ساعت از 12 گذشته، اول شهريور است ديگر.
تقويم را ورقميزنم.
نيمهي چپ صفحه، تصوير نيمرخ دختريست با چشمان بسته، گونههاي سرخ، و موهاي قهوهاي بلند، يك جور قهوهاي كه قرمزش بيشتر از سبزش باشد، توي يك شاليزار.
احساسميكنم دارد ميدود، شايد به خاطر موهاش كه مثل شعلههاي آتش، زبانه كشيدهاند پشت سرش، يا شايد به خاطر صورت و گردن و بالاتنهش كه جلوتر از باريكي كمر و پايينتنهايست كه ديدهنميشود.
شايد هم به خاطر غبار سرخي كه پشت سرش روي شاليزار پاشيدهشده، انگار يك دسته شقايق كه از دور فقط به صورت يك عده لكهي سرخ درهم ببينيش.
شاليزارش رگههاي طلايي دارد، آنقدر كه آدم را ياد رنگ موهاي شازده كوچولو بيندازد، ولي سبز است هنوز.
حاشيهي راست، پايين نوشته:
به چمنزار بيا
به چمنزار بزرگ
و صدايم كن، از پشت نفسهاي گل ابريشم
همچنان، آهو كه جفتش را
پردهها از بغضي پنهاني سرشارند.
فروغ فرخزاد
₪₪₪
نميدانم امشب چند بار به اين ترانهي Mariza گوشكردهام، و دوباره گوشكردهام، و باز گوشكردهام...