



|
|
|
|
|
September 06, 2006
مامان و بقيه داشتند توي ساحل پيادهروي ميكردند، داداشي توي آب بود، من نشستهبودم لب دريا. فكر نميكردم، نگاه هم نميكردم، همينطور خيرهشدهبودم به آب. از آب كه بيرون آمد، گفت:« چي باعثميشه آدم اين طوري بره توي فكر.» جملهاش سؤالي نبود، آخرش يك ايست كامل داشت، به قول خارجيها full stop. من هم فكر نميكردم، خستهبودم فقط، خيرهشدهبودم فقط، ولي گفتم:« سؤالهايي كه جوابش را پيدا نكني.» فكر كردم جملهي آخر را گفتم. براي كسي كه بشناسدش يعني « يك به هيچ: به نفع تو»، همين كه جملهي آخر را تو گفتهباشي، حرف آخر را در يك مكالمهي حتي دوستانه ، با داداشي يك دندهي بي كلاج بي ترمز. آخر كسي كه بشناسدش ميداند كه اين آدم براي همه چيز پرونده دارد: براي تحصيل، براي كار، براي تربيت اولاد، براي لباس پوشيدن، براي شنا كردن، براي نحوهي پذيرايي از ميهماني كه عصر بهت سر زده، يا آني كه براي شام دعوتكردهاي، براي معاشقه، براي تا زدن شلوار جين زيپدار، نه دگمهدار، براي ...چه ميدانم دوستداشتن حتي؛ توي هر بحثي هم فايلش را باز ميكند، پروندهي مربوطه را در ميآورد، با دليل و مدرك و ماده و تبصره نظر آخر را ميدهد. همينطور كه بيقيد با حولهي سفيدش آب گوشهايش را ميگرفت، گفت:« پس سعيكن سؤال نپرسي.» الان بيشتر از يك سال است كه من تمرينميكنم سؤال نپرسم.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:51 AM ● یادداشتها (11)
|
||
|
|
|