404 Not Found

404 Not Found

The server can not find the requested page:

rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=cd7dae25ff99bab18e0638985bb440c3 (port 80)

Please forward this error screen to rpc.blogrolling.com's WebMaster.


Designed by ARDAVIRAF
May 27, 2006

همچنان دارد تعريف‌مي‌كند، از مديترانه كه وقتي با تله‌كابين پايين مي‌آيي انگار دامني، ساحل را آرام بغل‌كرده، از خيابان‌هاي عريض تميز، و از خانه‌هاي سفيد با پشت‌بام‌هاي شيرواني نارنجي و زرشكي كه بين ديوارهايش آدم‌هاي شاد زندگي‌مي‌كنند. احساس‌مي‌كنم ديگر وجب به وجبش را مي‌شناسم، طوري كه اگر رهايم كنند يك گوشه‌ي شهر، صاف مي‌روم به همان رستوران نزديك ساحل، تا در هلهله‌ي آن عده جواني كه براي تولد دوستشان جمع‌شده‌بودند، شريك شوم و مثل مامان از كيك تولدشان بچشم، و بلند شويم همگي برقصيم و رستوران را روي سرمان برداريم...نمي‌‌دانم با چه آهنگي، شايد با «شب لبناني» ِ « كريس د بورگ » ...

صندل‌هايم را در آورده‌ام، از بندهايشان آويزان‌كرده‌ام روي دوشم، هنوز دارم لب ساحل قدم‌مي‌زنم خيره به جايي كه آسمان دريا مي‌شود، كه مي‌پرسد:« اين‌جا چه خبر؟ امن و امون‌ئه؟ سكه گرون‌تر نشده؟»
بلند مي‌شوم، چاي بايد دم‌كشيده‌باشد. از نشيمن صداي آيسان مي‌آيد كه دارد قضيه‌ي كاريكاتور« ايران جمعه» و درگيري‌هاي اخير تبريز را تعريف‌مي‌كند، استكان‌هاي چاي را طوري ‌مي‌چرخانم كه دسته‌شان رو به جلو و چپ باشد. صداي تلويزيون زيادي بلند است، مجري يكي از اين كانال‌هاي (مثلاً) سياسي‌ست كه دارد با همراهي يكي كه پشت خط است، باز به زمين و آسمان فحش‌مي‌دهد. سيني را مي‌گيرم جلوي خاله‌جان. علي تلويزيون را خاموش‌مي‌كند، خم‌مي‌شوم سمتارسلان : «چاي‌مي‌خوري خاله؟» شست و اشاره را نگه‌مي‌دارم روبروي‌ هم:« تو استكان كوچولو؟» مي‌دود بغل سولماز، و بعد از چند ثانيه تبادل نظر درگوشي، سولمازجواب مي‌دهد:« نه، مرسي».
علي تعريف‌مي‌كند: بانك ملي چهاراه آبرسان، همان ساختمان سفيد 5 طبقه، را يكجا به آتش كشيده‌اند، مامان نچ نچ مي‌كند و سر تكان‌مي‌دهد. در يكي از اين شيريني‌هايي را كه مثل باقلواي خودمان است باز مي‌كنم. دخترخاله كوچكه كه تا الان داشت با موبايل صحبت‌مي‌كرد، مي‌نشيند بين سولماز و خاله‌جان؛ با آب و تاب مي‌گويد:« همشهري! بالاخره تلفات هم داديد!» همين‌طور كه آخرين استكان توي سيني را بر مي‌دارد، ادامه‌مي‌دهد:« پسرعموي دوستم،« زهره»؛ البته گويا چند بار اخطار داده‌ن، تير هوايي هم شليك كرده‌ن، ولي ديده‌ن گوشش بدهكار نيست، ديگه زدنش ـــ» ظرف شيريني را مي‌گيرم جلويش:« چند سالش بوده؟» يكي از آن‌هايي را كه رشته‌هايي مثل اسپاگتي ازش آويزان‌شده، بر مي‌دارد:« چه‌ مي‌دونم، 20 ــ24 ـ هم‌سن خودامون بوده؛ دانشجو بود ديگه!» و بعد خيلي حرفه‌اي، از بين لب‌هاي زياد قرمز، نوك انگشتش را آرام گاز مي‌زند كه نوچي شيريني را بگيرد.
مامان مي‌پرسد:« حالا اين كاريكاتوره چي بوده كه همچين الم شنگه‌اي راه انداخته؟» دختر خاله كوچكه كه مثل زن آئورليناي دوم، از 15 سالگي اين قابليت را در خودش كشف‌كرده كه مي‌تواند با اشراف از شكار، با اسقف‌ها از مذهب، با فرماندهان خارجي درباره‌ي سياست، و با پاپ درباره‌ي خدا صحبت كند(!) جواب‌مي‌دهد:« هيچي! چند تا سوسك كشيده، كه نشستن دور يه ميز، با هم تركي صحبت‌مي‌كنن!»
نظر كارشناسي بعدي جواب دخترخاله كوچكه را تكميل‌مي‌كند:« نه بابا! مي‌گن سوسكا تو دستشويي بودن و ...»
مامان مي‌گويد:« اه، اه، اه...خب، حق دارن بهشون بر بخوره ـــ»
ارسلان، تشنه‌اش است، آيسان يك نگاهي مي‌اندازد به من، نمي‌تواند بلند شود، دارد بادكنك باد مي‌كند، دنبال ليوان پلاستيكي نمي‌گردم، فقط يك زيرسيگاري بر مي‌دارم، ليوان را تا نصفه پر مي‌كنم و مي‌دهم به ارسلان؛ و بي‌ وضو مي‌دوم توي صف نماز:« نه بابا! شورش كردن! يه مطلب طنزي"> بوده با اين عنوان كه:« چه طور در مبارزه با سوسك‌ها سوسك نشويم!» گفته روش اول مبارزه با سوسكا اين‌ئه كه: باهاشون به گفتمان بشينيم ، فقط مشكلش اين‌ئه كه هيچ كس زبون سوسك‌ها رو درست بلد نيست ــ» زيرسيگاري را مي‌گذارم جلوي مامان، « بعد يه سوسك كشيده كه نشسته پشت ميز، روبه‌روي يه آقايي؛ آقاهه بهش مي‌گه: « سوسي، سوسكينگ...»، سوسكه هم جواب مي‌ده:« نمنئه؟»
خاله جان يك دانه توت از ظرف توتي كه خودش آورده مي‌گذارد توي دهانش و لعنت مي‌فرستد به فروشنده، كه نصف بيش‌تر توت‌هايش كال‌اند.
اضافه‌مي‌كنم:« آخه ديگه « نمنئه» رو اون‌قدر فارس‌ها استفاده‌كرده‌ن، كه اصلاً تركي به حساب نمي‌آد. من كه فكر مي‌كنم اعتراضشون بيش‌تر نقض غرض بود، اين‌كه گفته كسي زبون سوسك‌ها رو بلد نيست، ترك‌ها با اين عكس‌العملشون ثابت‌كردن حداقل تو اين يه زمينه چيزي از سوسك‌ها كم ندارن!» روزنامه‌ي چهارشنبه را از زير ميز بر مي‌دارم و دنبال صفحه‌ي اول مي‌گردم، « بي چاره‌ها تو هفته‌ي گذشته 3 بار عذرخواهي كرده‌ن از ملت، گفته‌ن كه عمدي نبوده ـــ» گوشي دخترخاله كوچكه مي‌لرزد، مدل گوشي‌هايمان عين هم است، فقط رنگشان فرق دارد، و زنگشان. روزنامه را مي‌گذارم روي ميز بين ظرف توت و شيريني، عكس يك اتاق اداري‌ست، يك دفتر روزنامه شايد، خلوت خلوت با چند تا روزنامه‌ي ايران روي يك ميز كار شلوغ شلوغ.
علي مي‌گويد:« بچه‌ها sms ‌زدن: هر كس كي بي‌طرف دي، فارس دان دا بي‌شرف دي! [هر كسي كه بي‌طرف است، از فارس‌ها هم بي‌شرف‌تر است!] »
با خودم فكر مي‌كنم به جز جوك، چيزهاي ديگري هم با sms مي‌توان فرستاد! مطمئنم اگر قضيه‌ي استقلال آذربايجان پيش بيايد، منكر ترك بودنم مي‌شوم و ياد آقاجان مي‌افتم كه هميشه از پسرعموها و اقوامش تعريف‌مي‌كرد كه ماندند آن طرف ارس و اين‌ها ماندند اين طرف آب. خاله‌جان مي‌گويد: « اين‌ها كه ترك‌ها را مي‌شناسند، نبايد از اين شوخي‌ها بكنند!»
مامان سر تكان‌مي‌دهد: « سياست بي پدر و مادرتر از اين حرفاس! » و تعريف‌مي‌كند سال 56 كه آب‌ها قشنگ از آسياب افتاده بود و « آقا» مي‌رفت كه فراموش‌شود، آقاي نمي‌دانم كي‌اك يك مقاله نوشت توي كيهان يا اطلاعات، كه اين آقا يك هندزاده است كه حتي ختنه نشده... كه يكهو قم آشوب شد، بعد تبريز مثل انبار باروت رفت هوا، و بعد هم ديگر نتوانستند جمعش كنند و اين شد كه شد. پك عميقي به سيگارش مي‌زند، گونه‌هايش تو مي‌رود، لب‌هايش عين لب‌هاي آقاجان است قبل از آن‌كه بيفتد به رختخواب. آرام حرف‌مي‌زند و بي‌قيد، درست مثل «خان حاكم» توي هزاردستان؛ مي‌گويد:« آن‌ وقت‌ها مي‌گفتند لازم است، سوپاپ اطمينان است، اگر هم فشاري باشد، يك فسي مي‌كند و مي‌خوابد ـــ» خاكستر سيگار را مي‌تكاند در زيرسيگاري بلور« مي‌گفتند هم مخالف و موافق را مي‌شناسند، هم يك جور تخليه ـــ »

« يك جور تخليه مي‌خوان جوان‌ها! مشهدي‌ها تجربه‌ش رو نداشتند، شب قبل از اعلام نتايج يه دو تا كله‌گنده رو مي‌آري، يه نشستي تشكيل مي‌دي، فضاي باز و اين حرف‌ها ـــ دانشجوها چند كلمه حرف كه بزنند، يه چند تا فحش و بد و بيراه كه بگن، همه‌شون آروم مي‌شن... مي‌دونين اين جماعتي كه مي‌نويسند و اين‌ها كه ديگه رو شاخشون‌ئه! » قيافه‌ي حق به جانبي مي‌گيرد:« ما هميشه قبل از مراسم اختتاميه‌ي اين جور جشنواره‌ها، از قبل، فكر يه همچين برنامه‌اي رو مي‌كنيم. فقط هزينه‌كردن كه نيست، اين ‌كارها قلق داره، تجربه مي‌خواد كه دانشگاه مشهد ـــ»
ناباورانه مي‌پرسم:« يعني واقعاً اختتاميه‌ي جشنواره‌ي مطبوعات برگزار نشد؟! يعني اسامي كارهاي برتر و اينا ـــ»
« آقاي س» مي‌گويد:« نه ديگه! دانشجوها ريختن اون وسط وـــ»
بقيه‌ي حرف‌هايش را نمي‌شنوم، دلم براي خودم مي‌سوزد كه با چه مصيبتي آراي داوري نهايي را جمع‌كرده‌بودم، ‌عرض كم‌تر از دو هفته؛ موبايل‌ها كه يا در دست‌رس نبودند، يا خاموش، يا مثلاً دست خانوم طرف بود، كه تو مجبور بودي چهار ساعت توضيح بدهي كي هستي و با شوهر اين خانم محترم چه كار داري!
مي‌گفتند فلان ساعت زنگ بزن، فلاني حتماً خانه است؛ زنگ كه ‌مي‌زدي، مي‌ديدي سر درد دلشان باز ‌شد كه اگر پيدا كرديد آقاي فلاني را بگوييد به خانه هم سر بزند، كه هيچ‌وقت نيست و...
يا اگر پيدايشان مي‌كردي تازه بايد غرولندهايشان را مي‌شنيدي كه سرشان خيلي شلوغ است و فرصت داوري ندارند و...
البته يك چند نفري هم استثنا پيدا مي‌شد بينشان مثل « مانا نيستاني» كه اگر مادرش مي‌گفت:« مانا 9 خونه‌س، همون موقع زنگ بزن دخترم.» برخلاف اكثر مطبوعاتي‌ها مي‌شد همان ساعت پيدايش كرد، و وقتي پيدايش مي‌كردي با وجود همه‌ي گرفتاري‌هايش طاقچه بالا برايت نمي‌گذاشت، و آن قدر آقا بود كه همه‌ي آثار [طرح، طرح روي جلد، صفحه‌آرايي و كاريكاتور] را يك شبه ببيند، و فردا صبح نتايج را با اصل آثار، صحيح و سالم به دستت برساند.

مثل هميشه‌ي بعد از حرف‌هاي جدي همه سكوت‌كرده‌اند؛ آيسان خم‌مي‌شود توي گوشم يواش مي‌گويد:« ساكي، سوكي، سوكسي ـــ» يكي از ابروهايم را بالا مي‌دهم و مي‌گويم:« نمنئه؟!» و هر دو ريسه مي‌رويم.
مامان سيگار را مي‌شكند تو زير سيگاري. ارسلان كه دارد بادكنك بازي‌ مي‌كند، مي‌اندازدش طرف مامان؛ مامان بادكنك را پرت‌مي‌كند و مي‌گويد:« ارسلان! آقا زربال ماهيا رو چي كار مي‌كنه؟» ارسلان مي‌گويد:« ماهيا رو مي‌گيره! ـــ مي كشه!» آب دهانش را قورت مي‌دهد، سرش را كج‌ مي‌كند، لب‌هايش را غنچه‌مي‌كند و مي‌گويد:« بي‌چاره ماهي!» همه كه مي‌زنند زير خنده، يك جيغ بنفش مي‌كشد و مي‌دود توي اتاق آيسان.
سولماز مي‌گويد:« واي اگر بدونيد! چند شب پيشا رفته‌بوديم جاجرود، نه خودش ماهي خورد، نه گذاشت ما چيزي بخوريم، همه‌ش مي‌گفت: نخوريد ماهيا رو! بي‌چاره مي‌شن!»
دختر خاله كوچكه مي‌گويد:« چون اولين كارتوني كه از بچگي ،هي، ديده « نمو» س! ماهي رو به شكل خوردني نمي‌بينه كه!»
صداي ارسلان كه دارد بلند بلند آواز مي‌خواند، توي تمام خانه پيچيده:« بي‌چاره ماهي! بي‌چاره ماهي!»


بعدالتحرير: منظور از دانشگاه مشهد - خط آخر پاراگراف 13 - « دانشگاه علوم پزشكي مشهد» است، نه « دانشگاه فردوسي مشهد».



نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 05:45 AM یادداشتها (6)