404 Not Found

Not Found

The requested URL /display_raw.php was not found on this server.


Apache/2.2.3 (Debian) PHP/5.2.0-8+etch13 Server at rpc.blogrolling.com Port 80
Designed by ARDAVIRAF
November 10, 2005

آن وقت بود كه سر و كله ي روباه پيدا شد.
روباه گفت: - سلام.
شازده كوچولو برگشت اما كسي را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: - سلام.
صدا گفت: - من اين جام، زير درخت سيب...
شازده كوچولو گفت: - كي هستي تو؟ عجب خوشگلي!
روباه گفت: - يك روباهم من.
شازده كوچولو گفت: - بيا با من بازي كن. نمي داني چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمي توانم بات بازي كنم. هنوز اهليم نكرده اند آخر.
شازده كوچولو آهي كشيد و گفت: - معذرت مي خواهم.
اما فكري كرد و پرسيد: - اهلي كردن يعني چه؟
[...]روباه گفت: - چيزي است كه پاك فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه كردن است.
-ايجاد علاقه كردن؟
روباه گفت: - معلوم است. تو الآن واسه من يك پسربچه اي مثل صدهزار پسر بچه ي ديگر. نه من هيچ احتياجي به تو دارم نه تو هيچ احتياجي به من. من هم براي تو يك روباهم مثل صدهزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلي كردي هر دو تامان به هم احتياج پيدا مي كنيم. تو براي من ميان همه ي عالم موجود يگانه يي مي شوي من براي تو.
[...] اگر تو منو اهلي كني انگار كه زندگي ام را چراغان كرده باشي. آن وقت صداي پايي را مي شناسم كه با هر صداي پاي ديگري فرق مي كند: صداي پاي ديگران مرا وادار مي كند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صداي پاي تو مثل نغمه يي مرا از لانه ام مي كشد بيرون. تازه، نگاه كن آن جا آن گندمزار را مي بيني؟ براي من كه نان نمي خورم گندم چيز بي فايده يي است. پس گندمزار هم مرا به ياد چيزي نمي اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتي اهليم كردي محشر مي شود! گندم كه طلايي رنگ است مرا به ياد تو مي اندازد و صداي باد را هم كه تو گندمزار مي پيچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازي شازده كوچولو را نگاه كرد. آن وقت گفت: - اگر دلت مي خواهد منو اهلي كن!
شازده كوچولو جواب داد: - دلم كه خيلي مي خواهد، اما وقت چنداني ندارم. بايد بروم دوستاني پيدا كنم و از كلي چيزها سر در آرم.
روباه گفت: - آدم فقط از چيزهايي كه اهلي مي كند مي تواند سر در آرد. آدم ها ديگر براي سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دكان ها مي خرند. اما چون دكاني نيست كه دوست معامله كند آدم ها مانده اند بي دوست... تو اگر دوست مي خواهي خب منو اهلي كن!
شازده كوچولو پرسيد: - راهش چيست؟
روباه جواب داد: - بايد خيلي خيلي صبور باشي، اولش[...]

به اين ترتيب شازده كوچولو روباه را اهلي كرد.
لحظه ي جدايي كه نزديك شد روباه گفت: - آخ! نمي توانم جلو اشكم را بگيرم.
شازده كوچولو گفت: - تقصير خودت است. من كه بدت را نمي خواستم، خودت خواستي اهليت كنم.
روباه گفت: - همين طور است.
شازده كوچولو گفت: - آخر اشكت دارد سرازير مي شود!
روباه گفت: - همين طور است.
- پس اين ماجرا فايده يي به حال تو نداشته.
روباه گفت: - چرا براي خاطر رنگ گندم.

***
تقريباً همين روزها بود: 28 و 30 آبان پارسال؛ چهارمين دوره ي نمايش نامه خواني انديشه سازان. روي بروشور «شازده كوچولو» نوشته بود:
« اگه آدم بذاره اهليش كنند، بفهمي نفهمي خودشو به اين خطر انداخته كه كارش به گريه كردن بكشه.»
دوست نداشتم برات موعظه كنم، ولي دلم مي خواست امشب با قصه ي من بخوابي روباهكم.
دلم مي خواست بهت بگم اين، بهاي طبيعي آگاهانه اهلي شدن ئه. اهلي شدن با شازده هايي كه هم كوچولو اند و هم وقت چنداني ندارند...
اين، بهاي طبيعي آگاهانه اهلي شدن ئه و البته، بهاي طبيعي تك و يگانه شدن ئه.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:43 PM یادداشتها (1)