انگشت ميكشم لاي حافظ، ميگويد:
لاف عشق و گله از يار زهي لاف دروغ
چشمانم را ميبندم، و زير لب زمزمهميكنم :
مگـرم چشم سيـاه تـو بيـامـوزد كــار ورنه مستوري و مستي همه كس نتوانند...