404 Not Found

404 Not Found

The server can not find the requested page:

rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=cd7dae25ff99bab18e0638985bb440c3 (port 80)

Please forward this error screen to rpc.blogrolling.com's WebMaster.


Designed by ARDAVIRAF
May 04, 2006

chief رزيدنت بخش مي‌خواد خم‌شه، مريض رو معاينه كنه، مي‌گه:« من پاتون رو بلند مي‌كنم، هر جا درد داشتيد، بگيد» با احتياط مي‌رم جلو و مي‌گم: «آقاي دكتر مي‌بخشيد من جسارت‌مي‌كنم، ولي فكر مي‌كنم سايكو سوماتيك [يعني مشكل عصبي كه تظاهرات بيماري جسماني پيدا كرده] باشه»
سرش رو تكون مي‌ده، چيزي نمي‌گه، ولي احساس مي‌كنم الان داره تو دلش مي‌گه:«خودم مي‌فهمم جوجه، تو لطفاً نظر نده...». «مدينه»، همين خانم ناخوش احوالي كه دراز كشيده رو تخت، يه نگاهي به ما دو تا مي‌ندازه، دكتر پا رو20 درجه هم نبرده بالا، كه صداي داد و هوار مدينه بلند مي‌شه.
اساتيد دارن MRI اش رو بررسي مي‌كنن، يه رفلكس شست ازش مي‌گيرن و مدينه خانوم به‌جاي اين‌كه انگشت شست رو بياره بالا، پاشو از مچ مي‌آره بالا؛ و به اين ترتيب همگي به اتفاق راي به عمل جراحي مي‌دن و از اتاق خارج مي‌شن.

و من مي‌مونم كه در عين جلز ولز كردن سنگ روي يخ شدم...آخه به كي بگم من اين مريض رو مي‌شناسم، كامل معاينه‌ش كردم ديروز، حتي تا 80 درجه هم تستش مثبت نبود، يه بيمار كاملاً وسواسي‌ئه، هر جمله رو 15 بار تكرار مي‌كنه، الان تحت نظر روان‌پزشك‌ئه، روزي 2 جور قرص اعصاب مي‌خوره، يه خواب‌آور، يه ضد وسواس، اخيراً تپش قلب هم پيدا كرده...همه‌ي اين‌ها هم ريشه داره، تو زلزله‌ي رودبار همسرش رو از دست داده، و پسرش رو به‌تنهايي بزرگ كرده و هزار كوفت و دردسر ديگه داشته تو زندگي.
[نخنديد، وظيفه‌ي هر پزشكي‌ئه كه يه شرح حال اجتماعي- social history - از مريضش داشته‌باشه، چون واقعاً روي پلان درماني تاثير مي‌گذاره، حالا بگذريم كه تو مملكت ما ان‌قدر همه چي رو هواست، كه ديگه شرح حال اجتماعي خيلي بيش از انتظارئه!]
تازه MRI اش هم احياناً اگر ايرادي هم داشته باشه، اصلاً تاييد عمل جراحي نيست، نزديك ٪80 آدم‌هاي كاملاً سالم هم مشكل (فتق) ديسك رو نشون‌مي‌دن تو MRI . فقط معاينه كمك‌كننده‌س و شرح حال دقيق كه اون هم بايد زمان گذاشت براش ، چيزي كه اصولاً تو سيستم پزشكي، اون هم سيستم معيوب بيمارستان‌هاي آموزشي اصلاً كلاً از ياد رفته. بعد هم با يه بيماري طرف باشي كه جد كرده باشه خودش رو بده زير تيغ جراح!
گندش بزنند! گل بگيرن! ... و همين طور فحش و بد و بيراه ئه كه به خودم و زمين و آسمون مي‌دم...

نشستيم تو درمانگاه كه يكي از بچه‌ها از «دكتر زهتاب» - از اساتيد بخش ارتوپدي سينا، يعني تنها كسي كه مي‌شه با اطمينان و احترام «استاد» خطابشون كرد- مي‌پرسه: « آقاي دكتر! تو داخلي به ما مي‌گفتن ٪90 ديسك‌ها عمل نمي‌خواد، اين‌جا چرا اين قدر زود مريض رو مي‌فرستيد اتاق عمل؟»
دكتر مي‌گه:« نه! اين طوري نيست، اتفاقاً يه مريضي هست توي بخش، تخت...28، مريض كي‌ئه؟ ...» كه بچه‌ها با انگشت به من اشاره‌مي‌كنن و يك‌صدا مي‌گن:« آيدا» دكتر زهتاب مي‌گه: « شرح حالش رو بگو ببينيم آيدا خانوم!» آب دهنم رو قورت مي‌دم، و سعي مي‌كنم هيچ جمله‌اي رو جا نندازم، حتي اين‌كه وسواس اين مريض از حرف زدنش هم معلوم‌ئه، هر جمله رو 15 بار تكرار مي‌كنه. دكتر يكي از اون لبخنداي قشنگش رو مي‌زنه:« يه 2 نمره بايد به اين آيدا خانوم داد، يه جعبه هم از اين شكلاتاي آيدين بذارين روش، كه به اسمش بياد...» و شروع مي‌كنه به توضيح انواع ديسك و اين‌كه اين مورد خاص به طور قطع نياز به عمل نداره...
كف دستام خيس خيس‌ئه، و اگر بگم از فرط ذوق‌زدگي گونه‌هام داره مي‌لرزه، اغراق نكردم...

باز هم دوشنبه‌س. باز هم راند بخش‌ئه. باز هم بالاي تخت مدينه خانوميم. نتيجه‌ي EMG NCV[اندازه‌گيري قدرت عضله، و بررسي وضعيت اعصاب آن] آماده‌شده: يه ضعف خفيف، كه احتمال يك اختلال عصبي مزمن و غير فعال رو در ريشه‌يL5 چپ مطرح مي‌كنه.
عميقاً خوش‌حالم. ياد دكتر صالحي و دكتر نجفي‌زاده مي‌افتم. هميشه مي‌گفتن تشخيص (فتق) ديسك با معاينه‌س، 20 دقيقه وقت بذاريد براي مريض، اين قدر هم هزينه‌ي MRI وEMG و رفت و آمد و خستگي به مريضتون تحميل نكنيد.
اساتيد به اتفاق تصميم مي‌گيرن كه مدينه خانوم بايد مرخص بشن. يكي از رزيدنت‌ها كه اون روز تو درمانگاه بود، مي‌آد جلو، من رو به chief رزيدنت بخش نشون مي‌ده، و مي‌گه ايشون پته‌ي مريض رو ريختن رو آب. لبخند مي‌زنم و ديگه ته دلم احساس نمي‌كنم كه به چشم يه جوجه نگام مي‌كنن.

خوش‌حالم. يه لذت عميق كه مدت‌هاست نسبت به هيچ چيزي احساس نكردم. انگار قله‌ي قاف رو فتح كردم. دوست دارم زود برسم خونه و همه‌ي اين‌ها رو بنويسم. مي‌رسم خونه، ولي انگار دوشاخه‌م رو از پريز كشيده‌باشن… و ضعف…و تب… و علايم گوارشي... و يه فشار 9 روي 5، و خلاصه يه 5-4 روزي كاملاً تعطيلم.
خلاصه up نكردن اين اواخرم كاملاً موجه‌ئه... و همين طور پر چونگي اين پست آخرم!


پ.ن: خودمم حواسم هست كه « ارغوان» اخيراً زياد شبيه مجله‌‌هاي پزشكي شده، ولي خب كاري‌ش نمي‌شه كرد، از كوزه همان برون تراود كه در اوست.
راستش فكر مي‌كنم نقد و نظري كه من از يه كتاب يه فيلم، يا يه موسيقي مي‌نويسم، جز اين كه اصلاً علمي و حرفه‌اي نيست، ان‌قدر ملموس و نزديك به زندگي‌م هم نيست، بلكه اون قسمت مجازي شيكي‌ئه كه اتفاقاً خيلي دوستش دارم، ولي خب واقعي نيست ديگه، يه جور فرار از واقعيت‌ئه، يا قابل هضم‌كردن واقعيتاي نچسب زندگي... و يه وقتايي به‌قدري افراطي پناه‌مي‌برم به اون سمت كه «ارغوان» مثل ويديو كلوپ مي‌شه يا بازار تازه‌هاي نشر !...
نمي‌دونم، فقط اميدوارم خوندن خاطرات يه دانشجوي پزشكي براي شما هم يه تنوعي باشه، حداقل مثل يه سريال مستند.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:09 AM یادداشتها (2)