404 Not Found

404 Not Found

The server can not find the requested page:

rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=cd7dae25ff99bab18e0638985bb440c3 (port 80)

Please forward this error screen to rpc.blogrolling.com's WebMaster.


Designed by ARDAVIRAF
May 22, 2006

بيمارستان سينا بين دو ايستگاه مترو است، به ايستگاه حسن‌آباد نزديك‌تر؛ قدم‌هايمان را هم‌آهنگ كرده‌ايم و از جلوي مغازه‌هاي قفل و كليدسازي مي‌گذريم، چشمم پشت پيشخوان مغازه‌ها دنبال « سهراب زرجو» مي‌گردد، بايد توي يكي از همين مغازه‌ها باشد، با آن انباري بزرگ پشت مغازه‌اش، با آن كالسكه‌اي كه يادگار آبا و اجدادي‌ست، و آن قفسه‌ي پر از قفل‌هاي عجيب غريب، و البته آن قفل طلايي كوچك. شايد « زويا پيرزاد» هم يك روزي آمده‌بوده عيادت مريضي توي سينا، كه جرقه‌ي خلق چنين شخصيتي توي ذهنش شكل‌گرفته...
هوا يك جور دلتنگ‌كننده‌اي گرم است، انگار مي‌خواهد مانتو را مثل يك ورقه‌ي لواشك روي پوستت خشك كند. مانتوي « انسي» روشن است، يك جور سبز يواش؛ آدم را ياد طالبي مي‌اندازد. هوس يك چيز خنك كرده‌ام، ولي مي‌دانم كه وقتي رسيد خانه، تازه بايد شام را آماده‌كند، شايد امروز « مهران» زودتر برگردد از سر كار، براي يك خانم دانشجو نيم ساعت زود رسيدن به خانه هم غنيمت است.
مي‌گويم:« اگه تازه ناهار نخورده‌بوديم، با هم مي‌رفتيم بستني، مهمون من؛ پايين ميدون يه بستني‌فروشي هست، سنتي‌هاش حرف نداره!» لحنم مثل بزرگ‌تري‌ست كه مطمئن است آن‌قدر از اين مغازه به آن مغازه رفته‌اند كه بچه‌ي بي‌چاره ناي سر پا ايستادن ندارد، بعد مي‌گويد:« اگه خسته نبودي، مي رفتيم پارك.»!...
قبل از آن‌كه انسي چيزي بگويد، مي‌گويم:« البته من خوش‌حال مي‌شم شيريني اين جايزه‌ي متروم رو قبل از بچه‌ها به‌تو بدم؛ بستني خوردن كه اشتها نمي‌خواد، هوم؟!» انسي لبخند مي‌زند، از آن لبخندهاي نمكي كه چشم‌هايش را ريزتر مي‌كند و رج دندان‌هايش را نوار مي‌كند بين جفت لب‌هاي براق. من هم لبخند مي‌زنم، و از عرض خيابان رد مي‌شويم.
توافق بدون كلام دوست‌داشتني‌ترين نوع توافق است.
- چه شكلي بود اين مسابقه‌هه؟ بايد چيزي پست‌مي‌كردي؟
اشاره‌مي‌كنم كه از كنار بلوك سيماني بپيچد پايين؛
- نه، خودت كه مي‌دوني من خيلي با مترو رفت آمد نمي‌كنم. همين طور اتفاقي چند روز قبل عيد با مامان سوار مترو شديم، يه برگه‌هايي مي‌داده‌ن، چند تا سؤال بود درباره‌ي بليطاي اعتباري و اينا. مامان گفت:« بي‌خيال! ما كي تو اين مسابقه‌ها شانس داشتيم كه اين دومي؟!» ولي من همين‌طوري پر كردم، انداختم تو صندوق. ديروز كه زنگ‌زدند گفتند برنده‌شدم خيلي مزه داد!
اين بستني‌فروشي رو با « طاهره» كشف‌كرديم. از كتابخونه كه بر مي‌گشتيم هوس بستني كرديم. جاي نشستن نداره، بستني‌ئه رو كه خريديم تازه به فكر افتاديم كه كجا بخوريمش. طاهره گفت همين جا تو پارك شهر. دو تا بچه با مامانشون اومده‌بودن، گرگم به هوا بازي‌مي‌كردن، از سر و كول هم بالا مي‌رفتن...خلاصه جات خالي، خيلي خوش‌گذشت، حسابي خستگي در كرديم.
- پارك شهر! چه با حال! من تا حالا نرفتم پارك شهر...
رسيده‌ايم جلوي پيشخوان مغازه؛ مي‌ايستم، مي‌چرخم سمت انسي:« سنتي يا ميوه‌اي؟»
- خودت چي؟
- من سنتي.
- منم.
- نوني يا ليواني؟
باز مي‌پرسد:« خودت چي؟»
- نوني.
لب‌هايش را چين‌مي‌اندازد، از بين سگرمه‌ي ابروها انگار كه دارد چيزي را آن بالا نگاه‌مي‌كند، صدايش را يك طوري بچه‌گانه مي‌كند و مي‌گويد:« ام ـــ م‌م‌م‌م ـــ م من ليواني!» خنده‌ام مي‌گيرد، به فروشنده‌ مي‌گويم:« دو تا سنتي ليواني؛ لطفاً»
تا بستني‌ها را از يخچال در بياورد، مي‌گويد:« بابا هميشه مي‌گه: مهمون وقتي يه چيزي مي‌‌خواد بايد فكر صابخونه رو هم بكنه.» دو تا ظرف پلاستيكي گرد مي‌گذارد روي پيشخوان.
بقيه‌ي پول را مي‌گذارم توي كيف، سرم پايين است، همين طور كه مي‌روم سمت ايستگاه مترو، مي‌گويم:« ديگه مشكل اون روز رو هم نداريم، تو مترو مي‌خوريم، بعد، با قطار بعدي ـــ» كه متوجه‌مي‌شوم انسي دارد نمي‌آيد؛ بر مي‌گردم، همان‌طور ايستاده، از همان لبخندها مي‌زند. مي‌گويم:« توي پارك؟!» سرش را به نشانه‌ي تصديق تكان مي‌دهد.
ماشين‌هايي كه از زيرگذر بيرون مي‌آيند، خيلي سرعت دارند، انسي مي‌رود سمت چپم. از بين رديف موتورهاي پارك‌شده توي پياده‌رو هم كه ‌گذشتيم، بستني‌ها را از دستش مي‌گيرم كه كوله‌اش را روي دوشش صاف كند. مي‌گويد:« من با وجود اين‌كه بچگي‌هام رو تهران نبودم، اين جاهاي قديمي تهران رو خيلي دوست‌دارم ـــ» به ورودي راست اشاره‌مي‌كنم، از اين ميله‌هاي گردان است كه توي ورودي فروشگاه‌هاي زنجيره‌اي مي‌گذارند، فقط خيلي بلند تر، با ميله‌هاي فرفورژه هم ساخته‌اند، درست عين قفس. « ـــ يه طوري انگار ياد جووني‌هام بيفتم! احساس مي‌كنم اصل طهران همين جاهاست ـــ»
« تهران» اش را انگار با طاي مؤلف مي‌شنوم، مرا ياد خاطراتي‌ مي‌اندازد كه ندارم، همان خاطراتي كه ساعت‌ها مي‌نشاندم توي «كافه نادري»، يا از آن سر شهر مي‌كشاندم تا چهارراه استانبول كه از « ريو» قهوه بخرم... انگار « من» ِ « خاطره‌هاي پراكنده‌» ي « گلي ترقي».

از توي كيف دستمال‌كاغذي در مي‌آورم، نوك انگشت‌هايم نوچ شده؛
- دستمال؟
- آره، لطفاً!
دستمال را مي‌گيرم طرفش:« نگاه نكن مچاله‌س، تميزئه!»
انگشت‌هايش ظريف و سفيدند، طرح حلقه‌اش هم شبيه بندهاي ساعتش است.
جز ما فقط دو نفر ديگر توي پارك‌ اند، دختر و پسري كه آن‌ طرف‌تر نشسته‌اند روي تاب، و با هم حرف‌مي‌زنند. دو تايي‌شان روي هم شايد 35 سال را به زور داشته‌باشند.
همين‌طور كه بستني مي‌خوريم، انسي تعريف‌مي‌كند بايد تا مرداد خانه را تخليه‌كنند، صاحب‌خانه مي‌خواهد خانه را بفروشد. نگران اسباب‌كشي‌‌ست كه اسباب و وسايلش آسيب نبيند. مي‌گويد مهران فعلاً قصد خريد خانه ندارد، شايد ماشين را عوض‌كنند. مي‌گويم:« كاش پولتان را زمين كنيد، اين اواخر خيلي نمي‌شود روي وضعيت مملكت حساب كرد ـــ» ادامه‌مي‌دهم: « سحر، امروز سر كلاس، مي‌گفت نئونازي‌ها مي‌خواهند هم‌زمان با جام جهاني به حمايت از « احمدي‌نژاد» تظاهرات كنن. مي‌گفت اين چيزايي كه درباره‌ي اسرائيل گفته گويا يه طورايي حرف دل اون‌ها هم بوده‌ ـــ » قبل از اين‌كه اين تكه‌ي دوم را بگويم، چشمم مي‌افتد به جوش‌هاي ريز روي پيشاني‌اش، چشمك مي‌زنم و مي‌گويم:« بي خيال خواهر! اين كارا رو بسپار به مردا! مهران خودش سرش تو كارئه، مي‌دونه چي كار كنه ـــ» مي‌گويد:« آره! بهش اطمينان دارم؛ مي‌دونم بي‌گدار به آب نمي‌زنه.»
احساس مي‌كنم خوب جمع و جورش كرده‌ام، سرم را مي‌چرخانم سمت تاب و سرسره، هنوز روي تابند. پسر يك چيزي مي‌گويد به دختر، مي‌خندد و مي‌دود به سمت سرسره، و با شتاب پايين مي‌آيد. رنگ شلوارش طوري‌ست كه اگر خاكي شده‌باشد هم خيلي پيدا نيست. دخترك دارد نگاهش مي‌كند، و با پاي راستش كه روي زمين است آرام تاب‌مي‌دهد خودش را.
انسي دارد ظرفش را مي‌گذارد توي ظرف خالي من؛ مي‌گويم:« بلند شو! بلند شو! بريم سوار تابت هم بكنم، بعداً نگي منو تا پارك شهر برد، سوار تاب نكرد!» خنده‌اش مي‌گيرد، مي‌پرسم:« دوست كه داري؟!» مي‌گويد:« آره! خودت چي؟» مي‌گويم:« نه! من بيش‌تر دوست دارم كسي رو تاب بدم تا خودم تاب بخورم.»

از تاب كه پايين مي‌آيد، مي‌گويد:« اين هم اون بزرگي‌اي كه ان‌قدر منتظرش بوديم. مي‌دوني من خيلي عجله‌داشتم بزرگ شم، به همين خاطر اصلاً بچگي نكردم. الان يه وقتايي خيلي هوس‌مي‌كنم يه كارايي رو، ولي مهران اصلاً خوشش نمي‌آد ـــ»
همين طور كه با چشمم دنبال سطل زباله مي‌گردم، قضيه‌ي يكي از آشناها را برايش تعريف‌مي‌كنم كه دوست پسرش معتقد بود زيادي خشك و منطقي است، هيچ رفتار دخترانه‌اي ندارد، نه شيطنتي، نه حتي لوسي حرف‌زدني - كه اخيراً خيلي معمول شده بين دخترها- و نگران دختره‌ بود كه بعدها، مثلاً 10 سال ديگر هوس چنين شيطنت‌هاي دخترانه‌اي به سرش بزند. و خب مي‌شود حدس‌زد هوس شيطنت يك زن 35 ساله مي‌تواند چه بلايي سر خانواده بياورد! بالاخره يك سطل زباله به چشمم مي‌خورد، ظرف‌هاي خالي بستني را دور مي‌اندازم. انسي مي‌پرسد:« خب بعد چه طور شد؟» لبخند مي‌زنم:« بعدي وجود نداشت! زودتر از بعدش به هم زدند!» و بعد مي‌گويم:« مردا يه ترس مشترك دارن، هميشه نگرانند كه مبادا زنشون، يهو فيلش ياد هندستون كنه! فقط هر كدوم به مدل خودشون!» انسي مي‌خندد، و انگشتانش را گره‌مي‌كند توي فاصله‌ي انگشت‌هايم. يك 20 قدمي كه مي‌رويم مي‌گويم:« خب البته قضيه‌ي علف و بزي و اين‌ها هم هست ـــ مي‌دوني اصلاً خوب و بد وجود نداره، هر كس يه چيزي رو مي‌پسنده، و بر اساس اون‌چه مي‌پسنده، دست به انتخاب مي‌زنه، ولي خب اين به اون معنا نيست كه حتماً اين مدل خاص رفتار درست‌ئه و بقيه‌ش غلط ‌ئه ـــ» مكث‌مي‌كنم:« مي‌دوني ـــ فقط يه وقتايي فشار روي آدم اون‌قدر زياد مي‌شه كه آدم به خودش شك مي‌كنه كه نكنه من ايراد دارم...» انسي اول چيزي نمي‌گويد درست مثل اين‌كه حرف‌هايم را قبول دارد، بعد مي‌گويد:« نه! « دوست داشتن» پذيرش خيلي چيزها رو آسون مي‌كنه، نه اين‌كه آدم مجبور باشه تحمل كنه ها! چون الان، حداقل تو قشر ما، هيچ بهونه‌اي وجود نداره كه دو نفر ناچار باشن همديگه رو تحمل كنند. مي‌دوني، اين شكلي نيست كه بخواي حساب كتاب كني چي رو مي‌پسندي، چي رو نمي‌پسندي ـــ يه لحظه چشم باز مي‌كني مي‌بيني دو نفر با طيب خاطر همديگه رو قبول‌كردن.» چيزي نمي‌گويم، درست مثل اين‌كه حرف‌هايش را قبول داشته‌باشم.
از پله‌هاي مترو پايين مي‌رويم. مي‌پرسد:« حالا اين جايزه‌ت رو بايد از كجا بگيري؟»
مي‌گويم:« از متروي دانشگاه شريف»
چراغ سبز دستگاه روشن‌مي‌شود، بوق‌مي‌زند و انسي از gate رد مي‌شود. همين‌طور كه‌مي‌گذرد مي‌گويد:« مي‌بخشي نمي‌شه از يه كارت دو بار استفاده كرد.»
كارتم را در آورده‌ام، لبخند مي‌زنم، مي‌گويم:« خريده‌م منم.»
چراغ سبز دستگاه روشن‌مي‌شود. بوق‌مي‌زند. اعتبارم را نشان‌مي‌دهد و مي‌نويسد « سفر به خير» ، و من از gate موازي انسي به سمت پله‌برقي راه‌مي‌افتم.
انسي مي‌پرسد:« حالا فكر مي‌كني چي باشه جايزه‌ش؟»
مي‌خندم:« بليط اعتباري.»

₪₪₪₪


توضيح: «سهراب زرجو» : از شخصيت‌هاي كتاب «عادت مي‌كنيم» نوشته‌ي «زويا پيرزاد»


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:39 AM یادداشتها (15)