



|
|
|
|
|
September 15, 2006
وقتي زني زيبا ميميرد « نزار قباني» چند روزي را كه شمال بودم، مدام اين جمله توي ذهنم تكرار ميشد: «زخمها با سرعت عجيبي التياممييابند، طوري كه اگر جاي زخم باقينماند، فراموشميكني روزي از جايش خون خارجميشد.» از جملههاش در « به كودكي كه هرگز زادهنشد». ₪₪ ديروز توي بزرگراه همت ميرفتيم سمت گيشا، يك تابلوي عظيمي بود، خيلي خالي و خيلي ساده. روي زرد زمينهش نوشتهبود: « نيازمنديهاي شرق عجيب دلم گرفت... ₪₪₪ يك زماني ابا داشتم از اينكه بگويم فلان فيلم را نديدهام، يا فلان كتاب را نخواندهام، معذب ميشدم، حتي. ولي حالا حتي يك حس قشنگي دارم نسبت به اين موضوع! اين يعني يك لذتهاي بكري هست كه هنوز نچشيدهام، و خب... اين خيلي اميدوار كننده است.
امروز « فريدا» را ديدم. چيزيش كه ولم نميكند سيگار كشيدنش است با دست چپ، در حالي كه با دست راست نقاشيميكند، يا ليوان مشروبش را سر ميكشد... يا وقتي آن يكي دستش بيكار است، حتي. نميدانم مثل لبهي شكستهي دندان مينا - بود به نظرم- در « آينههاي دردار»، يا پرز پشت گردن آن دختر ژاپني در « اگر شبي از شبهاي زمستان مسافري»، يك آن ِ قشنگيست، خيلي خاصش ميكند. دوستش داشتم. به قول «وينا»:«زياد، زياد». ₪₪₪₪ دفتر يادداشت خريدم. روپوش سفيدم را اتو زدم، و بعدش مانتوي مشكيم را. قبل از خواب ناخنهايم را هم بگيرم، ديگر آمادهي آمادهام. ₪₪₪₪₪
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:11 PM ● یادداشتها (12)
|
||
|
|
|