404 Not Found

404 Not Found

The server can not find the requested page:

rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=cd7dae25ff99bab18e0638985bb440c3 (port 80)

Please forward this error screen to rpc.blogrolling.com's WebMaster.


Designed by ARDAVIRAF
November 24, 2006

خيره‌شده‌ام به نرمه‌ي گوشش؛ كه عين مخمل گلي‌رنگي‌ست كه از جهت مخالف به خواب‌هاش دست‌كشيده‌باشند. با صداي خواب‌ديدن او بيدار شده‌ام، ولي او خودش خواب است. چراغ روميزي را روشن‌مي‌كنم، آرام نفس‌مي‌كشد، دوست‌دارم نفس‌كشيدنش را. عرق‌كرده، موهاي خيس عرقش را كه مي‌زنم كنار از روي پيشاني‌ش، چشمم مي‌افتد به لاله‌ي گوشش، و ناخودآگاه خيره‌مي‌شوم به‌‌ش. به بار اولي فكر مي‌كنم كه متوجه لاله‌ي گوشش شدم: اولين برخوردمان، توي تاكسي، آن سه‌شنبه‌ي به‌ياد ماندني پاييز.

با عجله از خانه زده‌بودم بيرون، و همين شد‌ه‌بود كه فرصت‌نكرده‌بودم پول خرد بردارم. برخورد اولش خيلي احترام‌آميز بود، خوب خودش را كشيده‌بود سمت در، كه يله‌نشود روي مسافر كنار دستي، روي من يعني. خانم چادري بغل‌دستي‌م زود پياده‌شد و همه‌ي موجودي پول خرد راننده را صاحب‌شد، من ماندم و او، با يك اسكناس هزاري در دستم، و يك اسكناس پانصدي در دستش. چهارراه نظام‌آباد كه خواستيم پياده‌شويم راننده هزاري من را پس‌‌داد، و گفت شما با آقا حساب‌كنيد، من پول خرد ندارم. خواستم بگويم مشكل شماست كه پول خرد نداريد، كه چشمم افتاد به لاله‌ي گوشش. هوا تازه سرد شده‌بود، و گوشش صورتي تند مي‌زد، نمي‌دانم تقصير « زري» بود كه مدت‌ها خيره‌شده‌بود به گوش « يوسف»، يا چرخيده‌بودم سمت صداي Evanescence، تراك دوي "The Open Door"، آهنگ مطبوع آن روزهام. گوشي‌ mp3 player اش افتاده‌بود روي يقه‌ي آجري پيراهنش، كه كمي روشن‌‌تر از قهوه‌اي پوليورش بود، نمي‌دانم، به هر حال همان‌وقت بود كه چشمم افتاده‌بود به لاله‌ي گوشش، و هوس‌كرده‌بودم كاش مي‌شد بره‌ش را كشيد پايين، تا روي گوش‌هاش را بپوشاند. همين‌طور كه در را باز كرد گفت:« خواهش‌مي‌كنم خانوم، اگر از نظر شما ايرادي ‌نداشته‌باشه ـــ» همين‌طور كه «سووشون» را مي‌گذاشتم توي كيف، حرفش را بريده‌بودم:« نه، اين‌جا من يه سوپر ديده‌بودم» و پياده‌شده‌بودم. و هيچ مغازه‌ي بازي كه پيدا نكرده‌بوديم، من پرسيده‌بودم كه مسير بعدي‌ش كجاست، و او گفته‌بود كه مي‌خواهد برود « بيمارستان بهرامي»، كه بار اولش است. و اگر باز من نپرسيده‌بودم كه آيا انترن دانشگاه تهران است، نمي‌فهميدم هيچ وقت كه دستگاه راديوگرافي بيمارستان خراب شده، و او از طرف شركتشان مسئول‌شده، بررسي كند كه آيا دستگاه قابل تعمير است، يا بايد تعويض‌شود.
وقتي برايش تعريف‌كردم كه آن روز از پشت چراغ قرمز ايستادنش خيلي كيفور شدم، ديگر مدت‌ها بود كه با هم معاشرت‌مي‌كرديم. او هم برايم تعريف‌كرد كه خيلي بي انصافي كردم وقتي آن راننده‌ي تاكسي كه سه تا مسافر داشت، گفت:« خب حالا كه دو نفريد، بشينيد جلو» و او خودش را زده‌بود به نشنيدن، من نخودي خنديده‌بودم.
خوب يادم هست، آن روز توي كتاب‌خانه كه نشستم پشت نيمكت، توي قفسه‌ي روبه‌روم مجله‌اي بود كه روش با قلم درشت نوشته‌بود:

« رواق منزل چشم من آشيانه‌ي توست
كرم نما و فرود آ كه خانه خانه‌ي توست»

من با بيت بيت غزل‌هاي خواجه خاطره دارم...
الان، او كنار من خوابيده‌است و من باز به لاله‌ي گوشش خيره‌شده‌ام. سرنوشت چه بازي‌هاي عجيبي دارد...

آن روز با عجله از خانه زده‌بودم بيرون، آن روز سرد پاييزي. و همين شد‌ه‌بود كه فرصت‌نكرده‌بودم پول خرد بردارم. برخورد اولش خيلي احترام‌آميز بود، خوب خودش را كشيده‌بود سمت در، كه يله‌نشود روي مسافر كنار دستي، روي من يعني. خانم چادري بغل‌دستي‌م زود پياده‌شد و همه‌ي موجودي پول خرد راننده را صاحب‌شد، من ماندم و او، با يك اسكناس هزاري در دستم، و يك اسكناس پانصدي در دستش. چهارراه نظام‌آباد كه خواستيم پياده‌شويم راننده هزاري من را پس‌‌داد، و گفت شما با آقا حساب‌كنيد، من پول خرد ندارم. خواستم بگويم مشكل شماست كه پول خرد نداريد، كه چشمم افتاد به لاله‌ي گوشش. هوا تازه سرد شده‌بود، و گوشش قرمز شده‌بود، ناخودآگاه رد دسته‌ي عينكش را گرفتم، آبگوشت خورده‌بود با اين عينك؟! رويم مي‌شد يك دستمال مي‌دادم بهش، پاك‌مي‌كرد اين عينكش را.
تقصير « زري» بود كه مدت‌ها خيره‌شده‌بود به گوش « يوسف»؛ كتاب را بستم.
گوشي‌ mp3 player اش افتاده‌بود روي يقه‌ي پيراهن چرك‌مرده‌ش. همين‌طور كه در را باز كرد گفت:« خواهش‌مي‌كنم خانوم، اگر از نظر شما ايرادي ‌نداشته‌باشه ـــ» همين‌طور كه « سووشون» را مي‌گذاشتم توي كيف، حرفش را بريدم:« نه، اين‌جا من يه سوپر ديده‌بودم» و پياده‌شدم. و هيچ مغازه‌ي بازي كه پيدا نكرديم، پرسيد مسير بعدي‌‌م كجاست. گفتم: « بيمارستان بهرامي»، خواست توضيح‌بدهد كه مي‌رود « تهران نو»، و با تاكسي‌هاي قاسم‌آباد اگر برويم هم‌مسيريم، و راحت‌ مي‌توانم سر « انصارالحسين» پياده‌شوم، نگذاشتم بيش‌تر كش‌اش بدهد، گفتم كه اين مسير هر روز من است. اين منطقه را به اندازه‌ي كافي مي‌شناسم.
چراغ سبز بود، از حاشيه‌ي خيابان كه خواست بپيچد و از عرض «نامجو» رد شود، مسيرم را عوض‌كردم و از روي پل گذشتم كه مثلاً درست با خط عابر رد شوم از خيابان، دوست‌نداشتم شانه به شانه از خيابان رد شويم راستش.
وقتي آن راننده‌ي تاكسي كه سه تا مسافر داشت، گفت:« خب حالا كه دو نفريد، بشينيد جلو» چنان با غضب سوار تاكسي پشتي شدم و در را كوبيدم كه فرصت عكس‌العمل پيدا نكند.
توي تاكسي، راديو روشن بود، يك خانم مجري‌ با كش و قوسي كه به صدايش مي‌داد سر و صدا راه انداخته‌بود كه پنجره را باز كنيد و به اين كسي كه از راه مي‌رسد سلام كنيد، شما مي‌دانستيد كه يك روز از راه خواهد رسيد، امروز همان روز است و از اين مدل اراجيف، حوصله‌م را سر برد. فوري هزاري را خرد كردم و بقيه‌ي پول آقاهه را دادم و قبل از « انصارالحسين»، همين‌طور كه ماشين گير كرده‌بود توي ترافيك، پياده‌شدم.
آن روز توي كتاب‌خانه كه نشستم پشت ميز، توي قفسه‌ي روبه‌روم مجله‌اي بود كه روش با قلم درشت نوشته‌بود:

« رواق منزل چشم من آشيانه‌ي توست
كرم نما و فرود آ كه خانه خانه‌ي توست»

گوشه‌ي چپ روي جلد با خط ريزتر نوشته‌بود:
« يا مهدي جان ادر كني».


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:32 AM یادداشتها (0)