« ياد از آن روزي كه بودي زهره يار من ـــ» صداي speaker را كمميكنم، « روزي، روزگاري، ديروز» توي دستم ميروم سمت تختخواب، آنقدر خستهبودم توي اتوبوس، موقع برگشتن از كتابخانه، كه رغبت كتاب خواندن هم نداشتم،« سلطه» نيمهكاره مانده از صبح.
- دور از چشم رقيبان در كنار من
صداي «رفيعي» بوي كرم بادامزميني ميدهد، با همان رگههاي سير و روشن كرم ، نرم نرم پهنميشود توي اتاق، و همهي خلل و فرجت را مثل اسفنج نان تست پرميكند. لحاف را تا نزديك چانه بالا ميكشم، سرم را فرو ميبرم توي بالش، چشمانم را ميبندم و با او همصدا ميشوم: « حاليا خاليست جايت اي نگار من »
از پنجره حياط را نگاهميكنم، بابا دارد شاخهي مو را كه زيادي بلند شده، دور قيّمش ميپيچد. اين يكي را تازه كاشته، توي باغچهي مربعي سرازيري گاراژ. مثل جانش دوستش دارد، البته نه بهاندازهي فيكوس كوچكي كه سر گرفتن پيوندش با بابا بزرگ شرط بستهبود، و بالاخره شرط را برد، هماني كه هنوز از گلخانهي بالاي راهپله نياوردتش پايين. همهش مواظب است كه مبادا موقع در آوردن ماشين از گاراژ، شاخههاي نرم جوانش زير چرخها لهشود.
مامان دارد كنگر پاكميكند، ميروم مينشينم كنارش، «لاله» را هم مينشانم كنارم. يكي از بوتههاي كنگر را كه مامان قبلاً پاككرده، بر ميدارم و با قيچي پلاستيكيام خرد ميكنم درون قابلمهي لاله و خرسي. مامان از رنگ اين بار موهايش شاكيست. ميخواسته مشكي شود، رنگ موهاي خودش، زمان دختري، قبل از آن كه پوستيش مد شود، ولي يك پر كلاغي عجيبي شده، با همان رگههاي سبزي كه لاي پرهاي مثل شبق كلاغ برقميزند زير نور خورشيد، يك چيزي شبيه زير گردن ياكريم. ميگويد:« بار اولم نبود كه مو رنگميكردم، تو خانوادهي ما ارثيئه، 30 سالهم نبود كه موهام شروعكرد به سفيد شدن.» حرفش را قورتميدهد، و بعد با رفيعي همصدا ميشود: « در شام تار من آخر كجايي زهره» تهصدايش مثل زيتون است، تلخ و چرب.
كمرم را بالا ميكشم توي رختخواب، بازوهايم را بغلميكنم. جلد زرد كتاب روي لحاف بد جوري توي ذوق ميزند، هرچه رنگ گرم است براي روي جلد استفادهكردهاند. نه. حوصلهي كتابخواندن ندارم، با وجود آن جملهي شاهكار« كريستين» كه ميگفت: « اما وقتي شكار ميكني، مجبوري بخوري» ،با وجودي كه خيلي دوستدارم بدانم آخر قصهي اين مرد رقيقالقلبي كه با دو تا دوستهايش، كه يكيشان مورخ است و ديگري جامعهشناس، رفته شكار گوزن به كجا خواهد رسيد.
نه! نه! ... تسليمميشوم! كجا بودم؟ صبح، توي اتوبوس، بايد كاغذي چيزي لاي كتاب گذاشتهباشم:
ميداني ويتنام كجاست؟ ميداني چه اتفاقي آنجا افتاده؟»
پل لحظهاي سكوت كرد و بعد گفت:« بله. فكر ميكنم.»
نورمن گفت:« خوبه، پس تو بيشتر از سهچهارم دانشجوهام ميداني.»
كريستين به پسرش گفت: « آقاي سويك زمان جنگ توي ويتنام بوده.»
يك صداي زير جيغي ميآيد، مثل صداي بچه گربه؛ سرم را بلند ميكنم، چهار؟ نه بايد پنج سال داشتهباشد. چشمهاي مشكي گردش مثل چشمهاي « بنر» كنجكاو، ولي بيحالت است، و صورتش بهاندازهي خانم چادري بغلدستش پر مو. پيراهن صورتي ملايمي پوشيده، پاي چپش را انداخته روي پاي راست، يك تصويري را نشانميدهد توي كتاب Tiny Talk روي زانويش: « اين Sue ئه، اين Catherine ـــ» خانم بغلدستي بيحوصله بيرون را نگاهميكند. مثل اين سخنرانهاي حرفهاي كه بيخيال جماعت، براي خودشان حرفميزنند، ادامهميدهد: « نه! اين Catherine ئه، اين يكي Sueــ» جورابهايش سفيدند، ولي موهايش را شانهنزده دماسب كردهاند، سرش را كه پايين ميآورد، كتاب را ورقبزند، فرق نامرتبش بد جور توي ذوقميزند.
نه، اينجا را رد كردهبودم. اين قبل از آن بود كه خانم چادري، با آن لحني كه سعي در آرام بودن داشت، بگويد:« مامان جان، توي دلت بخوان ـــ» و خيلي دموكرات كتاب را ببندد، بگذارد توي كولهپشتيش، و ليوان كف و حلقهي حبابساز را بدهد دستش.
ورقميزنم: « مايكل ميتوانست چشمهاي ترسناك و صورت سرخ و آب دهان يخبستهاش را روي ريشهاي خاكسترياش ببيند ــ» اينجا را هم خواندهبودم، يادم هست چون درست همان وقتي بود كه آن خانم درشت هيكل سياهپوش، توي ايستگاه هفت تير سوارشد، و نشست كنارم، پشتش به من. يادم هست چون وقتي خواستم چهرهاش را تصور كنم، چشمهايش ترسناك بود، و صورتش سرخ، ريش نداشت البته. بلند بلند با دخترك اختلاط ميكردند، چيزي از حرفهايشان را نميفهميدم، ميخواستم كتاب بخوانم، چيزي از كتاب هم نميفهميدم! و اين كشمكش ادامهداشت تا جايي كه دخترك با صداي بلند به مصاحبش گفت:« چاقالو!» ، ديگر كتاب را بستم و بيرون را نگاهكردم كه خندهاي كه قورتدادهام پايين برود. جملهي ديگري رد و بدل نشد، ايستگاه مخبرالدوله، يا بهقول دخترك چهارراه پل هوايي، پيادهشدند، هر سه تايشان. و خيليهاي ديگر.
- خجالت هم نميكشه، بچهي 4 ساله رو نشونده روي يه صندلي، اين همه خانم مسن ـــ
سرم را بلند ميكنم، قرار نيست اين داستان تمامشود امروز، خانم شجاعي كه قبولميكند مسن است، بايد ديدن داشتهباشد!
موهايش خاكستري سير است، سياهش به سفيدش ميچربد هنوز. چينهاي پيشاني و دور لبهاي باريكش بيشتر از آن كه كار تعداد سالهايي باشد كه گذشته، تقصير چهطور گذشتنشان است. لحنش عصبي نيست، خشمناك است و پر از نفرت.
- خانمهاي مسنتر از من. سرش رو هم بلند نميكنه كه با آدم چشم تو چشم بشه، خجالت بكشه شايد، بچه رو بغلكنه. فهم و شعور هم خوب چيزيئه.
خانمي كه روبهروي من نشسته، و دستكشهاي سفيد دستش كرده، همرنگ فريم عينك آفتابيش، آرام ميگويد:« ممكنئه ايستگاه مبدا سوار شدهن، مسير كوتاهي نيست كه آدم بگه بغلش كن...»
ولي خانمه ولكن نيست، يكبند دارد غر ميزند.
ميگويم:« هي! آروم باش! ... بذار تخليهشه. آدمها وقتي حرفميزنند، دنبال نقد درستي و غلطيش نيستند، فقط ميخواهند حرفبزنند. بذار آرومشه. وقتي عرض 40 سال به اين نتيجه رسيده، تو فكر ميكني سر 4 دقيقه انقلاب رواني بهپا ميكني؟... هي! آروم باش!... »
« ـــ احترام سرشون نميشه. بزرگ و كوچك نميفهمند.» سر ميروم:
- ببخشيد خانم! اگه جاي اون بچه، يه آدم بزرگ نشستهبود رو اون صندلي، مثلاً يه خانم مسن، تكليف چيبود، اون وقت؟ اين خانمهاي مسن سرپا چيكار ميكردهن؟ حالا فرضكنيد اون هم آدم بزرگئه! چون بچهست ما مجازيم بلندش كنيم؟! صرف اينكه چند سال كوچكترئه، بايد سر پا بايسته؟!
صداهاي تاييد بلند ميشوند:« اون تربيتي كه شما حرفشو ميزنيد مال 20 سال پيش بودـــ» « تو اين گرما آدم هلاكميشه، 20 كيلو رو هم بگيره بغلش ـــ»
هيچ چيز نميگويد. نگاهم ميكند فقط، با همان نفرت تاريخي.
ناپلئون هم مسكو را فتحكرد، ولي همهي مردم، شهر را ترككردهبودند.
مامان دارد نگاهم ميكند، با همان كنجكاوي تاريخي: « اين آهنگا چيئه گوشميدي؟ يه چيز شاد بذار!»
چند بار چرخيده آهنگ؟! دستهايم را مثل « حميرا» توي آسمان تكانميدهم: « راهميرفتيم و در بين شقايقها»
آن قسمت ترانه است كه هيچوقت نفهميدهام چه ميگويد، لبميزنم، به مامان اشارهميكنم: « ـــ لطف و صفايي زهره»
ميخندد. ليوان را برداشته، و دارد ميرود سمت در:
- آخه كدوميك از همسن و سالهاي تو« زهره» گوشميدن؟
خندهام ميگيرد:« آهنگ بچگيهامئه! باهاش خاطره دارم!»
سرش را تكانميدهد، يعني كه من كي از پس تو بر آمدم كه اين دومي. ميگويم:« قربون دستتاتون! يه چايي برام ميآريد، لطفاً!»
سرش را تكانميدهد:« منو باش! اومدهبودم بگم آشغالا رو ميبري بذاري پايين ـــ»
- پس علي؟!
از در نيمهباز اتاق صداي « فردوسيپور» ميآيد كه فرياد ميزند: « اشلي كول ـــ» مامان با گوشهي ابرو اشارهميكند به بيرون اتاق: « اشلي شده نفرت!»
«ش»هايش حداقل 5 تا دندانه دارند. عاشق اين تكههاي ناب مامانم. دوستدارم بغلش كنم. ميخندم فقط، و قبل از اين كه در را ببندد مي گويم:« الان ميآم، ميبرم آشغالا رو.»
پوليورم را مياندازم روي دوشم، روسري هم سر نميكنم، همهي مردهاي عالم دارند فوتبال ميبينند ديگر.
₪
در حياط را كه ميبندم، يك چيز خنكي مينشيند روي صورتم. چيك، چيك ـــ صداي باران است، روي برگهاي درخت انجير پشت در. كف دستم را باز ميكنم، يك قطره ميخواهم فقط... چشمانم را ميبندم كه مثل « ناتاشا» يك آرزو بكنم...
نه. انگشتانم را جمعميكنم كف دستم، و چشمهايم را باز ميكنم. هر چيز كه ميخواهد اتفاق بيفتد. نميخواهم زودتر بدانم.
₪₪₪
سطل را ميگذارم جلوي ظرفشويي روي زمين.
از ليوان چاي روي open آشپزخانه دارد بخار بلند ميشود.