



|
|
|
|
![]() 404 Not FoundThe server can not find the requested page: rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=cd7dae25ff99bab18e0638985bb440c3 (port 80) Please forward this error screen to rpc.blogrolling.com's WebMaster. |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
April 16, 2006
مادربزرگ مادرم يه باغ خيلي بزرگ داشته، با درختهاي مختلف، بيشتر انگور و گردو. ارثيهي پدريش بوده، و مهر عجيبي داشته به زمين و خاك. تا لحظهاي هم كه زندهبوده، نگذاشته به يه وجبش هم دست بزنن. مامان تعريفميكنه، يه بار خاله «منيژه» م كه خيلي بچه بوده اون وقتا، بدون اينكه بفهمه پاشو گذاشته رو يه بچه ماري. و مادر بچه مار اين صحنه رو ديده، اول گذاشته دنبال خالهم، بعد... انگار كه فلجشدهباشه، دور خودش پيچيده و از يه درختي بالا رفته، چسبيده به يه شاخهاي و تا جايي كه تونسته شاخه رو فشار داده... و به خالهم فقط نگاهكرده، فقط نگاهكرده... اين روزها، عجيبم. دنبال يه شاخه ميگردم، و آهسته توي دلم زمزمه ميكنم:« لعنت به هرچي م... ا...ر... گ... ي ...»
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:16 PM ● یادداشتها (4)
|
||
|
|
|