



|
|
|
|
![]() 404 Not FoundThe server can not find the requested page: rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=cd7dae25ff99bab18e0638985bb440c3 (port 80) Please forward this error screen to rpc.blogrolling.com's WebMaster. |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
July 02, 2006
« ياد از آن روزي كه بودي زهره يار من ـــ» صداي speaker را كمميكنم، « روزي، روزگاري، ديروز» توي دستم ميروم سمت تختخواب، آنقدر خستهبودم توي اتوبوس، موقع برگشتن از كتابخانه، كه رغبت كتاب خواندن هم نداشتم،« سلطه» نيمهكاره مانده از صبح. از پنجره حياط را نگاهميكنم، بابا دارد شاخهي مو را كه زيادي بلند شده، دور قيّمش ميپيچد. اين يكي را تازه كاشته، توي باغچهي مربعي سرازيري گاراژ. مثل جانش دوستش دارد، البته نه بهاندازهي فيكوس كوچكي كه سر گرفتن پيوندش با بابا بزرگ شرط بستهبود، و بالاخره شرط را برد، هماني كه هنوز از گلخانهي بالاي راهپله نياوردتش پايين. همهش مواظب است كه مبادا موقع در آوردن ماشين از گاراژ، شاخههاي نرم جوانش زير چرخها لهشود. كمرم را بالا ميكشم توي رختخواب، بازوهايم را بغلميكنم. جلد زرد كتاب روي لحاف بد جوري توي ذوق ميزند، هرچه رنگ گرم است براي روي جلد استفادهكردهاند. نه. حوصلهي كتابخواندن ندارم، با وجود آن جملهي شاهكار« كريستين» كه ميگفت: « اما وقتي شكار ميكني، مجبوري بخوري» ،با وجودي كه خيلي دوستدارم بدانم آخر قصهي اين مرد رقيقالقلبي كه با دو تا دوستهايش، كه يكيشان مورخ است و ديگري جامعهشناس، رفته شكار گوزن به كجا خواهد رسيد. ميداني ويتنام كجاست؟ ميداني چه اتفاقي آنجا افتاده؟» يك صداي زير جيغي ميآيد، مثل صداي بچه گربه؛ سرم را بلند ميكنم، چهار؟ نه بايد پنج سال داشتهباشد. چشمهاي مشكي گردش مثل چشمهاي « بنر» كنجكاو، ولي بيحالت است، و صورتش بهاندازهي خانم چادري بغلدستش پر مو. پيراهن صورتي ملايمي پوشيده، پاي چپش را انداخته روي پاي راست، يك تصويري را نشانميدهد توي كتاب Tiny Talk روي زانويش: « اين Sue ئه، اين Catherine ـــ» خانم بغلدستي بيحوصله بيرون را نگاهميكند. مثل اين سخنرانهاي حرفهاي كه بيخيال جماعت، براي خودشان حرفميزنند، ادامهميدهد: « نه! اين Catherine ئه، اين يكي Sueــ» جورابهايش سفيدند، ولي موهايش را شانهنزده دماسب كردهاند، سرش را كه پايين ميآورد، كتاب را ورقبزند، فرق نامرتبش بد جور توي ذوقميزند. نه، اينجا را رد كردهبودم. اين قبل از آن بود كه خانم چادري، با آن لحني كه سعي در آرام بودن داشت، بگويد:« مامان جان، توي دلت بخوان ـــ» و خيلي دموكرات كتاب را ببندد، بگذارد توي كولهپشتيش، و ليوان كف و حلقهي حبابساز را بدهد دستش. ورقميزنم: « مايكل ميتوانست چشمهاي ترسناك و صورت سرخ و آب دهان يخبستهاش را روي ريشهاي خاكسترياش ببيند ــ» اينجا را هم خواندهبودم، يادم هست چون درست همان وقتي بود كه آن خانم درشت هيكل سياهپوش، توي ايستگاه هفت تير سوارشد، و نشست كنارم، پشتش به من. يادم هست چون وقتي خواستم چهرهاش را تصور كنم، چشمهايش ترسناك بود، و صورتش سرخ، ريش نداشت البته. بلند بلند با دخترك اختلاط ميكردند، چيزي از حرفهايشان را نميفهميدم، ميخواستم كتاب بخوانم، چيزي از كتاب هم نميفهميدم! و اين كشمكش ادامهداشت تا جايي كه دخترك با صداي بلند به مصاحبش گفت:« چاقالو!» ، ديگر كتاب را بستم و بيرون را نگاهكردم كه خندهاي كه قورتدادهام پايين برود. جملهي ديگري رد و بدل نشد، ايستگاه مخبرالدوله، يا بهقول دخترك چهارراه پل هوايي، پيادهشدند، هر سه تايشان. و خيليهاي ديگر. - خجالت هم نميكشه، بچهي 4 ساله رو نشونده روي يه صندلي، اين همه خانم مسن ـــ مامان دارد نگاهم ميكند، با همان كنجكاوي تاريخي: « اين آهنگا چيئه گوشميدي؟ يه چيز شاد بذار!» پوليورم را مياندازم روي دوشم، روسري هم سر نميكنم، همهي مردهاي عالم دارند فوتبال ميبينند ديگر. ₪ در حياط را كه ميبندم، يك چيز خنكي مينشيند روي صورتم. چيك، چيك ـــ صداي باران است، روي برگهاي درخت انجير پشت در. كف دستم را باز ميكنم، يك قطره ميخواهم فقط... چشمانم را ميبندم كه مثل « ناتاشا» يك آرزو بكنم... ₪₪₪ سطل را ميگذارم جلوي ظرفشويي روي زمين.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 04:22 AM ● یادداشتها (9)
|
||
|
|
|