404 Not Found

Not Found

The requested URL /display_raw.php was not found on this server.


Apache/2.2.3 (Debian) PHP/5.2.0-8+etch13 Server at rpc.blogrolling.com Port 80
Designed by ARDAVIRAF
October 21, 2006

يك جفت عروسك دارم، از اين بافتني‌ها، از اين‌هايي كه كار دست ماسوله‌اي‌ها‌ست. يكي‌شان مرد و يكي‌شان زن.
تمام تفاوت زن و مردي‌شان هم خلاصه‌مي‌شود به لبه‌ي كاسكت آقاهه، و چين‌هاي قلاب‌بافي‌شده‌ي دور كمر و كلاه خانومه.
با يك رشته‌ كامواي به‌هم تاب‌خورده وصل‌شده‌اند به هم؛ من وصلشان نكرده‌ام، وصل‌بودند، از روز اول، از روز اولي كه هديه‌گرفتمشان. تا روزي كه جوجه‌هاي فاميل پاتك‌زدند به اتاقم، و از هم جداشان كردند.

چند روز بعد كه آمدم از دانشگاه، ديدم مامان دوباره وصلشان‌كرده به هم، و آويزانشان كرده از دستگيره‌ي در كتاب‌خانه‌م. دست بهشان نزدم، من كه نگذاشته‌بودمشان آن‌جا، كه من بخواهم تكانشان بدهم.
ولي از آن روز يك طورهايي انگار زندگي‌شان جلوي چشم من باشد... يك وقت‌هايي آقاهه پشتش را مي‌كند به خانومه. خانومه تنهاست، هم‌قد هيچ‌كدام از عروسك‌هاي ديگرم نيست، ولي انگار مثل حواي «مارك تواين» تنها بودن را به ناخوشايند بودن ترجيح‌بدهد، رو به من مي‌ايستد و فقط نگاه‌مي‌كند. نمي‌خواهم وارد مساثل خصوصي زندگي‌شان شوم، درست است كه من زنم، ولي نمي‌شود كه يك طرفه به قاضي رفت، بايد پاي صحبت آقاهه هم نشست، ديد چرا قهرش گرفته! ‌

من هميشه موقع باز كردن و بستن در كتاب‌خانه احتياط مي‌كنم، آن‌قدر موذي و آرام، كه گاهي شك‌مي‌كنم شايد در زندگي گذشته‌م – اگر وجود داشته – دزد بودم! ولي مامان كه بخواهد براي شانصدمين بار كتاب‌هاي پيرزاد را دوره‌كند، يا آيسان CD اي چيزي از كتاب‌خانه بردارد، اين طفلك‌ها تاب‌مي‌خورند. بر كه مي‌گردم خانه، مي‌بينم اين بار، دختره پشتش را كرده و پسره دارد منت‌كشي مي‌كند... براي او هم دلم مي‌سوزد، او هم تنهاست، هيچ وقت نديدم چشم‌چراني كند، يا برود توي نخ عروسك ديگري، فقط ايرادش اين است كه يك وقت‌هايي هوس تنهايي مي‌كند، مي‌خواهد آزاد باشد، دوست‌دارد جز چين‌هاي سفيد و ياسي دامن جفتش چيزهاي ديگر دنيايش را هم ببيند، آخر مگر چند بار قرار است زندگي كند آدم؟!
با من كه درد دل‌نكرده، چه مي‌دانم شايد هم اصلاً به اين نتيجه مي‌رسد كه ايني كه وصل‌شده بهش، جفتش نيست اصلاً !...
فقط ايرادش اين است كه مرد است ديگر، تنها فكر مي‌كند، تنها تصميم‌مي‌گيرد، تنها مي‌رود، تنها پشيمان مي‌شود، تنها هم بر مي‌گردد.
مي‌خواهم ميانجي‌گري كنم، يك چرخش مچ است ديگر، كاري ندارد كه، دختره را يك نيم‌چرخ كه بدهم سرش را مي‌گذارد روي شانه‌ي پسره؛ ولي راستش يك وقت‌هايي نگران دختره مي‌شوم، نكند آقاهه خيال برش دارد كه اين هست، هميشه همين‌جاست، عين كتابي كه يك روزي خريده‌اي و گذاشته‌اي توي كتاب‌خانه، وقتي خواستي مي‌خواني‌ش، نخواستي هم، حوصله نداشتي هم، كتاب است ديگر، همان‌جاست ديگر، فرار كه نمي‌تواند بكند... به اين‌جاها كه مي‌رسم مي‌بينم همان بهتر كه وارد مسائل خصوصي زندگي‌شان نشوم. ياد جمله‌ي « جبران خليل جبران» مي‌افتم توي « پيامبر» خطاب به پدر و مادرها، براي خودم تكرار مي‌كنم: آن‌ها عروسك‌هاي منند، ولي نه عروسك‌هاي آرزوهاي من.
مي‌گذارم خودشان تصميم‌بگيرند، بايد آزاد باشند. در محدوده‌اي كه سرنوشت حق جولان بهشان داده، آزاد باشند. اگر مي‌‌توانند بروند و مي‌خواهند، بايد بروند؛ اگر دوست‌دارند برگردند و مي‌توانند، بايد شهامت‌داشته‌باشند برگردند؛ اگر مي‌خواهند فراموش‌كنند و مي‌توانند فراموش‌كنند، اگر هم نمي‌خواهند ديگر اعتماد كنند باز مختارند. بايد آگاهانه انتخاب‌كنند و مسئوليت انتخابشان را عهده‌بگيرند.

اين را نبايد بگويم، ولي آن‌ها هم كه ندانند، من كه مي‌دانم: آن‌ها تنها عروسك‌هاي كاموايي منند، و فعلاً چيز ديگري از اين جنس توي اتاقم ندارم. همه جاي خانه هم كه بروند، به عروسك‌هاي آيسان هم كه سرك بكشند، باز برمي‌گردند، و باز همديگر را پيدا مي‌كنند.

ولي راستش من گاهي احساس‌مي‌كنم چيزي فراتر از ناچار بودن و تنها بودن اين دو تا را به هم وصل‌مي‌كند، بايد ببينيد‌شان وقتي رو به هم مي‌چرخند، نگاه‌هاي محزون تنهايشان مي‌نشيند روي هم، گونه‌هايشان را انگار مي‌چسبانند به هم ، انگار كن كه دارند ذوب‌مي‌شوند در هم.
درست مثل امشب.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:22 PM یادداشتها (7)