



|
|
|
|
![]() Not FoundThe requested URL /display_raw.php was not found on this server. Apache/2.2.3 (Debian) PHP/5.2.0-8+etch13 Server at rpc.blogrolling.com Port 80 |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
October 21, 2006
يك جفت عروسك دارم، از اين بافتنيها، از اينهايي كه كار دست ماسولهايهاست. يكيشان مرد و يكيشان زن. چند روز بعد كه آمدم از دانشگاه، ديدم مامان دوباره وصلشانكرده به هم، و آويزانشان كرده از دستگيرهي در كتابخانهم. دست بهشان نزدم، من كه نگذاشتهبودمشان آنجا، كه من بخواهم تكانشان بدهم. من هميشه موقع باز كردن و بستن در كتابخانه احتياط ميكنم، آنقدر موذي و آرام، كه گاهي شكميكنم شايد در زندگي گذشتهم – اگر وجود داشته – دزد بودم! ولي مامان كه بخواهد براي شانصدمين بار كتابهاي پيرزاد را دورهكند، يا آيسان CD اي چيزي از كتابخانه بردارد، اين طفلكها تابميخورند. بر كه ميگردم خانه، ميبينم اين بار، دختره پشتش را كرده و پسره دارد منتكشي ميكند... براي او هم دلم ميسوزد، او هم تنهاست، هيچ وقت نديدم چشمچراني كند، يا برود توي نخ عروسك ديگري، فقط ايرادش اين است كه يك وقتهايي هوس تنهايي ميكند، ميخواهد آزاد باشد، دوستدارد جز چينهاي سفيد و ياسي دامن جفتش چيزهاي ديگر دنيايش را هم ببيند، آخر مگر چند بار قرار است زندگي كند آدم؟! اين را نبايد بگويم، ولي آنها هم كه ندانند، من كه ميدانم: آنها تنها عروسكهاي كاموايي منند، و فعلاً چيز ديگري از اين جنس توي اتاقم ندارم. همه جاي خانه هم كه بروند، به عروسكهاي آيسان هم كه سرك بكشند، باز برميگردند، و باز همديگر را پيدا ميكنند. ولي راستش من گاهي احساسميكنم چيزي فراتر از ناچار بودن و تنها بودن اين دو تا را به هم وصلميكند، بايد ببينيدشان وقتي رو به هم ميچرخند، نگاههاي محزون تنهايشان مينشيند روي هم، گونههايشان را انگار ميچسبانند به هم ، انگار كن كه دارند ذوبميشوند در هم.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:22 PM ● یادداشتها (7)
|
||
|
|
|