404 Not Found

Not Found

The requested URL /display_raw.php was not found on this server.


Apache/2.2.3 (Debian) PHP/5.2.0-8+etch13 Server at rpc.blogrolling.com Port 80
Designed by ARDAVIRAF
September 15, 2006

Oriana Fallaci.jpg

وقتي زني زيبا مي‌ميرد
زمين تعادل خود را از دست‌مي‌دهد
ماه صد سال عزاي عمومي اعلام‌مي‌كند
و شعر بي‌كار مي‌شود...

« نزار قباني»

چند روزي را كه شمال بودم، مدام اين جمله‌ توي ذهنم تكرار مي‌شد:

«زخم‌ها با سرعت عجيبي التيام‌مي‌يابند، طوري كه اگر جاي زخم باقي‌نماند، فراموش‌مي‌كني روزي از جايش خون خارج‌مي‌شد.»

از جمله‌هاش در « به كودكي كه هرگز زاده‌نشد».
خواستم بنويسم اين‌جا، گفتم آخر چه مناسبتي دارد، آن هم اين روزها كه بعد از مدت‌ها خيلي بهترم، يعني خوبم حتي!
امشب كه توي وبلاگ نازلي اين خبر را ديدم، يك حس عجيبي پيدا كردم، يك جور احساس دين شايد، يا گناه حتي.

₪₪

ديروز توي بزرگراه همت مي‌رفتيم سمت گيشا، يك تابلوي عظيمي بود، خيلي خالي و خيلي ساده. روي زرد زمينه‌ش نوشته‌بود:

« نيازمندي‌هاي شرق
انتخاب اول»

عجيب دلم گرفت...

₪₪₪

يك زماني ابا داشتم از اين‌كه بگويم فلان فيلم را نديده‌ام، يا فلان كتاب را نخوانده‌ام، معذب مي‌شدم، حتي. ولي حالا حتي يك حس قشنگي دارم نسبت به اين موضوع! اين يعني يك لذت‌هاي بكري هست كه هنوز نچشيده‌ام، و خب... اين خيلي اميدوار كننده است.

Frida Kahlo-Smoking.jpg

امروز « فريدا» را ديدم. چيزي‌ش كه ولم نمي‌كند سيگار كشيدنش است با دست چپ، در حالي كه با دست راست نقاشي‌مي‌كند، يا ليوان مشروبش را سر مي‌كشد... يا وقتي آن يكي دستش بي‌كار است، حتي. نمي‌دانم مثل لبه‌ي شكسته‌ي دندان مينا - بود به نظرم- در « آينه‌هاي دردار»، يا پرز پشت گردن آن دختر ژاپني در « اگر شبي از شب‌هاي زمستان مسافري»، يك آن ِ قشنگي‌ست، خيلي خاصش مي‌كند.
همين‌طور اين نتكاندن سيگارش؛ كه هميشه به اندازه‌ي يك بند انگشت خاكستر سر سيگار جمع‌شده بود، طوري كه خيلي آرام و بي سر و صدا يك جور بي‌قيدي و قالب ناپذير بودن شخصيت فريدا را به آدم حالي مي‌كرد.

دوستش داشتم. به قول «وينا»:«زياد، زياد».

₪₪₪₪

دفتر يادداشت خريدم. روپوش سفيدم را اتو زدم، و بعدش مانتوي مشكي‌م را. قبل از خواب ناخن‌هايم را هم بگيرم، ديگر آماده‌ي آماده‌ام.
وزارت بهداشت منتظر بوي ماه مهر نمي‌شود، حق هم دارد. تعطيلاتي كه 10 مرداد شروع‌شده، 24 شهريور هم تمام‌شود، به هيچ جاي عالم بر نمي‌خورد.
فردا همه چيز از نو شروع‌مي‌شود، يعني منظورم، همان چيزها نه، كلاً يك چيزهاي نويي شروع‌مي‌شود.
فردا صبح كه دستي از زير لحاف بيايد بالا و كورمال كورمال زنگ موبايل را خاموش‌كند، كمي صبر كند كه خوابم دم بكشد، بعد يواش برود زير بالش كه گيره‌ي سرم را پيدا كند، و دوباره برود بالا، كه اين بار موهايم را پشت سرم جمع‌كند، من ديگر بيدار شده‌ام. و آن‌قدر هوشيارم كه به مامان كه مصر مي‌پرسد ديشب باز چي مي‌ديدي كه تو خواب ناله‌مي‌كردي، بگويم چيزي از خواب ديشب يادم نمانده. آن وقت است كه كلافه و خواب‌آلود، شايد هم مثل سيندرلا اميدوار، پرده‌ها را بزنم كنار و بگويم:
« يه روز ديگه از زندگي شروع‌شد!»

₪₪₪₪₪


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:11 PM یادداشتها (12)