Designed by ARDAVIRAF
August 27, 2006

ميثم چيزي نوشته‌بود در مورد دكتر سروش، تقصير او نيست، گريه‌هاي امشبم تقصير هيچ‌كس نيست...

قرار بود اسم پسرش را، اگر پسردار مي‌شد، بگذارد سروش. نامزدش، ب، مريد دكتر سروش بود، آن‌قدر كه اولين پيش‌كشي‌اي كه برايم فرستاده‌بود، كنار نقدي كه براي داستانم نوشته‌بود، يك جلد «كيان» بود-شماره‌ي43، شهريور77- با يك مجلد از مقاله‌هاي دكتر سروش (و چند نفر ديگر كه خواندن اسمشان هم برايم صقيل ‌بود، فهميدن مقاله‌هايشان بماند) كه كپي‌كرده‌بود، و صحافي‌كرده‌بود برايم...
و من هم مثل خيلي وقت‌ها كه بخواهم ارادتم را به آدمْ بزرگي نشان‌‌بدهم، يك كارت تبريك گرفته‌بودم برايشان، عكس دختر بچه‌ي شاد خنداني بود كه از سطل زباله بيرون آمده‌بود و يك دسته‌گل گرفته‌بود طرف دوربين. هر چه‌قدر خواستم تبريك بنويسم با هم بودنشان را، انگشت‌هايم كار نكرد؛ مفهوم رفتن و نماندن، يا شايد عدم امكان ماندن انگار خيلي وقت پيش‌تر توي ذهنم معنا پيدا كرده‌بود. آن‌ها نامزد بودند، همين. برايشان نوشتم اميدوارم ـــ، نه، نوشتم آرزو مي‌كنم، اميدي در كار نبود. مثل همه‌ي به ‌اصطلاح اميدهاي زندگي، كه فقط توده‌ي مغشوشي از آرزوهاست. آرزوهايي كه بعدها، مثلاً چند سال بعد كه مرورشان‌مي‌كني مي‌بيني سرنوشت خيلي موقر و محكم كوبيده در گوشت كه هيچ چيز دست خودت نبوده. همان تفاوت كلاسيك wish با hope . يادم هست، نوشتم:
« ف و ب عزيزم!
آرزو مي‌كنم كه هميشه عطر ياس از اين سجاده‌ي پاك‌ترين احساس پاكتان ــــ»
ياس و پاك‌ترين پاك و ... تاثير خواندن سهراب بود، به جاي ساختن تصوير، تابلو مي‌ساختم، مثل اين تابلوهاي 3 تا 1000 ميدان انقلاب كه قابش بد نيست، نوشته‌ي توش هم، ولي به دلت نمي‌نشيند كه به عزيزت هديه‌كني‌ش. كلمه‌هايم ولي نرم بود، و سبك و يواش، آن‌قدر كه بشود يك دختر 17 ساله‌ي احساساتي را تحسين‌كرد به خاطرش.
موقع نوشتن هم انگار مي‌دانستم ديري نمي‌پايد... و به قول يلدا به جايي خواهند رسيد كه ببينند جاده ادامه‌دارد، و هر كدام از جاده‌ي خودشان جا مانده‌اند.

گيجم... حالم خوب نيست... سرفه‌مي‌كنم، از آن تك‌سرفه‌هاي عصبي، كه زنجير مي‌شوند امشب، ديگر تك نيستند، راه گلويم باز نمي‌شود... من امشب براي سروش گريه‌مي‌كنم... كيان را گذاشته‌ام جلوم، ورق‌مي‌زنم... انگار خواب بوده‌اند همه‌ي چيزهايي كه يك زمان اتفاق‌افتاده‌بودند... نيست... نزديك 40 روز است كه رفته‌است... گريه‌ام به خاطر رفتنش نيست، امشب، براي آسان پذيرفتن خودم است . باوركردني نيست... او رفته. ما با مرگ كنار آمده ايم، مثل همه‌ي آدم‌هاي خوب منطقي گوگولي...

به چند ثانيه‌ي ديگر فكر مي‌كنم، كه بدون شك راه نفسم باز خواهد شد، فكر خواهم‌كرد كه براي قرار فردا كدام مانتوي مشكي‌م را بپوشم، يا كدام روسري‌ مشكي‌م اتو دارد... چون آدمي كه براش بي‌نهايت احترام قائلم، صبح كه حالم خوب بود من را هم دعوت كرده براي سينما، و اين‌كه جزو 4-3 نفري هستم كه اين مرد تنهاي دوست‌داشتني به خلوتش راه‌مي‌دهد، برايم آن‌قدر ارزش دارد، كه نخواهم روزش را به‌هم بريزم...
يا به مهمان‌هاي عصرم فكر كنم، كه حتماً باهاشان خواهم گفت و خواهم خنديد، كه از ميزبان‌هاي اخموي درگير اصلاً خوشم نمي‌آيد، كه انگار هيچ اتفاقي نيفتاده‌بود ديشب، يا چند شب قبل كه زير دست‌هاي داداشي زير CPR قلبش برنگشت و ديگر براي هميشه از اميد و آرزوهاش، از هم‌سرش، و از پارميسش، از پسري كه مي‌توانست براي دومين بار مادرش كند، پسري كه شايد دوست‌داشت باز هم اسمش را سروش بگذارد... دست‌شست...
از تمام ماحصل آن شب تلخ تنها اثري كه هنوز ديده‌مي‌شود لابد چهار تا مويي‌ست كه ابروهايم را آشفته‌كرده، و نشان‌ هم ندهم لحظه‌شماري مي‌كنم زودتر برشان دارم، كه به همين 40 روزش هم اعتقاد ندارم و فلسفه‌ي نگه‌داشتنش هم جز اين نيست كه شايد براي خانواده‌اش تسلي‌بخش باشد كه تنها نيستيد، هرچند كه مي‌دانم تنهايند حتي اگر ابروهايم من چيز ديگري نشان‌دهند، و لباس سياهي كه مطمئن نيستم چرا تنم كرده‌ام‌اش...

يك چيزي بود اي كاش اين سروش گلوله‌شده توي حنجره‌م را بيرون بكشد، شايد با صداي بلند هق‌هق‌بزنم، شايد كمي سبك شوم...

چند شب پيش باز شازده كوچولو را مي‌خواندم، نمي‌دانم براي بار چندم؛ هر وقت كه مي‌خوانم‌اش يك جايي‌ش برجسته‌مي‌شود برايم، انگار كه بار اول خواندنم باشد. نوشته‌بود 6 سال و اندي از ديدارش با شازده كوچولو گذشته، و براي او كه از بچگي جلوي نقاشي كردنش را گرفته‌اند و جز بوآي باز و بسته چيز ديگري را خوب بلد نيست بكشد، كشيدن درست چهره‌ي شازده كوچولو خيلي سخت است، گفته‌بود از نوشتن اين خاطرات خيلي غم‌گين است، ولي مي‌نويسد كه فراموش‌نكند، آخر فراموش‌كردن يك دوست خيلي چيز غم‌انگيزي‌ست... يا تلاش براي فراموش‌كردن يك دوست؟...لابد مشمئز كننده است...
پازلم انگار دارد كامل مي‌شود...
ديگر مطمئن نيستم براي چه چيزي گريه‌مي‌كنم... سه نقطه‌هايم تمامي ندارد ، امشب


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:07 AM یادداشتها (5)