Designed by ARDAVIRAF
December 13, 2005

وب‌ سايت ارداويراف رو دوست دارم.
نوشته‌هاش يه طورايي ايجاد چالش مي‌كنه، و آدم حس نمي كنه صرفاً داره تو زندگي خصوصي كسي فضولي مي كنه (حسي كه با خوندن خيلي از وبلاگ ها و وب سايت ها به آدم دست مي ده)!
آقاي ارداويراف، چند وقت قبل، يه سري كلمه‌هاي غير قابل فهم بي ارتباطي پشت سر هم رديف كرده بود كه نمي شد به هيچ وجه قفلش رو شكست!
يه بخشي ش رو اين‌جا مي‌ آرم:

«شده خوب اومد نه خواب ميزارم ببرمت بگی! جز ِهَ تو بگو چيزی ... ... نمی نگويند عزيزم؟ چيزی يه نصفه بد ايشالا شده؟ که بدی نميشه! درد دیدی؟ حالت آشنا تعبير رنگت اينقدر چی شده؟ چرا ... پريده؟ کنه؟ چی اونوقت دهنم صدقه حديث به خوای خوابتو حالت می د می قلبم دختر خوای حضرت بايد بگی؟ کنار... خوب... دوست جاييت شبی؟ خير! ديگه دکتر؟»

براي ارداويراف هم نوشتم، چند بار سعي كردم comment بگذارم براش، ولي دلم رضا نداد، دليل اصلي‌ش هم اين بود كه نمي‌تونستم متني رو كه تا آخر نمي‌تونم بخونم و چيزي ازش بفهمم تحسين يا تكذيب كنم.
راستش توي ذهنم متن رو نسبت دادم به يه سري خستگي‌ها و درگيري‌هاي احتمالي اخيرش تو زندگي شخصي...
که خب اين هم - با علاقه‌ي شديدي كه بلاگر ها به افسردگي و ترويجش(!) پيدا كردن متاسفانه- باز انگيزه‌اي براي comment گذاشتن ايجاد نمي‌کرد.

ولي چند روز قبل كه صفحه رو باز كردم تازه قضيه برام رمزگشايي شد، از زبون خودش بخونيد:

« حكايت پست قبلي، حكايت علافي و شيطنت بود كه تجربه‌اي بزرگ در برداشت! جوونتر كه بودم تمريني به بچه‌هاي كلاس برنامه نويسي ماشين حساب كاسيو fx-4500 داده‌بودم كه اين برنامه يك عدد رو مي‌گرفت و ترتيب ارقام تشكيل دهنده‌ي اون عدد رو بهم مي‌ريخت! پست قبلي حاصل اجراي همون الگوريتم روي لغات تشكيل‌دهنده يك متن بود!!!
نكته اينجا بود كه كامنت‌هايي كه ظرف 2 روز اول براي پست قبلي گذاشته‌شد، برابر تعداد كل كامنت‌هايي بود كه ظرف 10 روز براي پست ما قبلش گذاشته شده‌بود! اتفاق عجيب و تاسف باري است. هميشه فكر مي‌كردم كه چرا هنر و ادبيات اين مملكت داره به سمت كج و كوله شدن پيش ميره؟ چرا برترين اثر يك جشنواره هنري در بخش طراحي، چند خط متقاطع است كه با زغال روي كاغذ كشيده‌شده؟[...]»

خيلي خوش حال شدم، خوش حال از اين كه: هنوز هستن کسايي که با اطمينان مي‌تونن اعتراف کنن که يه چيزايي رو نمي‌شه فهميد و يه جاهايي هم، ايراد کار از سواد آدما نيست.
براي ارداويراف هم نوشتم:
من عميقاْ به اين گفته‌ي مرحوم حاتمي اعتقاد دارم که:
همه ‌ي آدم‌هاي باصفا سواد ديدن دارند...

راستش موضوعي كه ارداويراف مطرح كرده بود، مشكلي ئه كه من خيلي وقت ئه باهاش درگيرم. هم در مورد هنر مدرن، هم درباره ي ادبيات غير كلاسيك. مثلاً درباره ي نوشته هاي كافكا، كه بعد از خوندن (اغلب) كارهاش جز سرگيجه اي خفيف چيز ديگه اي برام به ارمغان نمي آوُرد! از بقيه هم، مثلاً از همين كسايي كه مثلاً كافكا نويسنده ي مورد علاقه شون بوده، سؤال مي كردم، چيز نتي كه بشه نوشت و بهش استناد كرد ارائه نمي كردن... بيش تر از يه حس صحبت مي كردن، چيزي كه به قول يكي از بچه ها مي شه اسمشو گذاشت كافكا زدگي!...
تا اين كه امسال تو كلاس داستان 40چراغ، « آقاي مديا كاشيگر» كه واقعاً مي شه به سواد و تجربه ي ادبياتي شون اعتماد كرد، گفته ن كافكا تو خاطراتش نوشته، بعد از نوشتن هر فصل از كتابش با دوستاش جمع مي شدن دور هم و كتاب رو مي خوندن و مي خنديدن!
به اين ترتيب من كمي به زندگي اميدوار شدم و كلي به خودم حق دادم كه كتابي كه براي نويسنده ش مضحك به نظر مي رسيده، طبيعي ئه كه تو تلاش هاي بي وقفه ي من براي مضمون تراشي فقط باعث سرگيجه ي ملايم بشه!...


ولي خب موضوع به همين جا ختم نمي شه.
بايد اعتراف ‌كنم بعضي از اين، به اصطلاح، رنگ رو بوم پاشيدن‌ها يه حسي تو آدم ايجاد مي‌كنه كه نمي ‌شه توصيفش كرد، ولي نمي شه هم منكرش شد...
به اين بند لطفاً فحش نديد!...

اجازه بديد بيش تر توضيح بدم:
نمايش نامه ي «هنر» ِ « ياسمينا رضا» رو خونديد؟ِ
داستان سه تا دوست قديمي ئه: ايوان، مارك و سرژ.
سرژ يه تابلوي نقاشي خريده به قيمت 200`000 فرانك : تابلويي در حدود يك متر و شصت در يك متر و بيست، به رنگ سفيد. زمينه سفيد ئه و اگه چشم ها رو كمي تنگ كنيد، مي تونيد، پرتوهاي نازك سفيد رنگي، كه به طور مورب از اين سو به اون سو رفته اند، رو ببينيد. سرژ در كارش بسيار موفق ئه، متخصص پوست ئه و «هنر» رو خيلي دوست داره. مارك، دوستش، سرژ رو متهم مي كنه به اداي روشنفكري در آوردن كه كجاي اين تابلوي سفيد ارزش 200`000فرانك رو داره مثلاً؟...
سرژ با همه ي وجودش از اين اثر و از سليقه ي خودش دفاع مي كنه، ولي مارك حاضر نيست از موضعش عقب بنشينه. سرژ وقتايي كه تنهاست دوباره به بحثش با مارك فكر مي كنه، از نظر اون، تابلو، يه تابلوي سفيد خالي نيست، اون مي تونه تو تابلو يه رگه هاي حتي قرمز ببينه. از داشتن تابلو لذت مي بره، و در اين مورد واقعاً با خودش روراست ئه...
ماجرا وقتي جذاب تر مي شه كه ايوان، كه يه آدم كاملاً معمولي ئه، بدون تحصيلات يا وضعيت شغلي يا اجتماعي فوق العاده، ادعا مي كنه كه از تابلوي سرژ لذت مي بره. و اين مايه ي عصبانيت بيش از پيش مارك مي شه. و اين بار با ايوان درگير مي شه كه تو از اين تابلو خوشت مي آد چون سرژ اونو تاييد كرده...

نمايش نامه ي فوق العاده اي ئه، واقعاً آدم رو مي بره تو فكر؛ بايد خودتون بخونيدش.

من وقتي اين كتابو مي خوندم با خودم فكر كردم حالا اگه اين قيمت، حتي شايد 10000` برابر اين مقدار براي « موناليزا»ي داووينچي، گذاشته يا پرداخته مي شد، احتمالاً همين دوستش هم برچسب روشنفكري به سرژ نمي زد. بلكه اين رو به حس هنردوست و هنرستاي اون نسبت مي دادن!
- بعد از خودم پرسيدم، من چي؟ چه قدر حاضرم براي موناليزا بپردازم؟ و صادقانه جواب دادم: اگه پارو پارو پول داشته باشم هم، حاضر نيستم همون 200`000 فرانك رو هم پاي موناليزا بدم.

مي دونيد انگار كه يه استانداردي وجود داشته باشه براي تاييد، يا حتي پذيرش يك اثر هنري.
من منكر رسالت اجتماعي هنر و ادبيات تو زندگي آدم ها نيستم، ولي فكر مي كنم يكي از نقش هاي غير قابل چشم پوشي هنر و ادبيات، بالا بردن كيفيت زندگي آدم هاست از راه حس لذتي كه بهشون دست مي ده. و وقتي بحث لذت مطرح بشه،

فكر كنم مي رسيم به همون نقطه ي از ياد رفته ي :

ذائقه

چيزي كه همه ي حساب كتاب ها رو دود مي كنه.
ذائقه و به تبع اون « لذت» عنصر غير قابل انكاري تو خلق و تحسين يك اثر هنري ئه. لذت چيزي نيست كه بشه مترش كرد يا توجيهي براش تراشيد. ولي نمي شه منكرش هم شد.
ولي خب مشكل اين جاست كه انگار براي لذت بردن از يه اثر هم يه طبقه بندي انجام شده، مثلاً اين كار در حد ليسانس ئه، اين يكي در سطح فوق ليسانس، اين يكي رو هم زيرPhD نمي فهمه!
همين طبقه بندي ها باعث شده آدما از حس شخصي شون چشم پوشي بكنن و براي اين كه جواز ورود به اون قشر خاص رو پيدا بكنن، تظاهر كنن كه اون آثار رو مي فهمن.
و بالعكس يه عده ي ديگه به دليل موقعيت و شرايط اجتماعي اي كه دارند، خودشون رو ملزم از حمايت از سبك هايي بدونند كه لذتي هم عايدشون نمي كنه.
ولي خب عكس العمل غلط يه عده نبايد باعث بشه كه:
1
كل اثر يا كل سبك بره زير سؤال؛
2
ما آدم ها رو مجبور به توجيه يا دفاع از سليقه و ذائقه شون بكنيم.

بيش تر توضيح مي دم:
خيلي وقتا آثاري كه با مترهاي قديمي قابل سنجش نيستن، يه جور خلاقيت و قالب شكني همراه دارن كه مفاهيم جديدي ارائه مي كنن، يا مفاهيم قديمي رو به شكل جديدي ارائه مي كنن. و اين نو بودن اثر ئه كه، توجه آدم رو به سمت خودش معطوف مي كنه.
مثلاً يك زماني نويسنده مي اومد چهار صفحه از سرخ و سفيد شدن و درد دل هاي شخصيتش استفاده مي كرد براي نشون دادن ترس و سر در گمي ش، يك جايي هم نويسنده اي مثل بكت مي‌آد با جمله ها و رفتارهاي (به ظاهر) بي ربط شخصيت هاش همين حس تنهايي و ترس شخصيت ها رو به آدم انتقال مي ده، خودش هم مي آد اعتراف مي كنه موفقيت اين كارش (در انتظار گودو) سوءتفاهمي بيش نيست.

يا مثلاً برگرديم به كافكا كه خودش و دوستاش به فصل هاي « محاكمه» به عنوان يه اثر طنز نگاه مي كردن. داستان مردي كه دو نفر مي آن بهش مي گن محكوم ئه. و وقتي مرد اظهار بي گناهي مي كنه، و مي گه: « من از قانون چيزي سرم نمي شه، ولي مي دونم جرمي مرتكب نشدم.» اون دو نفر بهش مي خندن كه :« آقا مي گه چيزي از قانون نمي فهمه ولي اظهار بي گناهي مي كنه!...» و بعد همين آدمي كه هنوز جرمش رو نمي دونه دست به دامان وكيل و... مي شه براي نجات خودش... و بالاخره به حكم اين دادگاه عجيب غريب تن به مرگ مي ده...
بعد آدم تو زندگي ش با مادر و پدري مواجه مي شه كه به حكم دادگاه زندگي، دخترشون سرطان روده گرفته، و از زندگي ش ماگزيمم 6 ماه باقي مونده. بعد تو ذهن خسته شون دنبال اشتباهي مي گردن كه مستحق چنين مجازاتي باشه، و بعد بي چاره آنه جرم نشناخته شون رو قبول مي كنن و منتظر اجراي حكم دادگاه مي شن...
اون وقت ئه كه احساس مي كني نه! كافكا خيلي هم هذيون ننوشته... و آثارش به جز اون سرگيجه ي خفيف تاثير ديگه اي هم دارن!

خب، همچين اتفاقاتي مي افته، و يه عده اي كه تعدادشون هم كم نيست، تحت تاثير تجربه هاي شخصي، و گاهي جمعي، در مورد يك نوشته يا اثر هنري به حس مشتركي مي رسن. حالا بياييم آثار كافكا و بكت و امثالهم رو بذاريم تو يخدون كه خودشون هم قبول دارن موفقيت نوشته هاشون صرفاً يه سوءتفاهم ئه؟!...


شايد مشكل از اين جا ناشي مي شه كه معيار ارزش گذاري، رو محور عقايد همين عده ي مشخص مي چرخه، يا ساده تر بگم اين ها مي شن داورهاي جشنواره ها.
و مي آن سبك روز جامعه رو تعيين مي كنن.
همون طور كه نمي شه به آسوني به پيشوني كسي كه همه ي زندگي شو صرف مطالعه و تحقيق تو يه زمينه ي خاص كرده، برچسب زد، ولي خب نبايد هم فكر اين عده رو به عنوان معيار بي چون و چرا هم پذيرفت. چون حتي اگر بپذيريم كه هيچ جهت گيري خاصي تو انتخاب اين داور ها تاثير نداشته، نهايتاً اين داورهاي منصف هم، برآيند تصميم گيري شون بر محور ذائقه ي شخصي منطبق ئه. و با تغيير اين عده، و ورود ذائقه هاي جديد، نتيجه ي داوري ها هم تغيير مي كنه!
احتمالاً يادتون هست 7-6 سال پيش سر شعرهاي سهراب چه سر و دستي مي شكستن. و الآن اكثر كسايي كه اون موقع ها سابقه ي يكي دو بار بستري شدن تو بخش ارتوپدي داشتن، شبا با خوندن ديوان شاملو مي خوابن!...

دقيقاً pit fall ِ قضيه همين جاست. خيلي ها بدون حتي همون حس لذت، به صرف تبعيت از اون چه كه تو جامعه مورد توجه و تحسين ئه، از يه سبكي حمايت مي كنن. نكته اي كه گروه موردنظر ارداويراف هم ، به نظرم، تو همون دسته قرار مي گيرن.
دليلش هم ساده س: آدم ها از نقد شدن مي ترسن، و از مطرح شدن لذت مي برن. نگاه مي كنن به اثري كه جايزه ي اول جشنواره رو آورده، و بعد قيچي بر مي دارن، تا دور اثر خودشون رو بچينن!... اين معضل جامعه و زمان ما هم نيست فقط . تاريخ نشون مي ده كه تا بوده همين بوده، اين كه آثار يك دوره ي زماني تو يه مجموعه قرار مي گيرن: سبك عراقي، نثر مصنوع، و... شاهد همين ادعاس.
مثال اين كار بين آدم هاي موفق يه رشته هم حتي ديده مي شه. شايد ندونيد كه محمد حسين شهريار در كنار نيما از اولين نو سُراهاي ايران بوده، ولي وقتي آثارش از طرف بزرگاي اون دوره مورد توجه قرار نگرفته، فوراً برگشته به دامان پرمهر شعر كلاسيك!
البته به نظر من چوب اين ترسش رو هم يه طورايي خورده، بايد قبول كرد كه تاثير شهريار تو روند ادبيات ما حتي قابل قياس با تاثير نيما هم نيست.
₪₪₪

چي مي خوام بگم؟

مي خوام بگم: حالا ارداويراف شوخي ش گرفته براي اثبات يه فرضيه، و اتفاقاً فرضيه ش هم تاييد شده. ولي هميشه اين شكلي نيست. ممكن ئه همين كلمات غير قابل رمزگشايي، مثلاً عبارات: " چرا، نهفته، سنگيني، جاودانه، خداوند، محو كودكي، ساحت، زنان" يه كسي رو كه به شدت از لحاظ ذهني درگير يه تجربه ي عاطفي ئه تحت تاثير قرار بده.
نگيد كه: « خب يا علي! تو كه تاييد مي كني آستيناتو بالا بزن، همين مدلي بنويس!...»
منظورم تاييد اين روش نيست. منم وقتي مي بينم آقاي براهني با افتخار اعلام مي كنه: « نيما شعر رو از قيد قالب رها كرد، شاملو از قيد وزن، من هم شعر رو از قيد معنا رها كردم»!... و اون وقت كلي جوون دنباله ي اين آدم رو مي گيرن و به طور پي در پي جوايز جشنواره هاي دانشجويي به آثار براهني اي تعلق مي گيره، كه طبعاً يه طورايي باعث پا گرفتن اين سبك مي شه، خون تو كله م يخ مي زنه...
تاكيد مي كنم منظورم تاييد اين روش نيست، ولي تكذيبش هم نمي كنم. نمي خوام برچسبي به اين گروه بزنم، كاري كه يه عده با من، ِ نوعي، مي كنن به خاطر مثلاً تئاتر رو به سينما ترجيح دادنم، يا مثال از كتاب و نويسنده آوردنم...
به خاطر ذائقه م. همين.

₪₪₪
چي مي خوام بگم؟

مي خوام بگم: كمي سخاوتمندانه تر رفتار كنيم.
به سبك مطبوعمون پاي بند بمونيم. ازش لذت ببريم. گور باباي جشنواره و جايزه!
و اجازه بديم بقيه هم از سبك هاي مطبوعشون- اگر بر پايه ي لذت انتخابش كردن، احياناً- لذت ببرند. به فكر متقاعد كردن كسي هم نباشيم.
مطمئناً، تنازع براي بقا، يا همون انتخاب طبيعي باعث بقاي چيزي خواهد شد كه بيش تر با نيازهاي مردم مطاقبت داره.
اگر مردم اون قدر آشفته ن كه از آشفته نويسي هاي پست قبلي ارداويراف محظوظ مي شن، خب چرا راهشونو ببنديم؟!

₪₪₪
من عميقاً به اين گفته‌ي مرحوم حاتمي اعتقاد دارم که:

همه ‌ي آدم‌هاي باصفا سواد ديدن دارند...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:42 AM یادداشتها (1)