404 Not Found

404 Not Found

The server can not find the requested page:

rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=cd7dae25ff99bab18e0638985bb440c3 (port 80)

Please forward this error screen to rpc.blogrolling.com's WebMaster.


Designed by ARDAVIRAF
October 31, 2006

دلم موسيقي بي‌كلام نمي‌خواهد ديگر، صداي آشنا مي‌خواهد، صداي رشيد بهبودوف مثلاً ـــ فقط نمي‌خواهم بروم سر كامپيوتر، چون مي‌دانم كه اين يعني مجوز كتبي براي وقت تلف كردن! ولي چون فرصت‌نكردم پرينت بگيرم از مقاله‌ها، روشن‌مي‌كنم كامپيوتر را. آخر بايد يك مقاله بنويسم براي « طبيب» در مورد « پذيرش جنسيتي» كه از امسال در مورد پزشكي هم اجرا شد متاسفانه، حتي در مورد عنوانش هم تصميم‌گرفته‌ام: « ضريبي براي كروموزوم Y !» ماده‌ي خامش هم آماده است، امروز هم كه جزو 2 روز تعطيلي بين دو ترم كلاس زبانم است، بهترين زمان براي نشستن و نوشتنش است.

ولي صداي آشنا كه بلند مي‌شود، من هم بلند مي‌شوم، خودم را مي‌سپارم به صداي ناقاره و آكاردئون، روي پنجه بلند مي‌شوم، به رسم دخترهاي گيس‌بافته‌ي آذربايجان؛ دست‌هايم را باز مي‌كنم در امتداد شانه‌هام، راستي را كامل، چپي را از آرنج مي‌شكنم، انگشت شست را نزديك‌مي‌كنم به انگشت مياني، و آرام‌آرام از مچ مي‌شكنم، تا آهنگ از لاي انگشت‌هايم خارج‌شود. از درختي كه هيچ‌كس جز خودم نمي‌بيند سيب مي‌چينم، و آرام مي‌گذارم توي سبد؛ جاي دست‌ها را عوض‌مي‌كنم، مي‌چرخم و چشم‌هايم را مي‌بندم، مي‌چرخم اين پا آن پا مي‌كنم: راست، چپ، و كوزه‌ي روي دوش راستم را مي‌گذارم روي شانه‌ي چپم، مي‌چرخم با احتياط، طوري كه به قزاقي كه دست‌هايش را پشت سرم حايل‌كرده نخورم، مي‌چرخم، نگاهم را مي‌دوزم به چكمه‌هاي تمام چرمش ... نوبت اوست، حركت پاهايش تند است، ضربدر مي‌زند، سرم را بلند نمي‌كنم، ولي مي دانم كه الان بايد دست راستش را در امتداد سينه‌اش باز كرده‌باشد، دست چپش را گذاشته‌باشد پشت گوشش، كه تا نيمه پنهان‌شده زير كلاه پوست بره‌ش. به احترامش مي‌نشينم، زانوي چپم را مي‌گذارم روي زمين، و دست‌هايم را تا نزديكي سينه مي‌برم بالا و با فاصله‌هاي منظم برايش كف‌مي‌زنم. مي‌داند كه نوبت اوست، عقب مي‌رود، با همان حركت ضربدر پاهاش جلو مي‌آيد ــــ چشم‌هايم را مي‌بندم، تا صداي قدم‌هايش به خودم بياوردم، ايستاده، و محكم پاهايش را مي‌كوبد به زمين، نوبت من است، بلند مي‌شوم، كوزه را مي‌گذارم روي دوش راستم، نوك پنجه مي‌روم دور مي‌شوم، مي‌چرخم، دوباره دست‌هايم را صاف‌مي‌كنم، گوشه‌ي شانه‌م را نگاه‌مي‌كنم، شانه‌م را تكان‌مي‌دهم، مي‌چرخم، جاي دست‌ها را عوض‌مي‌كنم، گوشه‌ي اين يكي شانه را نگاه‌مي‌كنم، آرام تكانش مي‌دهم، مي‌چرخم و دور مي‌شوم، ديگر نگاهش نمي‌كنم، از هم‌رقصت كه مطمئن باشي، خيالت راحت است، مي‌چرخم و دور مي‌شوم، مي‌دانم كه حواسش هست، شك ندارم كه زانويش را گذاشته روي زمين، و به رسم چندصد ساله‌ي رقص آذربايجان براي دور شدن هم‌رقصش كف‌مي‌زند.

پ.ن: اي بابا! من اين box موسيقي را مي‌خواهم به خدا!
پ. ن.2: سعي‌كنيد سر طراح وبلاگتان شلوغ نباشد!!


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:36 AM یادداشتها (24)