جو زده ميشوم گاهي؛
بعد از شرححال حرفهاي اي كه تو اتاق معاينه دادم:« درد فشارندهي مبهم، پخش تو قفسهي سينه، بدون انتشار به جاي خاصي، exersional dispnea و ـــ» دكتر احساس نزديكي ميكند، همينطور كه دارد پروب اكو را روي سينهم جابهجا ميكند، ميگويد:« خانم دكتر خودتون هم ميتونين ببينين، به شرطي كه خيلي نچرخيد ــ» من هم آنقدري جابهجا ميشوم كه فقط بتوانم حركت انگشت دكتر را روي مونيتور دستگاه اكو ببينم، شروعميكند به توضيحدادن به انگليسي:
And it's the left atrium, here the left ventricle and between these the mitral valve. You have a trivial regurgitation just here, but it can not explain your signs ___
يك لحظه ديدم ناخودآگاه براي تاييد دكتر دارم ميگويم:«Oui! Oui!» !!!...
ياد اين پست نيلوفر افتادم از زبان « خانم گلستان» كه دختره يك هفته بعد از ثبتنام كلاس فرانسهش ميخواسته كتاب امانتبگيره از خانم گلستان براي ترجمه!
₪₪₪
گفتم نيلوفر؛
اين نيلوفر خانم و نوشتههاشان از نقاط عطف اين روزهاند. من اگر اجازهي انتخاب داشتم اسم وبلاگشان را ميگذاشتم :« و باز هم زندگي!»
اصلاً اغراق نيست. طرز نگاهشان به زندگي، با لبخند و رضايت از كنار حقيقتهاي تلخ و شيرين زندگي حركتكردنشان واقعاً مايهي تحسين است. چند وقت پيش يك متني نوشتهبودند دربارهي جمعكردن ديش ماهوارهي خودشان و همسايههاشان به وسيلهي نيروي انتظامي. اين متن بهقدري شيرين نوشتهشدهبود كه آدم ميگفت:« واي چهقدر عالي! كاش ماهوارهي ما رو هم جمعميكردن!...» وقتي اين متن را با عكسالعمل احتمالي خودم – و خيلي از كساني كه ميشناسم - مقايسهميكنم، كه شك ندارم شروعميكرديم به غرغر كه يعني بايد بين اين همه آدم ميريختند خانهي ما و... دست به طلا بزنيم خاك ميشود و... شانس نداريم و...
و خب، آدم وقتي اين نوشته را ميگذارد كنار نگاه عميقش به آدمها، نقد دقيقش از وضع جامعهي ادبي كشور، و... و قدرت قلمش كه مثل ساقهي ظريف ولي جهتدار نيلوفر بالا ميرود از ديوارهاي اين دنياي مجازي ... آرزو ميكند كه دمش گرم باشد و
بودنش پايدار.
₪₪₪
بيحوصله ميشوم گاهي؛
« مريم» دارد با روش خودش با بچه كنار ميآيد، پسرك « نلسون» مريم را گذاشته روي مبل چرمي، و چمباتمهزده و نشسته رويش، ميگويد:« تا پول ندي نميدمش بهت!» مريم چند تا اسكناس توي جيبش را نشانميدهد، پسرك ميگويد:« نه! پولت كمئه!» مريم ميگويد:« نه! ببين پول قرمز هم ميدم بهت!» من هم يكي دو تا اسكناس توي جيبم را در ميآورم، شايد رضايتبدهد برويم... يكهو حوصلهم سر ميرود. ميگويم:« مريم! چيزي كه داره ياد ميگيره خوب نيست براش، بايد بفهمه كه بعضي چيزها مال اون نيست، بعضيها هم همبازي آدم نيستن!» منتظر عكسالعمل مريم نميشوم، دستم را ميبرم سمت كتاب، و با تحكم ميگويم:« بلند شو! آدم با كتاب بازي نميكنه! اون هم كتاب خانوم دكتر!» ميخواهد كه شروعكند به نقنق كردن، ميگويم:« ششش ـــلوسنكن خودتو، مرد گنده كه گريه نميكنه! ششش» و نميگذارم مريم هم خيلي ليلي به لالاش بگذارد. و از اتاق ميرويم بيرون.
₪₪₪
تلخ ميشوم گاهي؛
مثلاً بعد از مدتها هم را ديدهايم. مثلاً من دلم تنگشدهبود براش. مثلاً داريم حرفميزنيم.
ميگويد:« حسين خيلي بچهي خوبيئه! بيا تو رو باهاش آشنا كنيم ـــ» تكيهميدهم به ستون آلاچيق، ميگويم:« آب اگر پاكيئه، بريز دم در خونهي خودت!» اشارهميكند به دوست پسرش، ميگويد:« من كه خودم ـــ» حرفش را ميبرم:« نگفتم كه دوش بگير باهاش، گفتم بريز جلوي در خونهت!»
₪₪₪
آرام ميشوم گاهي؛
استاد رفته سر مريض بعدي، ولي اين طفلك دارد گريهميكند. انترن و استيجر و رزيدنت، آنقدري هستند كه نبودن من مشكلي ايجاد نكند. ميروم سر تختش، و با دو تا انگشت سبابه و مياني پشت گردنش را آرام نوازشميكنم. 6 روزش است. گردنش را خمميكند به عقب، عين بچه گربه، و توي هوا دهانش را باز و بستهميكند. برگههاي شرححال را ميگذارم بالاي دستگاه فتو، و شيشهي شير را ميگذارم توي دهانش. عمود ميگيرم كه هوايي چيزي نرود توي معدهش. لبهاي كوچك حلقهشدهي دور سر شيشه سه چهار تا مك محكمميزنند و بعد فراموشميكنند چرا اين شيشه را گذاشتهاند اينجا. خوابش برده! شيشه را يك تكان كوچك كه ميدهم دوباره شروعميكند به مكزدن...
انگشتم را كه ميخواهم از پشت گردنش بكشم، شيشه را پس ميزند و مرنو ميكند. اين يعني اعتراض. يعني شير بهانه است...
₪
از پلههاي بخش كه ميروم پايين، با خودم فكر ميكنم: درك محبت چيز پيچيدهاي نيست، دو انگشت نوازش كه آرام بلغزد توي گودي گردنت، كافيست كه آرام شوي. آرام آرام.
₪₪₪
پري ميشوم گاهي؛
هر كسي كه من را بشناسد، از ارادت من به خواجه خبر دارد. يك وقتهايي كه ديوانش هميشه توي كيفم بود، يك مدت هم كه خواستم ترك عادت كنم مثلاً، از كيفم برش داشتم، گذاشتماش زير بالشم! قبل از خواب انگشت ميكشم لاي ورقهاش، اغلب بي هيچ نيت مشخصي. ميگويم:« با من حرف بزن»، و با من حرف ميزند. هر كسي قدر من پاي صحبت خواجه نشستهبود، همهي ديوان را حفظ شدهبود تا حالا ، ولي من حافظهي خوبي ندارم متاسفانه.
آن روز از صبح مدام يك بيت غزل توي ذهنم تكرار ميشد، سعيميكردم به ابيات ديگري فكر كنم، نه هيچ بيت خاصي، هر چيزي غير از چيزي كه فلجم كردهبود: « اي كبك خوشخرام كجا ميروي بايست/ غره مشو كه...» « رواق منظر چشم من...» « غم زمانه كه هيچش گران...» « قدت گفتم كه شمشاد است و بس خجلت به بار آورد / كه اين نسبت چرا كرديم و اين بهتان چرا گفتيم» « چه خوش صيد دلم...» « باده با محتسب شهر ننوشي هيهات...» « مصلحت با عقل كردم گفت حافظ...» «مصلحت ديد من آن است كه ...» «...كه سير معنوي و كنج خانقاهت بس» « قدت گفتم كه شمشاد است و بس خجلت به بار آورد / كه اين نسبت چرا كرديم و اين بهتان چرا گفتيم» « ز باده هيچت اگر نيست...» «گفت حافط من و تو محرم اين راز...» « قدت گفتم كه شمشاد اسـ...»
توي ايستگاه مترو يك آن ديدم بلند بلند دارم فكر ميكنم، مثل « پري» مهرجويي كه بيوقفه مولانا ميخواند، يا شمس، يا عطار، نميدانم، من فقط آهنگ صداي خواجه را خوب ميشناسم، و كمي « سعدي» [ از تولد امسالم كه از آيسان غزلياتش را هديهگرفتم، كه يكي دو ماه بيشتر نتوانستم بخوانماش. راستش نميتوانم بپذيرماش وقتي تنوع اوزان غزلهايش را ميبينم، يا نميتوانم انكار كنم خيلي از غزلهاي خواجه انگار دقيقاً جواب غزلهاي اوست! راستش جداً كفري ميشوم! تعصب احمقانهي فروتنانه! خودم هم كه دارم ميگويم. البته بگذريم كه « اتل متل توتوله» هم بيشتر از خواجه دارد لاي شعرهاش!]
نه مثل پري قلبم تندتند ميزد، نه لبهايم چاك برداشتهبود، و نه لهله ميزدم. يك حس عجيبي بود. خوب بودم كاملاً، فارغالبال از هر فكر خوب و بدي كه يك آشنا يا غريبه در آن لحظه ميتواند نسبت به اين كار من داشتهباشد، يك جور سبكي دلچسب...
₪₪₪
و ...غرق ميشوم گاهي.
پنجشنبهي هفتهي قبل رفتم « سينا». هيچوقت نشد از سينا بنويسم. يك تكه بهشت است كه نميدانم چه كسي كلنگش را زده، يا به سوداي رسيدن به كدام سيهچشمي آجرهايش را روي هم چيده، كه فضايش اينقدر آرام ميكند آدم را، كتابخانهش، آدمهاش... درختان زيتون و شاتوتش، گلهاي ختميش و... يك بار شايد مفصل نوشتم دربارهش.
روبهروي در ساختمان اداري سينا يك رستوران خيلي معموليست، با غذاهاي نه فوقالعاده، ولي خوب، و گارسونهاي خيلي هول. براي ناهار كه از كتابخانه زدم بيرون، رفتم آنجا، ديدم براي يك سري تعميرات تعطيل است. تنها جاي ممكن براي غذا خوردن، ايستگاه مترو بود كه ميشود به ساندويچهاش اعتماد كرد. القصه موقع برگشتن روي كيوسك آقا روزنامهاي – هماني كه تقريباً سر پارك جلوي موزهي تاريخ معاصر است، كه با لبخند ميگويد:« بله؟ چه فرمايشي داشتيد؟» و يك نوهي دوستداشتني دارد، از آن دختر بچههاي ساكت خجول، و قبلاً احتمالاً مكانيك بوده، آخر يكي دو تا انگشت دست راستش ، به نظرم، مانده لاي تسمهاي، پروانهاي، چيزي – ويژهنامهي پاييز « فيلم» را ديدم، البته راستش من عكس « وودي» را ديدم! آقاي وودي آلن عزيز محترم دوستداشتني.
خلاصه اگر حالا ولم ميكردند همهي اينجا را هم مثل اين هفتهم با وودي محترم، و مقالهي مشاراله در مجلهي فيلم و « بيبال و پر» و « آنيهال» كه دوباره دارم ميخوانمش پر ميكردم، ولي خب...
₪₪₪
بنشين و بشنو
به همين سادگي
« تعاليم گائوتمه براي گوسفندان» يك كتاب باريك كوچكيست كه سال 83 از «عطي» هديهگرفتم. يكي از تعاليمش همان دو خط بالاست.
من « گوش كردن» و « شنيدن» را هم (مثل خيلي چيزهاي ديگر) از همين آدم هديه گرفتم، چيزي كه ديگر رهايم نكرد. گوشكردن براي من يك مشغله است، يك كار جدي. شايد يك روز بتوانم بدون كتاب زندگيكنم، يا فيلم، ولي بدون « صدا»... به گمانم نه.
به لطف يكي از دوستان بالاخره از امشب ميتوانم شنيدنيهايم را هم تقسيمكنم.
"The Promise" اولين قطعهي موسيقيست كه با سليقهي شخصي من روي اين صفحه قرار ميگيرد. از آلبوم "Once In a Red Moon" [Secret Garden 2].