Designed by ARDAVIRAF
November 12, 2006

8cm.jpg

زود مي‌رسم و مي‌نشينم توي كوريدور. آن‌طرف‌تر دو نفر ديگر هم زود رسيده‌اند و دارند صحبت‌مي‌كنند. قصدم استراق سمع نيست، ولي راهرو خلوت‌تر از آن است كه بتوانم نشنوم. يكي‌شان از مقدمات عروسي خواهرش تعريف‌مي‌كند، از آرايشگاهي كه هم سبك عربي و هم مكزيكي آرايش‌مي‌كند، توضيح‌مي‌دهد آخر اين اواخر مد شده كه مات باشد آرايش. اصلاً نمي‌شده خواهرش را شناخت شب عروسي. از مدل‌هاي ماهواره‌اي( احتمالاً مدل بشقاب ماهواره!) شنيون‌كردن مو صحبت‌مي‌كند و بعد از اعلام هزينه‌ي اين آرايشگاه كه فقط 200-300 تومان از آن يكي گران‌تر بوده، ولي كارش ارزشش را داشته، مي‌رود سراغ ذكر محاسن آتليه‌ و فيلم‌برداري. ديگر نياز نيست صداي خاصي باشد كه نگذارد به قول ترك‌هاي تركيه « مسافر مكالماتشان» شوم!

من راستش آدم صرفه‌جو و ساده‌زيستي نيستم اصلاً، ولي به هيچ‌وجه از اين فانتزي‌هاي دخترانه در مورد مراسم عروسي كه يك شبه حس ستاره‌ي هاليوود بودن بهشان دست‌مي‌دهد سر در نمي‌آورم! اين‌كه شب عروسي‌ت شناخته‌نشوي حسن است واقعاً؟!
من آدم كهنه مغزي نيستم، مخالف آرايش‌كردن خانم‌ها هم نيستم، اتفاقاً به‌عقيده‌ي من « آراستن زن» يك آيين است، مثل پوشيدن لباس رسمي مي‌ماند، براي خاص و متفاوت‌كردن يك ساعت‌هايي، براي نشان‌دادن حس متفاوتت از بودن كنار آدم يا آدم‌هايي كه خاص‌اند، احترام است يك‌جاهايي، بي‌اهميتي به‌‌ش سنت‌شكني‌ست حتي، ولي...

آخرين باري كه آرايشگاه بودم، جشن عروسي دختر عمه‌م بود ( سوء تفاهم نشود! « وينا» نه ها!) درست يادم نمانده، ولي يك مناسبتي بود، كه خانم آرايشگر هم‌زمان 4-3 تا عروس زير دستش بود. عروس‌‌ها انگار با قالب كتلت قالب خورده‌باشند! قبل از شروع كار آرايشگر عبارت‌بودند از يك صورت به غايت رنگ‌پريده با يك كلاف موهاي كوتاه و بلند، تقريباً تا سر شانه، كه انگار جابه‌جا تارهاي كنف لاش كاشته‌باشي( كه اين يعني هايلايت، يا مش يا لولايت، حالا به تناسب جرات و البته اجازه‌اي كه موفق‌شده اند از شوهرانشان يا حالا مادرانشان بگيرند)!
و بعد از اتمام كار يك كپه مو، درست دو برابر ابعاد كله‌ي طرف، كه سر در نمي‌آوري كدام زير جمع‌شده و كدام رو! يك صورت قهوه‌اي روشن شفاف كه آن‌قدر اكليل به خوردش رفته كه انگار غرق عرق است، يك جفت بادبزن دوده‌خورده‌اي كه چسبانده‌شده در فاصله‌ي سايه‌ي قوس‌قزح و مردمكي كه ديگر گم‌شده بين اين همه حواشي. لب‌هاي صورتي خيلي روشن كه اگر توي بخش خون مي‌ديدي‌ش شك‌نمي‌كردي طرف كم‌خوني مزمن دارد! و بالاخره يك چيزي هم مثل نقش‌هاي كاسه‌مرغي‌هاي مادر بزرگ‌هامان هم ‌چسبانده‌شده حاشيه‌ي گونه‌شان كه سبك عربي كه شرحش رفت يكي از ويژگي‌هاي بارزش همين نقش و نگارهاست.
بگذريم از ربع مژگاني كه در امتداد مژه‌هاي بالا، روي پلك فوقاني‌شان نقاشي شده‌بود! و ريزه‌كاري‌هاي ديگري كه فوت كوزه‌گري‌ست ديگر، در حد شعور من نيست!
يادم هست خانومه كه خواست موهايم را شنيون كند، بعد از آن‌كه متقاعدش كردم قد موهايم نياز به دست‌كاري ندارد، با لج‌بازي تمام گفتم:« يك چيز كلاسيك، منار جنبانش هم نكنيد، پشت سرم، خيلي دخترانه!»
به صورتم هم نگذاشتم نزديك‌شود حتي!

يادم هست كه تك‌تك فرايندهاي عروسي روي اعصاب بود، از گل‌كلمي كه براي تزئين سفره‌ي عقد استفاده‌كرده‌بودند، تا ماشين BMW ي كرايه‌اي‌شان، از كارهاي كليشه‌اي شاباش‌دادن‌هاي رو به دوربين تا آن رقص لوس به‌اصطلاح والس آخر شبشان.
اگر عروس و داماد آن يك پيك مشروب را هم نخورده‌بودند، با آن از ساعت 5 بيدار شدن و آرايشگاه رفتن و 4 ساعت در فيگورهاي مسخره در آتليه و باغ كرايه‌اي گم و پيداكردن هم بر اساس سناريوي تكراري آقا و خانم فيلم‌بردار عمراً مي‌توانستند سرپا بايستند!
و خب گفتن ندارد كه چيزي كه ما مي‌ديديم ماحصل فعاليت‌هاي 5 ماهه‌ي ماقبل بود از خريد سرويس چواهر براي خانم عروس، تا خريد حوله‌ي حمام براي آقاي داماد!

اي بابا! من نمي‌فهمم!

دو نفر كه تا ديروز هم داشتند زندگي مي‌كردند، حالا در خانه‌هاي پدري‌شان، مسواك و حوله و برس و سشوار و (من قبلاً عذر مي‌خوام) لباس زير هم داشتند، حالا در تخت‌خواب‌هاي يك‌نفره مي‌خوابيدند، نه خانومه نياز به ديدن تصويرش توي آينه‌ي نقره داشت، نه انگشت‌نكردن انگشتري كه از تعدد نگين‌ها و باگت‌هايي كه سنگينش كرده و بيش‌تر شبيه سنگ فلاخن است تا مناسب انگشت يك دختر جوان، چيزي از شخصيتش كم مي‌كرد، الان مي‌خواهند با هم زندگي‌كنند، حالا در يك خانه، حالا ... طي اين يك شب چه فرايند متحول‌كننده‌اي مي‌افتد كه نياز به اين پروسه‌ي عجيب غريب و اين همه صرف انرژي و هزينه‌كردن باشد؟!
باز اگر اين دو تا طفلك هم چيزي از اين جشن مي‌فهميدند آدم دلش نمي‌سوخت! مشكل اين‌جاست كه همه‌ي زوج‌هايي كه من مي‌شناسم از خستگي روز و شب عروسي‌شان مي‌نالند!
باز اگر چيزي به كيفيت زندگي‌شان اضافه‌مي‌شد، مثلاً يك مسافرتي با هم مي‌رفتند كه تا يك مدت شارژ بودند، و خاطره‌ش تا مدت‌ها مي‌ماند تو ذهنشان، يا مثلاً با اين هزينه‌ي قابل‌توجه به اصطلاح عروسي، چيزي را تبديل به احسن مي‌كردند: آپارتمان50 متري‌شان را 60 متري مي‌كردند، ماشيني، دوچرخه‌اي (!)، چيزي ... مي‌خريدند، چه مي‌دانم هر چيزي كه روي كيفيت ملموس زندگي‌شان تاثير مثبت داشته‌باشد، هزينه‌كردن چهارصد برابر اين مبلغ هم – به‌قول « استاد» كه چراغ خانه‌اش روشن – بلامانع بود!

₪₪₪

تصورم از جشن ازدواج ايده‌آلم يك پيراهن سفيد است، شايد حتي يك دو پيـِس سفيد خانمانه با يك جفت كفش سفيد با پاشنه‌هاي بلند 8 سانت، چيزي كه خريدنش بيش‌تر از خريدن يك شلوار جين وقتت را نگرفته باشد؛
موهايي كه خيلي كلاسيك جمع شده پشت سر، و يك كلاه كوچك يا گل سفيد شايد؛
يك جمع دوستانه، از كساني كه از بودن كنارشان احساس شادي كني؛

و يك جفت حلقه‌ي ساده‌ي ساده‌ي هم‌زاد كه به رسم مسيحيان گرد است، طوري كه اول و آخر ندارد.

دوست‌دارم يادگار آدم از روز عروسي‌ش هم به جاي اين فيلم‌هاي هندي تكراري، تك عكس سياه- سفيد آتليه‌اي باشد كه در آن اتفاقاً كاملاً شبيه خودش است، شبيه روزهاي عروسي‌ش.

₪₪₪

چه مي‌دانم!... اين هم يك جور فانتزي دخترانه است ديگر، اگر آرزوهاي بزرگ‌ترها اجازه‌بدهد!


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:06 PM یادداشتها (27)