



|
|
|
|
![]() 404 Not FoundThe server can not find the requested page: rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=cd7dae25ff99bab18e0638985bb440c3 (port 80) Please forward this error screen to rpc.blogrolling.com's WebMaster. |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
August 05, 2006
سكوت مطلق است، مثل همهي مهمانيهاي بيكلام اين اواخر، كه كسي براي تسليت گفتن به مامان ميآيد خانهمان. فقط اين دو تا نشستهاند، مثل هميشه، يواش پچپچ ميكنند، همينطور كه هلو انجيري توي پيشدستي را خرد ميكنم، ياد اولين باري ميافتم كه ديدمش، داشتيم ميرفتيم عروسي عمو كوچكه. 15 سال داشتم، مثل الان نبود كه بدانم از پياز بدش ميآيد، بر خلاف « آرش» خربزه را به هندوانه ترجيح ميدهد، اعتقاد دارد 8 خوششانسي ميآورد برايش، كتاب مورد علاقهاش « صد سال تنهايي» ست ... يا مثلاً آنقدر ديوانه هست كه عاشق كه شد، با وجود همهي مخالفتهاي خانواده، 7سال بنشيند پاي يك دختر و... آن وقتها، كل فايل اطلاعاتيام در مورد اين پسرعموي ناديده به يك پاراگراف هم نميرسيد: بدون اينكه سرم را بلند كنم ميگويم:« پذيرش پيام هم اومد، ما بالاخره نفهميديم اين دو تا پسر عمو چي ميگند به همديگه!» همه ميزنند زير خنده، پيام تنها همسن همصحبت «علي» بود، يعني است. زنعمو به مامان ميگويد: « قرار بود شما يه ضبط كار بذاريد تو اتاق علي، ببينيم چي ميگند اين دو تا!» پيام ميگويد:« ديگه جلسهي آخرئه!» ميگويم:« پيام داري ميري ديگه، بايد از همين الان عادت بديد خودتونو!» باز قبل از اينكه دوباره اتاق فرو برود توي سكوت، ميگويم:« انگار همين ديروز بود مهموني قبولي پيام. علي تنها اومد تهران ـــ اوايل مهر بود ـــ » آرش ميگويد:« واقعاً ها! فكرشو بكن، 9 سال گذشته ـــ» و بعد نظريههاي مختلف از شش جهت شروعميشود كه آخر شهريور بود، يا اول مهر. ديگر آنقدر سر و صدا هست كه بتوانم با خيال راحت از بحث بيايم بيرون، و شروعكنم به پيادهروي لاي خاطرات! « پيام» عمران شريف قبولشده. اعتصاب غذا كرده. معماري هنرهاي زيبا ميخواسته... علي متقاعدش ميكند كه خب، فوقت را توي شاخههاي معماري ميگيري. « پيام» دودل است بين تهران و شريف. ميگويند فوقت هم از شريف باشد، راحتتر پذيرش ميگيري براي دكترا. « پيام» رژيم گرفته، BMI اش را رسانده به 17، يا يك همچين حدودي، و از سربازي معافشده. « پيام» TOEFL اش را با نمرهي فلان و GREاش را با نمرهي ـــ «من از اول هم گفتهبودم، پيام حيفئه، بايد بره خارج ـــ» صداي مامان است. قسمت اولش را راستميگويد هميشه ميگفت. قسمت دومش را هم ... لابد راست ميگويد ديگر، آدمهايي كه حيفاند بايد بروند خارج. باز هم تنها آمدهام تهران، مامان و بقيه مستقيم از گرگان برگشتهاند تبريز. و من براي ناهار مهمانم خانهي آنها، سعيميكنم فاصلهي مجازم را حفظ كنم، چون از حساسيت مامانهاي پسردار نسبت به قند عسلهايشان آگاهي كامل دارم، ناسلامتي با يكيشان 18 سال زندگيكردهام! زنعمويم برپا ميدهد: « دير وقتئه ديگه، با دختر عموها خداحافظي كن، يواشيواش بريم ـــ» با اينكه ميدانم سهشنبه ميلاد حضرت عليست، و علي شب ميرود فرودگاه براي بدرقه، باز هم اين عبارت « دختر عموها» ميخورد به ديوارههاي جمجمهم و براي چندمين بار ميرود و بر ميگردد و دوباره ميخورد، اين بار به يك ديوارهي ديگر! بعضيها انواع گياهان را خوب ميشناسند، ₪₪₪ شعر: اتوبيوگرافي- از مجموعهي « دنيا را گشتم بدون تو»
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 07:26 AM ● یادداشتها (9)
|
||
|
|
|