



|
|
|
|
![]() 404 Not FoundThe server can not find the requested page: rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=cd7dae25ff99bab18e0638985bb440c3 (port 80) Please forward this error screen to rpc.blogrolling.com's WebMaster. |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
August 27, 2006
ميثم چيزي نوشتهبود در مورد دكتر سروش، تقصير او نيست، گريههاي امشبم تقصير هيچكس نيست... قرار بود اسم پسرش را، اگر پسردار ميشد، بگذارد سروش. نامزدش، ب، مريد دكتر سروش بود، آنقدر كه اولين پيشكشياي كه برايم فرستادهبود، كنار نقدي كه براي داستانم نوشتهبود، يك جلد «كيان» بود-شمارهي43، شهريور77- با يك مجلد از مقالههاي دكتر سروش (و چند نفر ديگر كه خواندن اسمشان هم برايم صقيل بود، فهميدن مقالههايشان بماند) كه كپيكردهبود، و صحافيكردهبود برايم... گيجم... حالم خوب نيست... سرفهميكنم، از آن تكسرفههاي عصبي، كه زنجير ميشوند امشب، ديگر تك نيستند، راه گلويم باز نميشود... من امشب براي سروش گريهميكنم... كيان را گذاشتهام جلوم، ورقميزنم... انگار خواب بودهاند همهي چيزهايي كه يك زمان اتفاقافتادهبودند... نيست... نزديك 40 روز است كه رفتهاست... گريهام به خاطر رفتنش نيست، امشب، براي آسان پذيرفتن خودم است . باوركردني نيست... او رفته. ما با مرگ كنار آمده ايم، مثل همهي آدمهاي خوب منطقي گوگولي... به چند ثانيهي ديگر فكر ميكنم، كه بدون شك راه نفسم باز خواهد شد، فكر خواهمكرد كه براي قرار فردا كدام مانتوي مشكيم را بپوشم، يا كدام روسري مشكيم اتو دارد... چون آدمي كه براش بينهايت احترام قائلم، صبح كه حالم خوب بود من را هم دعوت كرده براي سينما، و اينكه جزو 4-3 نفري هستم كه اين مرد تنهاي دوستداشتني به خلوتش راهميدهد، برايم آنقدر ارزش دارد، كه نخواهم روزش را بههم بريزم... يك چيزي بود اي كاش اين سروش گلولهشده توي حنجرهم را بيرون بكشد، شايد با صداي بلند هقهقبزنم، شايد كمي سبك شوم... چند شب پيش باز شازده كوچولو را ميخواندم، نميدانم براي بار چندم؛ هر وقت كه ميخوانماش يك جاييش برجستهميشود برايم، انگار كه بار اول خواندنم باشد. نوشتهبود 6 سال و اندي از ديدارش با شازده كوچولو گذشته، و براي او كه از بچگي جلوي نقاشي كردنش را گرفتهاند و جز بوآي باز و بسته چيز ديگري را خوب بلد نيست بكشد، كشيدن درست چهرهي شازده كوچولو خيلي سخت است، گفتهبود از نوشتن اين خاطرات خيلي غمگين است، ولي مينويسد كه فراموشنكند، آخر فراموشكردن يك دوست خيلي چيز غمانگيزيست... يا تلاش براي فراموشكردن يك دوست؟...لابد مشمئز كننده است...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:07 AM ● یادداشتها (5)
|
||
|
|
|