404 Not Found

404 Not Found

The server can not find the requested page:

rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=cd7dae25ff99bab18e0638985bb440c3 (port 80)

Please forward this error screen to rpc.blogrolling.com's WebMaster.


Designed by ARDAVIRAF
March 24, 2006

دگمه‌ي Rew رو مي‌زنم و براي ششمين بار به آواز اين زن مجار گوش‌مي‌دم، صداش بي‌نظيرئه، مثل خلسه مي‌مونه، يه چيزي مثل ناله، يه حزن دل‌نشيني هست اون ته ته صداش؛ قلمو داره با رنگ قرمز تو زمينه تصوير مرد رو كامل مي‌كنه، مردي كه داره تنها شنا مي‌كنه، و كم‌كم انگار موج بر‌مي‌داره بدنش، داره شنا مي‌كنه، توي تپه‌هاي شني، توي صحرا، توي...، توي سراب شايد...

عنوان‌بندي «بيمار انگليسي» بدون اغراق زيباترين عنوان‌بندي‌اي كه تا حالا ديدم، و موسيقي‌ش، و « ژوليت برونش»‌ش، و...، باز هم صداي اين زن مجار...

The English patient.jpg

شايد به نظرتون عجيب باشه، اما « بيمار انگليسي» منو به‌نحو غريبي ياد «كازابلانكا» مي‌ندازه، فضا، آدم‌ها، لباس‌ها، استفاده‌ي قابل‌توجه از رنگ سفيد (خب! خب! يادم هست كه اون سياه سفيد بود، حالا شما بگيرين رنگ روشن) و يه بخش‌ عمده‌اي از داستان، اگر بخوام صادقانه بگم، دقيقاً بخشي كه اصلاً دوست‌ندارم!
ولي يه قسمت‌هايي‌ش كاملاً بكرئه، همون چيزهايي كه گفتم، به‌خصوص بازي فوق‌العاده‌ي « ژوليت بيونش».
حتي بخشي از داستان كه مربوط به زندگي اون‌ئه. يعني احساس مي‌كنم روي ديالوگ‌هاي اين آدم به اندازه‌ي ظرافتي كه توي چهره‌ش هست كار شده... يه قسمتي كه خيلي زياد به دلم نشست بين هانا (ژوليت بيونش) بود و اون افسر هندي ئه:
Hanna: If one night __ I didn't come to see you, what would you do
Officer: I try not to expect you
Hanna: Yeah, but if it got late__ and I hadn't shown up
Officer: Then I think there must be a reason
و وقتي هانا مي‌پرسه كه يعني :You wouldn't come to find me
سكوت مي‌كنه فقط و در نهايت مي‌گه:I do want to be found

من وقتي اين فيلم رو مي‌ديدم، نمي‌دونستم 9 تا اسكار برده، و مجموعاً تو 73 تا زمينه‌ تو جشنواره‌هاي مختلف نامزد شده يا جايزه برده، ولي الآن كه مي‌دونم به نظرم چيز غريبي نمي‌آد.
البته فيلم مال سال 1996 ئه، ولي خب، مثل همه‌ي چيزايي كه 900 سال بعد دست من مي‌رسند، بعدش هم500 سال بعد من فرصت‌مي‌كنم ببينم، اين فيلمه رو هم تازه ديدم.
به هر عنوان اگر احياناً نديديدش قبلاً، به شدت توصيه‌مي‌كنم ببينيدش حتماً.

₪₪₪

ديوونه غم نداره، هيچ چيزي كم نداره، حرفش و قلبش يكي‌ئه، ديوونه شو كي به كي ئه؟!
ديوونه...ديوونه...ديوونه شو ديوونه...

نه!نه!... اشتباه شد!...

فراري، فراري... فراري‌ام فراري...

نه!...نترسيد حالم خوب‌ئه! منصور هم گوش‌نكردم! دارم

007167.jpg

«ديوانه‌وار» ‍ِ «كريستيان بوبن» رو مي‌خونم. يه حال با حالي‌ئه؛ حالا تموم بشه، شايد بيش‌تر نوشتم درباره‌ش.

₪₪₪

صدا و سيماي عزيزمون مرحمت كردند،« خيلي دور، خيلي نزديك» رو هم نشون دادند، البته طبعاً با مقادير متنابهي قيچي‌كاري!
نمي‌فهمم چيزهايي كه تو سينما اسلام رو به‌خطر نمي‌ندازه چرا تو تلويزيون مضر مي‌شه يهو...

اين بار كه « خيلي دور، خيلي نزديك» رو مي‌ديدم، يه احساس متفاوتي داشتم، كلاً به چيزهاي متفاوتي فكر مي‌كردم، بيش‌تر به اين كه: بعضي چيزها يا كس‌ها وقتي نزديكت هستند، چه‌قدر ممكن‌ئه خودتو دور احساس‌كني نسبت بهشون، و وقتي دور شدند، به‌طور عجيبي احساس كني چه‌قدر نزديكي بهشون...
خيلي پيچيده شد؛ بي خيال...

₪₪₪

فكر كنم كافي‌ئه براي امشب.
فقط يك چيزي:
اگه موسيقي « بيمار انگليسي» رو داشتيد، يا جايي رو سراغ داشتيد كه بشه تهيه‌ش كرد و به من خبر نداديد، مشمول ذمه ايد!


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:41 AM یادداشتها (4)