404 Not Found

404 Not Found

The server can not find the requested page:

rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=cd7dae25ff99bab18e0638985bb440c3 (port 80)

Please forward this error screen to rpc.blogrolling.com's WebMaster.


Designed by ARDAVIRAF
April 16, 2006

مادربزرگ مادرم يه باغ خيلي بزرگ داشته، با درخت‌هاي مختلف، بيش‌تر انگور و گردو. ارثيه‌ي پدري‌ش بوده، و مهر عجيبي داشته به زمين و خاك. تا لحظه‌اي هم كه زنده‌بوده، نگذاشته به يه وجبش هم دست بزنن.
مامان مي‌گه چيز زيادي از اون روزا و اون باغ يادش نمونده، جز اين‌كه باغ پر از مار بوده، شب كه زير درختي غذا مي‌خوردن و چيزي از غذا زمين مي‌ريخته، مارها جمع‌مي‌شده‌ن زير درخت. و «خانوم» -اسمي كه مادربزرگ مادرم رو بهش صدا مي‌زدن، اسم اصلي‌ش «جيران» بوده - هميشه نگران‌بوده كه مبادا نوه‌هاشو مار نيش‌بزنه.
تا اين‌كه يه روز يه مارگير آورده تو باغ. مامان مي‌گه مارگيره همه‌ي ما بچه‌ها رو دور خودش جمع‌كرد و شروع‌كرد به ورد خوندن. مامان مي‌گه مار بود كه از زير خاك، لاي بوته‌ها، شاخه‌ي درخت‌ها ، از زمين، از آسمون مي‌اومد بيرون؛ مارها حلقه‌زده‌بودن دور ما و پيرمرد پلك نمي‌زد و بدون وقفه به همون زبون خاص خودش ورد مي‌خوند.
وردش كه تموم شد، مارها خزيدند تو لانه‌هاشون و پيرمرد به خانوم گفت: «مارها ديگه به نوه‌هات كاري ندارن.»

مامان تعريف‌مي‌كنه، يه بار خاله «منيژه» ‌م كه خيلي بچه بوده اون وقتا، بدون اين‌كه بفهمه پاشو گذاشته رو يه بچه ماري. و مادر بچه مار اين صحنه رو ديده، اول گذاشته دنبال خاله‌م، بعد... انگار كه فلج‌شده‌باشه، دور خودش پيچيده و از يه درختي بالا رفته، چسبيده به يه شاخه‌اي و تا جايي كه تونسته شاخه رو فشار داده... و به خاله‌م فقط نگاه‌كرده، فقط نگاه‌كرده...

اين روزها، عجيبم. دنبال يه شاخه مي‌گردم، و آهسته توي دلم زمزمه مي‌كنم:« لعنت به هرچي م‌... ا...ر... گ..‌. ي ...»


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:16 PM یادداشتها (4)