Designed by ARDAVIRAF
July 21, 2006

(قسمت اول)
آمده‌ام تهران. همه متفق‌القول معتقدند كه پايم بايد عمل شود، چه دكتر لنگراني، چه پروفسور نواب، و چه آن آقاي دكتر توي بيمارستان 15 خرداد، كه اسمش يادم نمانده. چهلم بابا هفته‌ي پيش بود، ولي نه براي بابا بي‌تابي مي‌كنم، نه دل‌تنگ مامانم. من بزرگ شده‌ام، 10 سال دارم. خوش‌حالم كه اين‌جايم، پيش خاله‌ها، كه مرتب مي‌رويم پارك پشت گيشا، كه ديشب براي شام همبرگر خورديم، كه خاله‌جان اين‌ها ويدئو دارند، از آن‌هايي كه نوار بتامكس مي‌خورد، كه الان كه همه‌ي هم‌كلاسي‌هايم سر كلاس‌اند، من دارم فيلم مي‌بينم.
دختر لوس توي فيلم ترسيده، و پرستارش دارد نوازشش مي‌كند. و برايش شعري مي‌خواند كه آدم وقتي بخواند، ديگر نمي‌ترسد.
كليد مي‌اندازد و مي‌آيد تو. و يكهو خانه، كه سوت و كور بود تا الان، مي‌رود روي هوا. شروع‌مي‌كند با پرستار به‌ خواندن:
بينم در تنهايي
نقشي از رويا
در خاطر مي‌جويم
دل‌خواه خود را

دست‌هايش را نشان‌مي‌دهد، ظريف و كوتاهند:
دستكش خوش‌رنگ و
پايش را بالا مي‌آورد، مثل سيندرلا وقتي كه وزير مي‌خواست كفش را پايش كند:
كفش زرين
مثل عروسك كوكي مي‌چرخد، انگار نه انگار كه بزرگ است به اندازه‌ي كافي، حتي بزرگ‌تر از علي كه شش سال از من بزرگ‌تر است:
آن‌چه اندامم را
سازد زيبا

و دست‌هايش را با حركت موزوني پايين مي‌آورد، مثل آخر دكلمه. خم مي‌شود خاله جان را مي‌بوسد:« سلام مامان!» و من را، كه مبهوت، دارم نگاهش مي‌كنم. مي‌رود كه لباسش را عوض‌كند، خاله‌جان به من مي‌گويد:« بعد از « فرزانه»، اگر نبود نمي‌دونم چه طور دوام مي‌آوردم؟!»
دو سال از نبودن فرزانه مي‌گذرد. و من جز موهاي بلندش و صورت گرد سفيدش چيزي يادم نمانده.

مثل توله سگ دنبالش راه مي‌افتم. مي‌ايستم كنار در، توي اتاق. مقنعه‌اش را صاف‌كرده، دارد پهنش مي‌كند روي پشتي صندلي راحتي كنار كتاب‌خانه. روي ديوار، كنار سه‌تارش، يك پارچه‌ي سياهي آويزان كرده، كه با جوهر صورتي چند تا خط موازي رويش كشيده‌اند، كه يك جايي به هم مي‌رسند و مثل منقار يك پرنده‌ مي‌شوند، كه انگار عينك دارد. خيلي بد خط به خارجي چيزي نوشته‌اند كه رفته بالا، تا لابه‌لاي همان خط‌ها. ضبط صوتش را روشن‌مي‌كند، و صداي يك غژ و غژ عجيبي مي‌پيچد توي اتاق. همين‌طور كه دارد موهاي سياه تا كمر بلندش را برس‌مي‌زند، مي‌گويد:« اين جاشو گوش كن، من عاشق اين تكه‌ش ام ــ» و بعد برس را مي‌گذارد روي ميز و ابروهايش را چين‌مي‌اندازد، و كمي خم‌مي‌شود از زانو، ‌دست چپ را بالاتر نگه‌مي‌دارد، انگشت‌هايش با فاصله از هم. و انگشتان دست راستش روي سازي حركت‌مي‌كند كه من نمي‌بينم.

دراز كشيده‌ام روي تخت بيمارستان. قرار است فردا عملم كنند. مي‌گويند استخوان ساق پايم چيزي دارد به اسم كيست، كه اگر بماند، كه اگر پايم بشكند، تا ابد زمين‌گير مي‌شوم. مامان دارد از پنجره بيرون را نگاه‌مي‌كند. و من مي‌دانم آن‌قدر فكري هست خودش، كه من اجازه‌ندارم بترسم. كتاب داستان‌هاي داداشي را ورق‌مي‌زنم، ولي دارم به لحظه‌اي فكر مي‌كنم كه نور زرد آن چراغ گرد گنده، مستقيم مي‌افتد توي چشمم، مثل فيلم‌ها، كه يكي را زخمي و بي‌هوش مي‌آورند اتاق عمل. و آرزو مي‌كنم كاش من هم موقع رفتن توي اتاق‌عمل بي‌هوش بودم، حالا نه خيلي زخمي. در مي‌زنند، و يكي كه پشت يك دسته‌گل آبي قايم شده، مي‌آيد تو.
خودش است. شادي جاري. شادي مسري. و مگر مي‌تواني به جوك‌هايش و شيطنت‌هايش نخندي؟! و مگر مي‌تواني در حضورش به چيزي جز او فكر كني؟! و مگر مي‌تواني دوستش نداشته‌باشي؟!
موقع رفتن از توي كيفش كاغذي در مي‌آورد. مي‌گويد: « من هر وقت دلم بگيره، اين شعر رو مي‌خوانم. گفتم بنويسم برات. آدم با يه بار ديدن حفظ نمي‌شه ـــ»
تاي كاغذ را باز مي‌كنم:
يك ظرف پر ميوه
يك باغ پر گل
پرواز پروانه
آواز بلبل
.
.
.

سرم را بلند مي‌كنم، نگاهش مي‌كنم، به چشم‌هاي مثل خرگوش شادش. لبخند مي‌زنم.
نه. ديگر نمي‌ترسم.

وقتي كه مي‌رود، مي‌پرسم:« مامان! اسم اين گل‌هاي آبي چي‌ئه؟» مي‌گويد:« زنبق».
نگاهي به گلدان بلور روي ميز گوشه‌ي اتاق مي‌اندازم: « من بين گل‌ها، زنبق رو از همه بيش‌تر دوست‌دارم.»

₪₪₪

براي چكاپ آمده‌ايم تهران. خاله‌جان رختخوابم را توي اتاق او انداخته، اين يعني خوش‌بختي بزرگ. اين يعني گوش‌كردن به غژغژ گيتار الكتريك، يعني ديوانه‌وار خنديدن، و درست قبل از خاموش‌كردن چراغ، يعني فال حافظ.
ولي او آن آدم شاد هميشه نيست. جواب‌هاي مرحله‌ي دوم كنكور آمده، طوري كه علي مي‌گفت با رتبه‌ي 2000 مرحله‌ي اول آدم به هيچ جايي نمي‌رسد. قبل از خاموش‌كردن چراغ خاله‌جان در مي‌زند و مي‌آيد تو. مي‌نشيند روي تخت، كنارش، و شروع‌مي‌كند به صحبت‌كردن. مي‌دانم كه دانشگاه آزاد « اقتصاد نظري» قبول‌شده، و فردا آخرين مهلت ثبت‌نام است. خاله‌جان هم مثل خيلي‌ها معتقد است كه يك ليسانس هم براي زن جماعت خوب است و كافي‌ست و قرار نيست نان‌آور خانه باشد كه. آرام تا آخر گوش‌مي‌كند، و بعد مي‌گويد:« مامان، تو ديگه حداقل مي‌دوني من براي دندان‌پزشكي تغيير رشته دادم به تجربي. يه سال هم مي‌خوانم، تهران نشد شهرستان. سال ديگه هم قبول نشدم، مي‌رم پيش « دكتر طاهري» دستيارش مي‌شم.»
جمله‌هايش برايم غريبند. علي هم مهندسي مكانيك دوست‌دارد، ولي من تا حالا نشنيده‌ام بگويد اگر قبول نشدم مي‌روم پيش «عباس مكانيك» شاگردي كنم. دوباره نگاهش مي‌كنم، اگر اين لرزش زنانه‌ي لب‌هاش، لوش نمي‌دادند، محال بود بفهمي خودش هم شك دارد. خاله‌جان كه مي‌رود لحاف را بالا مي‌كشد، و مي‌چرخد سمت ديوار. مي‌پرسم:« چراغ رو خاموش‌كنم؟»
مي‌گويد:« آره، لطفاً.»
و توي اتاق تاريك توي رخت‌خواب فكر مي‌كنم به يك جفت دستكش خوش‌رنگ، يك جفت كفش زرين، يا هر چيزي كه بتواند دلش را از غم رها كند.

₪₪₪


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:32 AM یادداشتها (2)