404 Not Found

Not Found

The requested URL /display_raw.php was not found on this server.


Apache/2.2.3 (Debian) PHP/5.2.0-8+etch13 Server at rpc.blogrolling.com Port 80
Designed by ARDAVIRAF
November 17, 2005

مامان داره مي‌ ره عيادت دخترخاله م، مي گم :« رفتين كه بيرون، يه نگاهي به آسمون بندازين، ماه امشب معركه س!»
سرشو تكون مي ده ، مي گه : « من كجام، تو كجايي!»
مي گم: « مامان جون! به خدا منم از صبح بشكن نزدم، برقصم... ولي خب زندگي ئه ديگه! » داره نگاهم مي كنه، مي گم: « ديروز يه دختر 14-13ساله اي اومده بود درمانگاه، يه توده جلوي ساق پاش داشت. من با رزيدنت رفتم تو اتاق معاينه، كمك كردم به معاينه ش. باهاش خوش و بش كردم، دوم دبيرستان بود، اهل سُُنگل ِ كرمانشاه، رشته ش تجربي بود،. پرسيدم ازش دوست داره دكتر بشه، خنديد...
جواب بيوپسي ش نشون مي داد كه توده استئوساركوم (سرطان استخوان) ئه، بايد زود بستري مي شد تو بخش. از رزيدنتش پرسيدم چي مي شه الآن؟ گفت اگر قبل تر ها بود پاشو قطع مي كردن ، ولي الآن ديگه قابل درمان ئه.
امروز صبح با دكتر شريفيان رفتيم راند بخش، دكتر با هزار جور جانگولر بازي حاليمون كرد كه استئوساركوم به شيمي درماني جواب نمي ده، و به احتمال قوي پا بايد از زانو قطع بشه. پريسا متوجه حرفاي ما نمي شد، وقتي چشمم به اون نگاه مظلوم پر از سؤالش افتاد، نتونستم جلوي خودمو بگيرم، از اتاق رفتم بيرون كه اشكامو نبينه، پشت در چشامو بستم و سرمو تكيه دادم به ديوار، صداي يه خانومي به خودم آوردتم: خانوم دكتر، پريسا چي مي شه؟
يه خانومي بود با چشاي خيس، - شما مادرشون هستيد؟... خودم جمع و جور كردم ؛ هيچي، نگران نباشين... بايد با يه جراح مشاوره بشه، نظر قطعي رو جراح مي ده... ان شاءالله زود خوب مي شه و بر مي گرده خونه...
مادرش كه رفت، ديدم نمي شه تو بخش وايستاد. رفتم كنار پنجره... و بغضم...»
مامان سرشو تكون مي ده و مي گه: «عادت مي كني!» نمي دونم پريسا با بقيه يه فرقي داره، منم 10 ساله م كه بود درست همون جا تو ساق پاي راستم، يه توده داشتم كه جراحي شد و پيوند زدنش... تصور اين كه يه دختر بچه از 14 سالگي بره روwheelchair ... اَه، ما آدما به چي دل خوشيم... اينا رو نمي گم به مامان، فقط مي گم: « عادت كردم. اينا رو فقط گفتم كه بگم از صبح به منم خيلي خوش نگذشته، ولي خب موقع برگشتني از تو پنجره ي تاكسي چشمم افتاد به ماه... ان قدر خوشگل ئه امشب! »

***
من متاسفم، جداً متاسفم كه با وجود همه ي چيزايي كه فكر مي كنم، من هم دركشون مي كنم، هنوز خواباي رنگي مي بينم، هنوز ديدن ماه مستم مي كنه، هنوز بوي بارون ساعت 12 نصفه شب مي كشدم تو حياط و علي رغم همه ي تنهايي ها، خستگي ها و دل تنگي ها هنوز توي دلم روشن ِ روشن ِ روشن ئه...

« قميشي» تو گوشم زمزمه مي كنه :
تصور كن، اگه حتي
تصور كردنش سخت ئه
جهاني كه، هر انساني
تو اون خوش بخت ِ خوش بخت ئه...

ولي توي ذهن من فقط يه ترانه س:
تصور كن، اگه حتي
تصور كردنش سخت ئه
جهاني كه، در اون
افسردگي جرم ئه...


متاسفم براتون كه وب سايت يه آدم مشنگ رو مي خونين!


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:11 PM یادداشتها (1)