دكمهي آيفون رو فشار ميدم، تا صداي پدربزرگش ميآد، در رو باز ميكنه و ميآد بيرون؛
- مليكا اومد پايين، آيدا جان!
« مليكا» رو ميبوسم، بلند ميشم، و ميچرخم رو به دوربين آيفون:
- بله آقاي مقدم، ديدمش.
و به «مينا» سلام برسونيد، و دوقلوها رو ببوسيد و از اين تعارفات معمول.
بر ميگردم كه به طرفش، ميبينم يه جفت تيلهي عسلي زوم كرده رو صورت من، خم ميشم و دوباره لپ سرخ و سفيدشو ميبوسم. همين طور كه داريم ميريم سر كوچه، ميگه: «ميبخشيها، به خاطر من افتادي تو دردسر، آخه مينا همهش بايد مواظب دوقلوها باشه، بابا شهريار هم گفت من همون پارسال رو باهات اومدم نمايشگاه برا هفت پشتم ــــ»
پشت شونهشو ميمالم و سرش رو ميچسبونم به سينهم، ميپرسم:« از مدرسه چه خبر؟»
-هيچي مثل هميشه...بهمون بن دادهن كتاب بخريم ـــ
بعد از زير مانتو دستميكنه تو جيب شلوار جينش و كيف پولشو ميگيره طرف من؛
- بيا اين پيش تو باشه خيالم راحت تر ئه ــــ واي! خفهشدم، چقدر گرمئه امروز!...
بطري آب رو ميدم دستش، كه كيف پولشو بذارم تو كيفم. يه مانتوي خفاشي گل و گشاد تنشئه، با يه روسري شالي كه كم كلفت نيست، مي گم:« خب چرا مانتو روسري پوشيدي؟!»
بطري رو طوري گرفته نزديك دهنش و آب ميخوره كه لبش به سر بطري نخوره. مي گه:« بابا شهريار گفت: باز گير ميدن به حجاب، گفت يه چيزي بپوش، گير ندن، اعصابت خرد بشه!»
دستم ناخودآگاه ميره سمت مقنعهم، خيلي جدي ميگم:« چرا خانوم؟! هر سني مشكلاي خاص خودشو داره!» خانم روحاني - معلم پرورشي، مشاور، معاون، و يه جورايي آچار فرانسهي مدرسه- يه نگاه عاقل اندر سفيه بهم ميندازه، و ميگه:« مثلاً چي؟!»
مثل هميشه اومدهبود براي موعظه، از بهشت و جهنم و خدا و شيطون گفت، و بالاخره بحث رو به اينجا كشيد كه ما هيچ مسئوليت و دغدغهي ديگهاي نداريم جز درسخواندن، و انجام تكاليف ديني. دوشنبه بود، درست مثل امروز. بين حرفاش گفتهبود: « آخه بچهي راهنمايي چه مشكلي ميتونه داشته باشه؟» كه من در حكم شيپور كلاس نتونستم خودمو كنترل كنم و بلند شدم. «مثلاً چي؟ــــ مثلاً مادر شيدا، كه هفتهي قبل، ضمن دعواي پدرش با عموش، فشارش رفتهبالا، شبكيهي چشمش پارهشده، و الان يه هفتهس كه تو بيمارستانئه ـــ» اينو نگفتم، چند بار زبونم رو روي كامم جلو عقب كردم، تا شايد يه قطره بزاق... بيفايده بود. « نميفهميد ـــ شما نميفهميد ــــ مشكلاي سن ما رو.» همينو گفتم و نشستم.
دستمو از لبهي مقنعهم كنار كشيدم، گفتم: « نميفهمن ديگه. زير مانتو چي تنت كردي؟» از لاي دگمههاي مانتو نشونم ميده: يه تيشرت سرخابيئه با راههاي سرمهاي، از توي كيف يه مشمع در ميآرم، ميگم: « سري رو كه درد نكرده كه دستمال نميبندن! در بيار مانتو روسريت رو، اگه گير دادن، اون وقت ميدم، بپوشي»
ميرعماد يهطرفهس رو به بالا، ميرم سمت راست مليكا و دست چپم رو حلقهميكنم دور شونهش، و از خيابان رد ميشيم.
₪₪
سالن 38، سالن كودك و نوجوان، غرفهي انتشارات بنفشه.
داستان و رمان رو با عجله رد ميكنه و ميره سراغ دايرةالمعارفها ، يه «بابا لنگ دراز» ميگيرم دستم، ميگم:« اينو خوندي؟» ميگه: « نه! تابستون!» بعد يه ورقي ميزنه و ميگه:« اعصابشو ندارم! اينا رو نگاه كن ــــ» و دايرةالمعارفها رو نشونميده « ـــ بهمون كه ميگن تحقيق كنيم، كتاب درست و حسابي ندارم، ببين اين به دردم ميخوره؟»
كتاب رو از دستاي خيس عرقش ميگيرم و نگاهميكنم...
₪
«بنفشه» يه ترجمهي جديد از «شازده كوچولو» گذاشته [ كار آقاي «رحماندوست»ئه]، گل از گلم ميشكفه، يه نسخهشو بر ميدارم، داره «مخترعين بزرگ جهان» رو ورقميزنه.
- مليكا! اينو خوندي؟
يه نگاهي ميندازه:« نه!» بعد ميگه:« قشنگئه؟» ميگم:«ماهئه!» ميگه:« داريش؟» ميگم:« آره!» ميگه:« خب، اومدم خونهتون، يادت باشه بهم بدي بخونمش.» خندهم ميگيره، ميگم:« آخه من دو تا ترجمهي ديگهشو دارم، ولي اين يكي رو نه ـــ اممم...م ــــ اينم من برات ميخرم، فقط ـــ»
- فقط چي؟
- اومدم خونهتون، يادت باشه بهم بدي، اين ترجمهشو هم بخونم!
اين بار مليكا ميخنده! و من مثل هميشه نميتونم نبوسمش.
₪₪
نشستيم تو مينيبوس و مليكا داره، يكي از كتابهايي رو كه از نمايشگاه خريده، بلندبلند ميخونه:« رومئو با لباس مبدل(mobdel) ـــ»
- مبدل(mobaddal) نه مبدل(mobdel).
- مبدل يعني چي؟
- يعني لباس اصليش نبوده ـــ
« آهان از « بدل» ميآد!» و سرش رو تكيه ميده به شونهم، و ادامهميده:« با لباس مبدل بين مردم ـــ».
دستم رو حلقهميكنم دور شونهش، صاف ميشينم و سرش رو تكيهميدم به سينهم.
احساسم مثل مادر، خواهر يا يه بزرگتر نيست، يه محلول بينظيريئه از مالكيت و حمايت(نه قيوميت)، بدون هيچ نوع مسئوليت تحميلشده؛ مثل دختربچهاي كه فكر ميكنه زندگي عروسكش به غذا دادن اون وابستهس، و با وسواس با قاشق خودش غذا رو به دهن عروسك نزديكميكنه، و بعداً يواشكي خودش محتوي قاشق رو ميخوره.
يا، يا مردي كه خيلي از جفتش بزرگترئه، و مطمئنه كه داره با موهاي كسي بازيميكنه كه كاملاً به اون تعلق داره، ولي با اين وجود خمميشه و خيلي با احتياط، پيشونيش رو، فقط، ميبوسه.
₪₪
تو خروجي مترو يه نگاهي به ساعتم ميندازم: 8 و40 دقيقهس؛ و هيچكي نگرانمون نشده، ميگم:« ميبيني مليكا، هيچكي ما رو دوستنداره! نميگن تا اين وقت شب كجان اين دو تا؟»
ميخنده و ميگه:« عوضش من دوستت دارم!»
و به اين جمله چه جوابي ميشه داد جز اينكه:« من هم دوستت دارم.»؟!
₪₪₪₪
پ.ن: نمايشگاه كتاب امسال براي من فقط نمايشگاه كتاب نبود، يه جور برگشتن به دنيايي بود كه خيلي ازش فاصلهگرفتم، و حس كردن لذتي كه تا تو اون دنيا بودم نميتونستم بفهمم.
كتاب هم، يكي بيشتر نخريدم: «كاوشهاي منطقي براي دانشآموزان دورهي راهنمايي و دبيرستان»، يه چيز باريك 300 تومنيئه! از اينايي كه معماهاي هوش داره - مثل كتاباي «كاظم فائقي» كه يه دوره خيلي فراوان بود- متاسفانه هيچ مولف يا انتشاراتي فكر نميكنه يه نفر از گروه سني«ي» (!)هم دوستداشتهباشه معماي هوش حلكنه!
پ.ن.2: خدا خيلي بي انصافئه اگه يكي از دختراشو نده به من!