Designed by ARDAVIRAF
July 24, 2006

(قسمت سوم)
نشسته‌ايم كنار هم، « پارميس» توي بغلش. كتاب را ورق‌مي‌زند و آرام آرام توي گوش پارميس نجوا ‌مي‌كند: « مامان، پيشي چي مي‌گه؟ ميو ميو! جوجو چي‌ مي‌گه؟ ـــ جيك جيك! آقا گاوه چي ـــ» فكر مي‌كنم براي يك بچه‌ي 4 ماهه خيلي زود نيست ياد گرفتن صداي حيوانات؟! همين را مي‌پرسم، مي‌خندد، تعريف‌مي‌كند هفته‌ي پيش با «شاهرخ»، شوهرش، پارميس را برده‌اند پارك ساعي، كلي عكس‌العمل نشان‌مي‌داده نسبت به جانورهاي مختلف.
همين كه پارميس ذوق‌مي‌كند براي تي‌شرت نارنجي علي، مي‌گويد:« مي‌فهمند بچه‌ها، حتي رنگ‌ها رو! يه كتاب روان‌شناسي كودك گرفتيم با شاهرخ مي‌خونيم شبا ــ» انگشت پارميس را از دهانش مي‌كشد بيرون« ـــ ماماني! نداشتيم ها! ـــ تو اين سن، به رنگ‌هاي گرم علاقه دارندـــ» كيف‌مي‌كنم با كارهاي اين زن و شوهر، اريجينال اريجينال‌اند، اسم پارميس را هم، همين‌طوري انتخاب‌كردند. كتاب اسم خريده‌بودند، قرار شده‌بود جداگانه اسم‌هايي را كه دوست‌دارند بنويسند كه روي نظر هم اثر نگذارند، و بعد اسم مشترك دو تا ليست را بگذارند روي بچه.
همين طور كه خيار پوست‌مي‌گيرد، تعريف‌مي‌كند هفته‌ي پيش كه سومين سالگرد ازدواجشان بوده، رفته‌اند آتليه، با پارميس عكس‌گرفته‌اند، مي‌گويم من هنوز عكس‌هاي عروسي‌شان را نديده‌ام، مي‌گويد:« اونا رو گروگان نگه‌داشتم! بايد بياييد خونه‌ي خودمون ببينيد! » نمكدان مي‌آورم از روي open آشپزخانه، با سر اشاره‌مي‌كند كه نه:« من خيلي شور مي‌خوردم، شاهرخ خيلي تند. باهاش صحبت‌كردم، بعد از به‌دنيا آمدن پارميس. قرار شد هر دو تامون بيش‌تر رعايت‌كنيم. » دنبال بهانه‌ي موجه مي‌گردم، چيزي كه طبعاً نمي‌تواند فاصله‌ي خانه‌هايمان باشد، از خانه‌ي آن‌ها تا اين‌جا 20 دقيقه راه پياده است. مي‌گويم: « م م م ــــ تو هم سرت شلوغ‌ئه! كار، بچه ـــ» مي‌گويد:« سر كار نمي‌رم، تا پارميس 2 ساله‌ش بشه. هيچ چيز جاي 2 سال اول زندگي آدم رو نمي‌گيره. به قول مامان پارميس دوباره 3 ماهه نمي‌شه كه من بغلش كنم ـــ» مي‌گويم:« آره! به‌خصوص كه فكر كنم بچه‌ي اول و آخرم هست!» مي‌خندد:« نه! من همون اول به شاهرخ قول دادم كه دو تا بچه داشته‌باشيم ـــ» حرف‌هايش برايم غريبند. اين همان دختري‌ست كه يك خواستگارش را رد مي‌كرد كه آمده‌بود دنبالم، ماشينش را نشسته‌بود، يا آن يكي را، كه در را برايم باز نكرد؟!
آدم‌ها چه‌قدر مي‌توانند باعث رشد همديگر شوند.
موبايلش زنگ‌مي‌خورد. شاهرخ است. قطع‌ كه مي‌كند، مي‌گويد:« من ديگه يواش‌يواش بلند شم ــــ راستي، فرصت كردي اون كتاب فارما رو برام بگيري؟ يه وقت، يه دارويي به آدم مي‌دن ـــ به بچه شير مي‌دم ـــ اون طفلك چه گناهي كرده!» مي‌خندم و با سر تاييد مي‌كنم. مي‌گويد:« بايد يه برنامه بذاريم، من دوباره با تو فارما رو بخونم.» مي‌گويم:« حالا، فرصت زيادئه! بذار پارميس يه ذره بزرگ‌تر شه. سرت خلوت‌تر شه ـــ»
بلند مي‌شود مي‌رود آشپزخانه: « خاله‌جون اگه اجازه بديد من كم‌كم ـــ» مامان مي‌گويد :« شاهرخ كه سر كارثه ـــ»
- نه! مي‌آد دنبالمون. ما رو مي‌ذاره خونه، خودش بر مي گرده.

كتاب‌ فارماكويي را كه خواسته‌بود، گرفته‌ام توي دستم، ايستاده‌ام توي چارچوب در. دارم فكر مي‌كنم من هنوز هم از او هفت سال كوچك‌ترم.

₪₪₪

دراز كشيده روي تخت‌خواب. اين بار نوبت من است كه حرف‌بزنم. زبانم نمي‌چرخد. هاريسون نوشته 4 ماه. وقتي توي لابي اورژانس منتظر مامان بودم، خواندم:« case سرطان كولوني كه اولين تظاهرش انسداد روده‌ باشد، حدود 4 ماه فرصت دارد.»
من مي‌دانم كه اين 4 ماه چيزي‌ست كه اسمش را همه چيز مي‌توان گذاشت جز زندگي.
او حتي هنوز نمي‌داند كه چيزي كه به خاطرش بستري‌شده، اسمش سرطان است. شاهرخ با يك تيم روان‌شناس صحبت‌كرده، طوري كه مناسب‌تر است موضوع را با او در ميان بگذارند.
نوبت من است كه حرف‌بزنم. مدل موهايش را عوض‌كرده، و تازه مش ‌كرده؛ به قول مامان مثل گوگوش، هر كاري كه بكند اين دختر، به صورتش مي‌آيد. همين را مي‌گويم. و انگشت‌هايم را مي‌برم لاي موهاش، توي صورت بي‌آرايشش، مژه‌هاش بلندتر به نظر مي‌رسند. مي‌گويم:« مي‌دوني! اين‌ها همه‌ش به خاطر اين‌ئه كه شاهرخ قدرت رو بيش‌تر بدونه!» به زور مي‌خندد. مي‌پرسد:« نمي‌دوني چه‌قدر طول‌مي‌كشه؟»

₪₪₪

كنفرانسم تمام‌شده تقريباً؛ مي‌گويم:« استاد! يه case سرطان كولون‌ئه ـــ» جمله‌ا‌م گير دارد، او كه case نيست، سرطان كولون هم كه داشته‌باشد، باز هم، دليل نمي‌شود؛
- case ـــ case ـــ يعني، دختر خاله‌م ـــ تو stage IV تشخيص‌داده‌ ...
و نمي‌دانم چه‌ طور جلوي لرزش صدايم را بگيرم تا برسم به آن‌جا كه بگويم درد دارد، با مورفين 4 ساعت يك بار هم ـــ نخاعش تحت فشار است، يعني با وجود متاستاز به ريه‌ا‌ش مي‌تواند جراحي اعصاب را تحمل كند؟ مي‌گويد:« چند سالشونه؟»
گوشه‌ي سقف را نگاه‌مي‌كنم:« ــ سي و ـــ يك سال.»

₪₪₪

نشسته‌ايم توي «كوپه». مي‌پرسد حالش چه‌طور است؟ مي‌گويم:« بد».
و وقتي مي‌گويم توي ICU ي تهران كلينيك دارد نمي‌ميرد هنوز، كه گاه‌گاه شاهرخ را صدا مي‌كند، و در گوشش مي‌گويد آن گوشواره‌ي مرواريدم را وقتي پارميس رفت كلاس سوم بهش بده، گريه نكرده‌ام هنوز.

وقتي مي‌گويم « احساس امنيتم » را از دست‌داده‌ام توي زندگي، چشم‌هايم كدر مي‌شوند.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:47 PM یادداشتها (0)