Designed by ARDAVIRAF
June 15, 2006

در تاكسي نيم بسته است، خم شده و دوباره مرا مي‌بوسد. نمي‌دانم بايد چه بگويم، هميشه جلوي محبت‌هاي بيش از اندازه همين جور مي‌شوم، انگار دنبال جمله‌اي بگردم براي تشكر يا بخواهم قانع كنم طرف را كه زيادي دارد شورش مي‌كند، و فكر مي‌كنم عكس‌العملم درست مثل كسي‌ مي‌شود كه توي خيابان با آشنايي اشتباه‌گرفته‌اي و بهش سلام مي‌كني و او لبخند مي‌زند به‌ صورتت، عين يك مجسمه‌ي گچي، درست همان‌قدر نجيب و باشكوه و حيرت‌آور!
در را كه مي‌بندد، با نگاه هم دنبالش نمي‌كنم، كمربند را مي‌بندم، و سرم را تكيه‌مي‌دهم به پشتي صندلي، راننده سرش را از لاي شيشه‌ي نيمه‌باز تو مي‌آورد، « تنها هستيد؟» با سرم تصديق‌مي‌كنم. دور كه مي‌شود، يك صداي « سيدخندان 2 نفر» گم‌مي‌شود توي صداهاي درهم ميدان انقلاب. يك نگاهي به عقب مي‌اندازم، 3 تا صندلي خالي‌ست. حتماً 2 خوش‌يمن‌تر است، راحت‌تر گير مي‌آيد، آدم‌ها دو تا دو تا مي‌آيند ميدان انقلاب، چه‌ مي‌دانم حتماً فلسفه‌اي دارد ديگر.
هوا روشن است، ولي حوصله‌ي كتاب خواندن ندارم اصلاً، دوباره شماره‌ي سارا را مي‌گيرم، جواب‌نمي‌دهد، نه خانه، نه موبايل. امشب تولد آيسان است، زودتر از 8 نمي‌رسم خانه، جاي او بودم، حتماً دلگير مي‌شدم. ياد ويراستاري‌هاي نيمه‌كاره‌ام مي‌افتم، و دوباره شكر مي‌كنم كه اين مرد آن‌قدر آقاست كه حتي تماس‌هم نگرفته كه خداي نكرده كمي بجنبم! كارهاي نكرده دوباره دارند رژه‌مي‌روند توي كله‌ام: چند وقت است كه مي‌خواهم زنگ‌بزنم از آقاي عابدزاده تشكر كنم بابت فيلم‌ها؟ 8 ، 9، 10...چند روز است كه ارغوان را تازه‌نكرده‌ام؟ چند وقت است كه هيچ چيز ننوشته‌ام؟ از خريد با سولماز، از كوه جمعه، از ...، ياد كنفرانس « سرطان كولون» مي‌افتم كه بايد براي شنبه آماده‌كنم... و براي چندمين بار لعنت‌مي‌فرستم كه آخر بين اين همه كار و گرفتاري هوس تئاتر كردنت چي بود؟! و يادم مي‌افتد كه هميشه همين طوري ، بين كار و گرفتاري رفته‌ام تئاتر؛ چه « اسب‌هاي آسمان خاكستر مي‌بارند»، چه « رؤياي يك عكس»، چه « سكوت» با آن طراحي نور غلو شده كه اصلاً باهاش موافق نبودم، آخر « فهميدن» كه « آبي» نيست، كه بعد از اين كه فهميدي ديگر آرام شوي و بنشيني سر جايت، « سرخ» است درست از جنس سوختن، حالا اين ديگر تقصير من نيست كه آقاي كارگردان براي « تشويش» بين دانستن و ندانستن نور قرمزش را خرج‌كرده!... با خودم مي‌گويم:« اين بار حتماً مي‌نويسم.» و مرور مي‌كنم كه از كجا بايد شروع‌كنم: از گردنبند سنگي « فريبا» شروع‌مي‌كنم كه هم آبي بود و هم قهوه‌اي، رنگ هر دو تا روسري‌اش؛ و لباس‌هاي زغالي « سعيد» كه هم‌رنگ لباس « فريبا» بود، و حتي كفش‌‌هاي هر دو كه قهوه‌اي بود، و مي‌شد حدس‌زد كه سرنوشت يكساني دارند، به هر دو خيانت شده، و هيچ‌كدام اهل عكس‌العمل نشان‌دادن نيستند؛ و باز كلافه‌مي‌شوم كه چرا وقتي يكي از اين جماعت زناني كه جرات كرده، به جاي بيرون رفتن از خانه، شوهرش را از خانه بيرون كند، سر تا پا سياه بهش پوشانده‌اند؟! لااقل خاكستري، آبي سرمه‌اي، چه مي‌دانم آخر مشكي هم خيلي بي‌انصافي نيست؟! آن وقت « سيمين» كه كنار شوهرش يك « فرهاد» ي هم به‌هم زده، سراپا سفيد و آبي؟! آبي و سفيدش من را ياد « دختر يانكي» مي‌اندازد، « مارال عبادي» آن‌جا هم درست همين رنگي بود، شايد هر كس با هر لباسي كه داشته آمده سر صحنه! بروشور را در مي‌آورم دنبال طراح لباس بگردم، دراز است و مشكي. با سفيد، آن گوشه‌ي بالا، دست راست نوشته‌اند: « برو گمشو عزيزم»، عكس يك اتاق خوابي‌ست تاريك، توي ساعت 4:39 صبح، باز كه مي‌كني، پرده را جمع كرده‌اند ، يك نور نارنجي آمده تو، ولي اثري از طراح لباس نيست!

فكر مي‌كنم رنگ‌ها را زيادي جدي‌گرفته‌ام، اصولاً همه چيز را زياد جدي مي‌گيرم، و همين باعث‌مي‌شود خيلي زود از كوره در بروم اين اواخر، درست شده‌ام عين انبار باروت، منتظر يك جرقه، براي nامين بار ايستاده‌ام وسط جمع و به «طاهره » كه مي‌گويد از دست من عصباني‌اي يا نه؟ مي‌گويم از دستت عصباني‌ام، چون مي‌توانستي خبر بدهي كه كوله‌ات دسته‌ا‌ش كنده‌شده، و رو به « فاطمه» مي‌كنم و مي‌گويم از دست تو هم عصباني ام و چشمم مي‌افتد به سايه‌ي سبز پشت چشم‌هايش، كه ملايم‌‌تر از سبز مانتويش است. بهش مي‌آيد، سر كار هيچ وقت آرايش نمي‌كرد، حتماً صبح زود بيدار شده، حتماً كلي ذوق داشته دوباره دور هم جمع‌‌مي‌شويم، حتماً... انگار باز گوشت‌تلخي كرده‌ام، صدايم را بچه‌گانه مي‌كنم: « آخه اينو ديشب چك مي‌كرديد، يه sms به من مي‌زديد، حالا بايد پسرا ساندويچ‌ها رو تو كيسه ببرند تا بالاي كوه!» و باز مي‌روم توي فكر كه به همين خاطر از لوسي حرف‌زدن متنفرم! چون داري سر يكي شيره مي‌مالي! حالا چه فرقي مي‌كند كه آن يك نفر خودت باشي؟!...
سارا گوشي را برنمي‌دارد. از پنجره باد داغ مي‌كوبد توي صورتم، كاش يك بشكه آب خنك بود، تا كله فرو مي‌رفتم توش، مثل بطري‌هاي توي حوضچه‌ي بوفه‌ي ايستگاه اول كولكچال. به فروشنده مي‌گويم:« دو تا دوغ، ـــ» كمك‌مي‌كنم بطري‌ها را از آب بيرون بكشد، فاطمه و عطي دوغ مي‌خورند؛ صداي ظريف « سارا» مي‌آيد كه دارد« باران» را قانع‌مي‌كند آب‌نبات‌چوبي‌‌هاي اين‌جا خراب و بدمزه‌اند، با خودم فكر مي‌كنم چه‌قدر خوب كه گفتم او و « شهاب» هم بيايند، و چه‌قدر به‌هم مي‌آيند اين دو نفر و چه‌قدر با هر دو تايشان خوش‌مي‌گذرد، « دو تا سفيد، ـــ»، با خودم حساب‌مي‌كنم: «دكتر هاشمي» هم مثل من آب مي‌خورد، هفده، دو، دوـــ « چهار تا زرد ـــ و نه تا سياه».
« آرش نجفي» بطري‌ها را گذاشته توي يك كارتون و مي‌برد. با خودم فكر مي‌كنم اين بار كه 3 برابر تعداد بچه‌ها ليوان خريده‌ام، نوشابه‌ها تك‌نفره‌اند!

از توي كيف‌ها ساندويچ‌ها را بيرون مي‌آورم، دخترها آمده‌اند كمك، براي چيدن سفره.
دوباره چك‌مي‌كنم: « سس قرمز»، به نظرم دفعه‌ي قبل عزيزآبادي دنبال سس مي‌گشت، اين بار نيامده؛ به قول «رضا»، هر كس كه متاهل مي‌شود، فاتحه‌ي اين مدل با دوستان جمع‌شدن را مي‌خواند. البته به جز «طوفان» و «زري»، باز به قول رضا.
« نمك»، «سجاد» شور دوست‌دارد.
«چاقو»، شايد كسي رژيم باشد، بخواهد نصفه بخورد.
و « فلفل»، شايد كسي تند دوست‌داشته‌باشد.
زرورق چيپس را جر مي‌دهم، كه لازم نباشد دست را تا آرنج ببريم توي بسته؛ روي ميز را نگاه‌مي‌كنم كه چيزي كم و كسر نباشد: فقط آب. بچه‌ها دارند تعريف و تمجيد مي‌كنند، طوفان مي‌گويد:« پس خودت هم بيا ديگه!» مي‌گويم: « شما شروع‌كنيد، مي‌آم الان ـــ » و دوباره مي‌روم سمت بوفه.
- سه تا آب‌معدني، لطفاً.
فروشنده نگاهم مي‌كند، لبخند مي‌زند:« شما مادر خرجيد؟»
با خودم فكر مي‌كنم چه ادبيات قشنگي داريم، واقعيت چيزهايي را كه فرهنگ جاري از ياد برده، از زير خاك مي‌كشد بيرون، مثلاً همين « مادر خرج»، كه نمي‌گوييم: « پدر خرج».
لبخند مي‌زنم و سر تكان‌مي‌دهم: « و يه دونه از اين آب‌نبات‌‌چوبي‌ها.»
همين‌طور كه مي‌روم سمت ميز، فكر مي‌كنم اشتهايش كور نشود، كاشكي از زري اجازه‌مي‌گرفتم... طوفان مي‌گويد:« يك، دو، سه ـــ» و بچه‌ها يك‌صدا مي‌گويند:« آيدا خسته نباشي!». ولي من كه خسته نيستم.

خسته‌ام، سارا باز هم جواب‌نمي‌دهد. گوشي را مي‌گذارم روي auto dial، كه خودش بگيرد. مي‌نويسد: "Please wait" حوصله‌ي صبر كردن ندارم. قطع‌مي‌كنم، "inbox" ام را خالي‌كنم، شايد سرم گرم شود. اولي را پاك‌مي‌كنم، از اين جك‌هاي خواهر و مادر است كه براي « دايي» و « ميرزاپور» بي‌چاره ساخته‌اند،
دومي مال « عطي» ست، نوشته:« يعني الان ما با هم قهريم؟؟؟» نشسته‌ام توي كتاب‌خانه كهsms مي‌دهد. دارم سعي مي‌كنم به اين اوضاع آشفته‌ام سر و ساماني بدهم، چند روز است كه ازش خبر نگرفته‌‌ام. از بابت كوه جمعه از دستش دلخور بودم. حوصله‌ي حرف زدن هم نداشتم، حوصله‌ي درك كردن هم نداشتم. خودخواهي خونم پايين افتاده‌بود. يكي هم من را درك كند. sms اش كه مي‌آيد سست مي‌شوم دوباره. ياد « مارگريت» در قند هندوانه مي‌افتم، آن‌ جايي كه سبد پر از چيزهاي فراموش‌شده‌اش را تنها تا خانه برد، و آقاهه تعارف نزد كه كمكش كند. و مارگريت هر چه اصرار كرد:« از دستم دلخوري!» آقاهه گفت:« نه! نيستم!»
بيش‌تر از اين‌كه شرمنده شوم، حسودي‌ام مي‌‌شود.
هيچ‌وقت توانايي احياي يك رابطه را نداشته‌ام.
يك جواب نرمي مي‌دهم، شكر كه عكس آدم تويsms پيدا نيست. گوشي را مي‌بندم و مي‌گذارم توي كيف؛ چرا شده‌ام مثل مردي كه بدش‌نمي‌آيد زنش نگرانش شود، ولي آرزو مي‌كند كاش موبايل اختراع‌نشده‌بود كه هميشه در دست‌رس باشد؟! تازه معذب هم هست، نمي‌خواهد گوشي‌اش را خاموش كند! حوصله‌ي فكر كردن ندارم، شايد بعداً بيش‌تر فكر كردم در موردش.
يك صدايي از پشت سر مي‌گويد:« خسته نباشيد خانم دكتر! ما امتحان بورد داريم يا شما؟ آدم درس‌خوندن شما رو مي‌بينه، از خودش خجالت مي‌كشه!»
نچرخيده به طرفش، مي‌دانم كيست. توي دلم مي‌گويم:« همين كم بود! يعني توي اين كتابخونه بني بشر ديگه‌اي گير نمي‌اومد كه بهش خسته‌نباشيد بگي، يعني؟!» مي‌چرخم. جاي هميشگي‌اش ننشسته، نشسته نيمكت پشت سرم. صورتش دوست‌داشتني است، با موهاي كمي نامرتب، درست مثل پسربچه‌ها، و چشم‌هايش روشن‌تر از آن است كه آدم صاف بتواند نگاهش كند. يك لبخند گچي تحويل‌مي‌دهم و مي‌گويم:« اختيار داريد آقاي دكتر!» و دوباره شروع‌مي‌كنم به كار، ديگر نمي‌گويم اين‌ها درس نيست، ويراستاري‌ست! با خودم فكر مي‌كنم چه خستگي‌اي در مي‌كرد اگر همين جمله را به « ب» مي‌گفت، الان تقريباً يك سال است كه از آن سر دنيا مي‌آيد كتاب‌خانه‌ي سينا، فقط به‌خاطر او.

خودكار را بين شست و انگشت وسط مي‌چرخانم. شروع‌شد دوباره! باز دارد چانه‌مي‌زند:
- خب! خب! هول نكن، حالا! شيطنت خفيف پسرانه است، همين.
- ماده‌ي اول فرضيه‌ي قديمي‌: شامه‌ي زنانه قوي‌تر از آن است كه تفاوت يك چيزهايي را با يك چيزهايي تشخيص‌ندهد.
- مي‌دوني كه اون هم مطمئن نيست، هنوز تو مرحله‌ي مزمزه كردن‌ئه.
- تا اطلاع ثانوي، نه حوصله‌ي مزمزه‌ كردن دارم، نه مزمزه شدن!
- يه روي خوش كه كسي رو نكشته!
- بعدش؟!
- بعدش هم تقصير تو كه نيست! كارت دعوت كه براش نفرستاده‌بودي! باور كن براي اون هم خوب‌ئه. يه مدت سرگرم چيزي‌ئه كه دلهره‌ش هم خوش‌آيند ئه!
[مكث]
- جون به جونت بكنن زني! چه‌ طورئه منتظر بشيم زانو بزنه، بعد خيلي ظريف و زنانه، عين يه ماديان نژاده، بگيم:« نه!»؛ هوم؟! با اين يكي چه طوري؟!
- خب آقاجان اصراري نيست! دهنت بو‌ي پارچه مي‌ده، اون‌قدر كه پاچه گرفتي اين روزها!

و ديگر چانه نمي‌زند. فوقش فكر مي‌كند:« چه بي جنبه!» آدم‌ها اجازه دارند هر طور كه دوست‌دارند فكر كنند، ولي اجازه ندارند آگاهانه كسي را بازي بدهند.
رسيده‌ايم به چهارراه عباس‌آباد، چراغ سبز است، بدون توقف از تقاطع رد مي‌شويم، اگر فيلم بود، مي‌شد اين را گذاشت به حساب درست‌بودن راهي كه مي‌رويم، البته اگر كارگردانش به رنگ‌ها اهميت مي‌داد.
يك آهنگ مجازي دارد از راديو پخش‌مي‌شود:« دل من نزديك توست » و يا يك چيزي شبيه اين، عربده كه مي‌كشد:« فاصله‌ها، فاصله‌ها» گوشي يكي از مسافرهاي پشتي زنگ‌مي‌خورد. از راننده خواهش‌مي‌كند صدايش را كم كند. آني كه پشت خط است، اسمش « شادي» است، آقاهه براي شادي توضيح‌مي‌دهد كه خيلي گرفتار است اين روزها، البته خوش‌بختانه گرفتاري كاري‌ست. وقتي مي‌گويد:« با دوست كه فعلاً نه! تنهاست، همچنان. ولي اگر كارها مجال بدهد خيلي دوست دارد كوه جمعه را بيايد.» ديگر رسيده‌ايم زير پل. پياده‌مي‌شوم. شادي هم احتمالاً آيداي آن‌هاست؛ با خودم فكر مي‌كنم ما كي دوباره مي‌رويم كوه؟ اگر از آسمان سنگ نبارد، بعد از امتحانات. و همين امتحانات كافي‌ست كه دوباره ياد كارهاي نكرده‌ام بيفتم. به‌نظرم بايد امشب را بيدار بمانم. اشكالي ندارد، شب بيدار بودن حداقل حسنش اين است كه اگر « گودو» تلفن‌كرد، بيداري كه جوابش را بدهي. حالا واقعاً آقاي كارگردان حواسش بوده كه دارد صداي يك مرد را جاي « گودو» پخش‌مي‌كند؟ يا مثل رنگ‌ها از دستش در رفته؟!

پ.ن: 1- شكر كه قرار نبود بروم تجريش! قول‌مي‌دهم دفعه‌ي بعد رمان نشود!
2- تئاتره اسم زياد داشت، اميدوارم اسم نقش‌ها را جابه‌جا ننوشته‌باشم.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:10 AM یادداشتها (13)