بعد از مدتها امتحانم رو خوب دادم، طوري كه شكـّم بين 19 و 20 ئه.
خب خوشحالي كافيئه ديگه! حالا نوبت حالگيريئه!
قرار اولم كه ميدونم كنسل شده، زنگ ميزنم براي قطعي كردن قرار دومم، يه كار ويراستاريئه كه از يه ماه پيش هماهنگ كرديم. كار حاضر نيست! اين يكي هم كنسل!
به خودم ميگم آيدا جون، آروم، خب پيش ميآد. راه ميافتم زير بارون. قرار پرو لباس دارم، با مامان سر ساعت 11 قرار ميذاريم. سر ساعت اونجام. مامان هنوز نرسيده. دختر فروشنده با اون لحن خاصش كه انگار كلمهها را چهار بار تو دهنش غرغره ميكنه و بعد بيرون ميده، ميگه:« به خدا همين الان ميخواستم باهاتون تماس بگيرم، بگم كارتون آماده نيست، عصر تشريف بياريد...»... خب اين هم سومي!
قرار بعدي ساعت 3 ئه، با عطي قرارئه بريم خريد. اين يه مورد رو مطمئنم كه ميشه روش حساب كرد. يعني از آسمون سنگ هم بباره، قرار عطي قراره. يه نگاه به ساعتم ميندازم، 12ئه.
خب اين 3 ساعتو چي كار كنم؟
- من الان كجام؟
- سعدي.
Search ميكنم... كتابخونهي اميراعلم. هم بعد از مدتها يه چند ورق كتاب ميخونم به سلامتي پايان امتحانات، هم با هدايت خدا بيامرز يه گپي ميزنيم تو حياط خونهشون. بهترين گزينهس.
كتابخونه خلوتئه، جز دو تا كفتر كه با هم اومدن درس بخونن(مثلاً) كس ديگهاي تو سالن نيست. «عادت ميكنيم» ِ «زويا پيرزاد» تو كيفمئه. فصل 13. باز ميكنم. شروعميكنم به خوندن... يواش يواش يادم ميره كه روز خيلي جالبي نبوده. تا...
«س س س ــــــ برو قهوهي داغ بخور، سيگار بكش و گريه كن. من هم بعضي وقتها گريهميكنم.[...]»
ميرم اول بند، و از اول ميخونم... دوباره ، سه باره، چهار باره... دور ششم... يه دايرهي كوچيك رو كتاب چين بر ميداره، نوشتههاش يه ذره شفافتر ميشن... و انگار يه چيزي كه سنگيني ميكرد يه جايي، نيست ديگه...
و ادامه ميدم:
نصرت سفرهي ناهار را جمعميكرد، نعيم ظرف ميشست و ماه منير پشت...