Designed by ARDAVIRAF
July 22, 2006

(قسمت دوم)
خيلي سال گذشته. من يك سال بزرگ‌تر از آن وقت‌هاي اويم. دي و بهمن است. خيالم راحت است كه اتاقم زير زمين است، و اين يعني راحت گريه‌‌كن، با صداي بلند، بي آن كه نگران باشي كسي صدايت را بشنود. اما دليل نمي‌شود وقتي ‌رفتي صورتت را بشويي، چشم‌هايت را توي آينه نبيني، و نگاه‌نكني به ساعتت و يادت نيفتد كه موقع شام است و الان است كه مادرت صدايت كند.
دلت لك زده براي 4 خط نوشتن. براي كتاب خواندن. براي وقت تلف‌كردن، حتي.
آخر تو كنكور داري، و پارسال جلوي غريبه و آشنا لج‌كرده‌اي و جز پزشكي و داروسازي انتخاب‌رشته نكرده‌اي، ايستاده‌اي جلوي مادرت و گفته‌اي:« مامان شما ديگه حداقل مي‌دونيد من اگه مي‌خواستم مهندسي كامپيوتر آزاد بخوانم، نمي‌اومدم تجربي ــــ از همون اول مي‌رفتم رياضي. يه سال ديگه هم مي‌خونم. تبريز نشد شهرستان. باز هم اگه نشد ـــ» مي‌رم هلال‌احمر تزريقات ياد مي‌گيرم...مي‌رم نسخه‌ مي‌پيچم تو يه داروخانه... نه، ديگر بزرگ‌تر از آني كه بخواهي توي اين برف مدام، سرگردان، دنبال جاي پاي كس ديگري بگردي؛ آن‌قدر بزرگ‌شدي كه بفهمي با او خيلي فرق داري، و آن‌قدر صاحب سبك شده‌اي كه حتي بتواني گاهي از او ايراد بگيري « ــــ باز هم اگه نشد يعني من در حد اين رشته‌ها نيستم. اون وقت هر چي رو كه رتبه‌ش رو بيارم انتخاب‌مي‌كنم و مي‌رم مي‌خونم.» ولي خب اين دليل نمي‌شود كه يادت برود چرا هنوز هم براي كساني كه دوستشان داري زنبق مي‌خري، يا چرا خواننده‌ي مورد علاقه‌ات Rock مي‌خواند.

توي آينه چشمم مي‌افتد به يك جفت چشم كه مال من نيستند. چشم‌هايي كه « آن» دارند، از آن چشم‌هايي كه مي‌توان بنده‌ي طلعتش شد، حق‌مي‌دهم به آن هم‌كلاسي شاعرش، اسم غزلي را كه برايش گفته‌بود، بگذارد« ليلايي‌ترين مفهوم ناز»، همان آقاي يزدي كه روز جشن فارغ‌التحصيلي‌شان، سه تا رباعي براي تبريز گفته‌بود. و قبل از آن كه دخترش را بغل‌كند و با همسرش بايستند، عكس بگيرند، آورد برگه‌ا‌ي را كه رباعي‌ها را توش نوشته‌بود، داد دستش، و اشاره‌كرد به پشت صفحه، و گفت:« خانم دكتر اين مال شماست، فقط ـــ لطفاً بچه‌هاي كلاس نبينند.»

دارد نگاهم مي‌كند:
- گفتم تا خاله‌جون شام رو مي‌كشند، بيام پايين، دو تا دخترخاله كمي اختلاط كنيم.
و دستش را مي‌گذارد روي شانه‌ام. مي‌رويم توي اتاق. اتاق من خيلي خلوت است، نه ضبط صوت دارد، نه پرچم پينك‌فلويد به ديوارش آويزان است. مي‌نشيند روي تخت‌خواب، و من روي صندلي لهستاني پشت ميزم، روبه‌رويش. مثل هميشه او شروع‌مي‌كند.
يادم نمي‌آيد درست، ولي بايد از خستگي‌هاي دوران كنكورش تعريف‌كرده‌باشد، چون يادم هست كه بي‌اختيار اشك مي‌ريختم. ياد شب كنكور علي افتادم، وقتي كه آمده‌بود خانه‌مان، مدادها و پاك‌كني را هم كه سر كنكور خودش استفاده‌كرده‌بود، آورده‌بود براي علي؛ كه شگون دارد. خوش‌حال بودم كه كنارم است، كه اين شش سال هميشه كنار هم بوديم، كه بودنش مايه‌ي دل‌خوشي بود، نه دل‌خوشي‌هاي عجيب و غريب، همين دل‌خوشي‌هاي معمولي بچه‌گانه، كه مثلاً هر وقت مي‌آمد از بقالي سر كوي « والس» مي‌گرفت، از اين والس‌هاي شيرين‌عسل كه آن وقت‌ها تازه به بازار آمده‌بود، مي‌آمد توي اتاقم و با هم درس‌مي‌خوانديم، بعد، آخر شب با هم فيلم مي‌ديديم. « دزيره» را كه بار اول مي‌خواستم ببينم، از آن پنج‌شنبه‌هايي بود كه آمده‌بود خانه‌مان. گفت:« من اولين بار كه دزيره رو ديدم، احساس كردم عشق چه‌قدر پاك‌ئه.»
و اين اولين چيزي بود كه از عشق ياد گرفتم :« عشق چيزي‌ست كه خيلي پاك است.»
من خيلي چيز تجربه‌كرده‌بودم با اين دختر؛ با او ايمان آورده‌‌بودم به مردي كه « شاملو» وار متقاعدش‌ كرده‌بود او« آيدا»ي در آينه‌اش است، با او پدر و مادرم را متقاعد كرده‌بودم كه او مردي‌‌ست كه مي‌خواهم مرا به اسم بزرگ او خطاب‌كنند، با او فهميده‌بودم آدم‌ها پاي خودخواهي‌هاشان كه باز شود توي قضيه‌اي، گند مي‌زنند به همه چيز، اتفاقاً عاشق كه باشند بدتر... با او مريض‌شده‌بودم، گريه‌كرده‌بودم، و آن‌قدر بالا آورده‌بودم، تا تكه‌تكه از وجودم جدايش كنم، تا جرات پيدا كنم بگويم نه.
و ديگر چه فرقي مي‌كرد كه هم‌كلاسي‌ام براي دل‌داري‌ام غزل بگويد، و« ليلايي‌ترين مفهوم ناز» بنامدم.

من با اين دختر بزرگ‌شده‌بودم.
و او داشت بر مي‌گشت تهران، به محض تمام‌شدن كارهاي پايان‌نامه‌اش. با خودم فكر مي‌كردم، دلم برايش تنگ خواهد شد، زياد، خيلي زياد.

از پله‌ها كه مي‌رفتيم بالا، ديگر كاملاً آرام‌شده‌بودم، مثل فكر كردن كودكي به تصوير ماه روي موج دريا، يا ديدن آهويي كه راهش را گم كرده.

₪₪₪


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:41 AM یادداشتها (0)