
سكوت مطلق است، مثل همهي مهمانيهاي بيكلام اين اواخر، كه كسي براي تسليت گفتن به مامان ميآيد خانهمان. فقط اين دو تا نشستهاند، مثل هميشه، يواش پچپچ ميكنند، همينطور كه هلو انجيري توي پيشدستي را خرد ميكنم، ياد اولين باري ميافتم كه ديدمش، داشتيم ميرفتيم عروسي عمو كوچكه. 15 سال داشتم، مثل الان نبود كه بدانم از پياز بدش ميآيد، بر خلاف « آرش» خربزه را به هندوانه ترجيح ميدهد، اعتقاد دارد 8 خوششانسي ميآورد برايش، كتاب مورد علاقهاش « صد سال تنهايي» ست ... يا مثلاً آنقدر ديوانه هست كه عاشق كه شد، با وجود همهي مخالفتهاي خانواده، 7سال بنشيند پاي يك دختر و... آن وقتها، كل فايل اطلاعاتيام در مورد اين پسرعموي ناديده به يك پاراگراف هم نميرسيد:
يك سال زود مدرسه رفته، يك سال را هم جهشي خوانده، شاگرد اول البرز است، و رتبهي مرحلهي اولش 190 شده.
زنعمو كه معرفيميكند اعضاي خانوادهشان را، ميرسد به او:« اين هم « پيام» ئه ــ» مرورش ميكنم: قد متوسط، لاغر، خيلي خيلي لاغر، چشمهاي درشت پر مژهي دخترانه، فرق از وسط باز شده، و موهاي سياهي كه برقميزند ، ولي هيچ شباهتي به « گريگوري پك» ندارد!
بدون اينكه سرم را بلند كنم ميگويم:« پذيرش پيام هم اومد، ما بالاخره نفهميديم اين دو تا پسر عمو چي ميگند به همديگه!» همه ميزنند زير خنده، پيام تنها همسن همصحبت «علي» بود، يعني است. زنعمو به مامان ميگويد: « قرار بود شما يه ضبط كار بذاريد تو اتاق علي، ببينيم چي ميگند اين دو تا!» پيام ميگويد:« ديگه جلسهي آخرئه!» ميگويم:« پيام داري ميري ديگه، بايد از همين الان عادت بديد خودتونو!» باز قبل از اينكه دوباره اتاق فرو برود توي سكوت، ميگويم:« انگار همين ديروز بود مهموني قبولي پيام. علي تنها اومد تهران ـــ اوايل مهر بود ـــ » آرش ميگويد:« واقعاً ها! فكرشو بكن، 9 سال گذشته ـــ» و بعد نظريههاي مختلف از شش جهت شروعميشود كه آخر شهريور بود، يا اول مهر. ديگر آنقدر سر و صدا هست كه بتوانم با خيال راحت از بحث بيايم بيرون، و شروعكنم به پيادهروي لاي خاطرات!
« پيام» عمران شريف قبولشده. اعتصاب غذا كرده. معماري هنرهاي زيبا ميخواسته... علي متقاعدش ميكند كه خب، فوقت را توي شاخههاي معماري ميگيري.
« پيام» دودل است بين تهران و شريف. ميگويند فوقت هم از شريف باشد، راحتتر پذيرش ميگيري براي دكترا.
« پيام» رژيم گرفته، BMI اش را رسانده به 17، يا يك همچين حدودي، و از سربازي معافشده.
« پيام» TOEFL اش را با نمرهي فلان و GREاش را با نمرهي ـــ
«من از اول هم گفتهبودم، پيام حيفئه، بايد بره خارج ـــ» صداي مامان است. قسمت اولش را راستميگويد هميشه ميگفت. قسمت دومش را هم ... لابد راست ميگويد ديگر، آدمهايي كه حيفاند بايد بروند خارج.
همه پذيرفتهاند، ديگر شده يك قسمتي از زندگي ايراني، مثل مدرسهرفتن، ازدواجكردن، بچهدار شدن!
ميپرسم: « كدوم شهر ميري، حالا؟» ميگويد: "Kingston" و شروعميكند به توصيف 15 جزيرهي كوچك اطراف آنجا كه اصطلاحاً بهش ميگويند:« هزار جزيره»، كه براي قايقسواري، از اين قايقهاي كوچك يك نفره كه اسمش يادم نماند، از همه جاي دنيا ميآيند آنجا، كه توريستهايي كه آمدهاند، آنقدر استقبال كردهاند از اين منطقه، كه از نظر توريستي 5 ستاره ميگيرد.
گوشميكنم، نميتوانم نظر بدهم، از جغرافياي كانادا فقط آبشار نياگارا را ميشناسم، و همهي افتخارم اين است كه ميدانم بلندترين آبشار جهان نيست، عريضترينشان است. همين را هم نميگويم. او ادامهميدهد كه شهرت اين دانشگاهي كه دارد ميرود به « بخش تحقيقات سرطان» اش است. سيرم ديگر از سرطان. مدتيست كه دارم به شاخههاي غير باليني پزشكي فكر ميكنم، بيشتر همان « ايمونولوژي»، كه در ايران فقط Ph.D اش تدريس ميشود، متاسفانه. و شايد به همين خاطر بروم دنبال ژنتيك.
مامان ميگويد: « تو جلوتر ميري جاده رو صاف ميكني كه بچهها پشت سرت بيان ـــ» پيام تاييد ميكند:« آره، حتماً، آيدا كه واقعاً حيفئه بمونه اينجا ـــ» باز هم اين واژهي حيف... ياد يك كاريكاتوري ميافتم توي «همشهري جوان» : تصوير مردي بود چمدان بهدست، كه داشت ميرفت مثلاً، ولي يكي از پاهاش، تنهي درختي بود كه محكم وصل بود به زمين.
خيلي بيشتر از آن ذوق دارد كه بخواهم برايش تعريفكنم توي ذهنم چه چيزي ميگذرد.
او دارد از يك مركز تحقيقات توي دانشگاه شهيد بهشتي صحبتميكند كه ناجي خيليها بوده براي گرفتن پذيرش و اينها، من دارم به تنها خاطرهي شخصيم فكر ميكنم با پيام كمحرف درسخوان.
باز هم تنها آمدهام تهران، مامان و بقيه مستقيم از گرگان برگشتهاند تبريز. و من براي ناهار مهمانم خانهي آنها، سعيميكنم فاصلهي مجازم را حفظ كنم، چون از حساسيت مامانهاي پسردار نسبت به قند عسلهايشان آگاهي كامل دارم، ناسلامتي با يكيشان 18 سال زندگيكردهام!
« ضيافت» را گذاشتهاند كه سرم گرم شود. دو نفر با هم سلامعليك هم ميكنند، من مثل ابر بهار اشك ميريزم. ربطي به فيلم ندارد، براي درد خودم گريهميكنم، ميترسم آزاد هم قبول نشوم. اصولاً آدمها توي موقعيتهاي گريهآور اغلب ياد دردهاي خودشان ميافتند.
به بهانهي ترجمهي يك ترانهي استانبولي، قطعميكند فيلم را. ترانه را كه ترجمهميكنم، خواهر كوچكش، « رويا»، را هم بر ميدارد، ميرويم توي اتاقش، كلي عكس خوانندهها را نشانم ميدهد توي كامپيوتر، و وقتي از بين همه، يكي از عكسهاي گوگوش را انتخابميكنم، تا برايم پرينت بگيرد، يك نسخه از آلبوم « زرتشت» اش هم برايم پر ميكند.
چيزهاي به ظاهر سادهاي كه هيچ وقت يادم نميرود.
زنعمويم برپا ميدهد: « دير وقتئه ديگه، با دختر عموها خداحافظي كن، يواشيواش بريم ـــ» با اينكه ميدانم سهشنبه ميلاد حضرت عليست، و علي شب ميرود فرودگاه براي بدرقه، باز هم اين عبارت « دختر عموها» ميخورد به ديوارههاي جمجمهم و براي چندمين بار ميرود و بر ميگردد و دوباره ميخورد، اين بار به يك ديوارهي ديگر!
محكم دستم را فشار ميدهد و ميگويد email ام رو كه داري. با سر تصديقميكنم. دوستدارم بغلش كنم، گند بزنند اين فرهنگ احمقانهي خالهزنكيمان را...
ايستادهام پشت عمو جان، سرم را گذاشتهام روي شانهي راستش. پيام دارد بند كفشهايش را محكم ميكند.
صداي هيچوقت نشنيدهي «حكمت» توي ذهنم ميپيچد:
بعضيها انواع گياهان را خوب ميشناسند،
بعضيها انواع ماهيها را
من انواع جدائيها را.
₪₪₪
شعر: اتوبيوگرافي- از مجموعهي « دنيا را گشتم بدون تو»
اثر: « ناظم حكمت» - برگردان: « احمد پوري»
طرح: اثر هنرمند كوبايي « آرس»