404 Not Found

Not Found

The requested URL /display_raw.php was not found on this server.


Apache/2.2.3 (Debian) PHP/5.2.0-8+etch13 Server at rpc.blogrolling.com Port 80
Designed by ARDAVIRAF
November 23, 2005

از اين‌كه اين را مي‌نويسم خجالت مي‌كشم. ولي من خوبم. و جز دغدغه‌ي امتحان فردا كه هنوز شروع به خواندنش نكرده‌ام درگيري ديگري ندارم.
شايد اگر كمي عاطفي‌تر بودم اين سرگيجه چند وقتي بيش‌تر ادامه‌پيدا مي‌كرد، ولي خب دير يا زود مثل هميشه عادت مي‌كردم.
چيزي از عمق فاجعه كم نشده، ولي همه دارند زندگي مي‌كنند و مي‌شود گفت جز مادر و پدرش ، و شوهرش و احتمالاً دختر هفت‌ماهه‌اش همه با موضوع كنار آمده‌اند...
اين روزها اين جمله مدام تكرار مي شود:«چي كار مي شه كرد؟ زندگي‌ئه ديگه...»
مي‌دانم كه كاري نمي‌شود كرد جز دعا شايد. تنها چيزي كه مدام ذهنم را مشغول‌مي‌كند اين است كه فكر مي‌كنم حقش است بداند. شايد دوست داشته باشد اين شش ماه را به جاي له‌شدن زير آوار شيمي‌درماني كنار خانواده‌اش بگذراند، دخترش را بغل كند، چه مي‌دانم آدم هزار تا كار دارد كه هميشه قرار است فردا تمامش كند.

از اين كه همه چيز را به خدا بچسبانم و هي قهر و آشتي كنم باهاش بيزارم. نمي‌خواهم، و نمي‌توانم هم با فرضيه‌هاي قديمي «حكمت» و «عدالت» موضوع را هضم‌كنم. هميشه گفته‌ام اگر شري نبود، خير هم معنايش را از دست‌مي‌داد.

فقط از خدا آرامش مي‌خواهم براي همسرش، دخترش، مادرش، پدرش،
و خودش.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:58 PM یادداشتها (1)