نگران آبرو و حيثيت دختره اي؟ا افشين [سكوت] علي تو رو خدا ديگه نگو عاشقش شدم و اينا كه قضيه خيلي خنده دار مي شه! افشين [يكي از درخت هاي كاج حاشيه ي ماكت را سر جايش مي چرخاند. آرام تر از معمول، ولي ناطمئن ] خب اگه بگم، مثلاً چي مي شه؟ علي [با تمسخر] هيچي نمي شه دكتر! قضيه ي ندا رو كه فراموش نكردين ايشالله!... افشين [درخت كاج اكنون در دستش است، به طرف علي خيز بر مي دارد. با عصبانيت] اون فرق مي كرد، اون خودش رفت. تو كه حداقل بودي تو زندگي م و همه چيزو ديدي نگو... تازه تا وقتي با شوهرش نديده بودمشون تو رستوران، نمي تونستم كنار بيام با قضيه، ولي بعدش علي [دست هايش را بالا مي برد. معذب] خب، خب، ببخشيد. من حرفمو پس مي گيرم. قضيه ي ندا فرق مي كرد، شما 8-7 سال دوست داشتين همو، از همون دوره ي دبيرستان. بگذريم كه من از اول هم گفته بودم به هم نمي خورين، ولي تو اصرار داشتي كه مطمئني و از پسش بر مي آي. پگاه كه ندا نيست برادر من!... دوستي تو با پگاه به يه سالم نكشيد[مكث] تازه پگاهم با تو نمي خوند، راستش تو اين ماجرا من يه طورايي حقو به پدرت مي دم. [دستش را روي شانه ي افشين مي گذارد؛ با لحني دلداري دهنده] نترس! اونم نمي كشه خودشو! يكي چار تا قربونت برم بارش كنه فردا اونو هم تو رستوران با يكي ديگه مي بيني! افشين فكر و خيال راحتم نمي ذاره، خودمم نمي دونم به چي فكر مي كنم. فقط درست نبود، يعني اون طوري درست نبود. كلي برنامه چيده بوديم. اين كه ميخ بشي بگي به خونواده ي ما نمي خورن، خيلي احمقانه س! عين جمله اي كه ندا اون وقتا به من گفت. مگه خودشون چه پخي بودن؟ مگه ما چه پخي هستيم خودمون؟ علي خب اگه واقعاً اين طوري فكر مي كني منتظر چي اي؟! خدا بياد پايين، دستتونو بذاره تو دست هم؟! تو كه داري تنها زندگي مي كني، اونم مي آريش همين جا، شكر خدا گير ننه بابات هم نيستي كه، شركت هم كه مي گي خوب در مي آره. افشين با اون آبروريزي مگه دخترشونو از سر راه گير آوردن مردم؟! علي خيلي هم دلشون بخواد. [انگشت كوچك و شستشش را به شكل گوشي جلوي دهانش مي گيرد، صدايش را زنانه مي كند.] اين چند روزه خبر ازت نگرفتم، درگيرم به خدا! آقاي مهندس، از تهران قرارئه بياد خواستگاري!... آره خواهر! عينهو شير وايستاده جلوي ننه باباش مي گه پگاهو مي خواد... شركت داره خودش، ماشين، زندگي... آره والله! جووناي امروز عقل تو كله شون ئه، مثل دوره ي ما كه نيست 25 سال با مادرشوهر سر كرديم، بعدشم پيش غريبه و آشنا مي گفت عروس مثل ليموشيرين ئه، اولش شيرين ئه بعدش مي شه عينهو زهر مار! [خودش خنده اش مي گيرد.] يكي دو بار كه بري و بياي حل ئه، شوخي نمي كنم جون تو! افشين خانواده شم كه بذارن، پگاه محالئه كه زير بار بره، بالاخره اونم غروري داره... علي حالا نمي خواد تو فكر غرور اونو بكني، بذار خودش تصميم بگيره. افشين راضي نمي شه، من مي دونم. علي حالا اومد و راضي شد، هان؟ حرف حسابت چي ئه؟ افشين يعني اگه راضي بشه ها [مكث] خيلي بي بتهس؛ من يكي كه حاضر نيستم با همچين دختر بي بته اي زندگي كنم...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 09:09 PM ● یادداشتها (1)
|
||
|
|
|