ورق زداندن
من عاشق موهاي به هم ريختهم. موي ناخودآگاه آشفتهشده، نه اينكه عمداً پريشانش كني. مثلاً مو را گيس كني و بخوابي، بعد موهاي ريزت از كنار گوش و لاي گيس بيايند بيرون و خلاصه از آن حالت مرتب دوي بهاضافهي دو برابر است با چهار خارج شوي!
ديشب كه مهمان بوديم، به همان طريق فوقالذكر موهام پريشان بود، قبل از راه افتادن خواستم برسبكشم و دوباره گيسكنم، ديدم امشب حاضرم 3=2+2 بشوم حتي، ولي حاضر نيستم چهار شوم!
داشتم با پارميس ( دختر 21 ماههي دختر خالهم) بازي ميكردم، كه خالهجان دو تا كتاب داد دستم. كه ببين به دردت ميخورد، مال تو: « همهي كتابها و جزوههاش را ريختم دور. نميخواهد كه دوباره زندهشود، براي امتحان تخصص درسبخواند؛ اين دو تا را هم گفتم شايد به درد تو بخورد. احتمالاً براي تقويت زباناش بوده ـــ» همينطور كه داشتم كتابها را وارسي ميكردم، مامان از پشت شروعكرد به باز كردن گيسام. خالهجان برس آورد، مامان كاسهي پر آب، كه مو ريز ها را گمبكند لاي بقيه. اول خواستم اعتراض بكنم، بعد گفتم: اي بابا! من كه جلوي آينه ننشستم، آنها كه وجنات من را تحملميكنند، نظرشان ارجحتر است ( بگذريم كه كدام شبلالاسد (: بچه شير)ي هست كه از بازي دادن موهاش حس گربهسانانهش ارضا نشود؟!)
همينطوركه Further Comprehension را ورقميزدم، خالهجان پست مامان را تحويلگرفت.
كتاب دوم به نحو باور نكردنياي مجموعه نمايشنامههاي « آنتوان پاولويچ چخوف» بود، چاپ اتحاد جماهير شوروي، 1973، با عكسهايي از اولين اجراهاي بزرگترين آثارش. خالهجان دو سه تا كسمه (اين كلمه در فارسي محاورهي امروزي حذفشده، بدون اينكه واژهي ديگري جايگزيناش شود. يعني موي پيچيدهاي كه بيفتد روي صورت) از اين طرف و آن طرف سوا كرد و شروعكرد به گيس كردن. يعني داشت به چي فكر ميكرد؟ موهاي هر دو تا دختراش بلند بوده، كه الان موهاشان به كنار، خودشان هم مدتيست كه نيستند.... من داشتم به چه چيز فكر ميكردم با آن كتاب ِ در دستم؟... آدم گاهي خودش هم حاليش نيست كه چه طور ميتواند دفتر خاطرات كسي را ورق بزداند...
₪₪₪
م مثل منطق
خيلي ضايع است اگر بگويم من طرز فكر مرد فيلم « م مثل مادر» را به زنش ترجيحميدهم؟! گرچه بعضي شيوههاي برخوردش را طبعاً محكومميكنم.
اين فيلم يك سكانس اوج داشت، بدون دخالت مونتاژ و موسيقي، آن هم سكانس بازگشت مرد داستان بود، با بازي فوقالعاده تاثيرگذار « گلشيفته فراهاني» . آن جلوي آينه دويدنش، با دلهره، تلاش براي مرتبتر جلوهكردنش... پروندههاي نيمهتمام كه مدام باز ميشوند، دوباره و چندباره، ولي به اشتباه.
به قول «چخوف» (در «زندگي من» ):« هيچ چيز نميگذرد، مگر اينكه اثري از خودش بهجا بگذارد و هر قدمي كه برميداريم هم روي زندگي حال ما تاثير ميگذارد، و هم روي زندگي آينده.»
₪₪₪
اين هم يك جور توجيه است.
راي ندادم. از اين بابت خودم هم دلخورم. ولي ديشب براي وينا هم گفتم ترجيح دادم سكوتكنم تا يك كاسه آب بريزم توي آسياب كسي كه نميشناسم. يا آنهايي كه ميشناسم و ميدانم 495 تا پست دارند، حالا اگر اين چهارصد و نود و ششمي را هم بگيرند، فقط يك هندوانه به هندوانههايي كه از اين بين پايين ميغلتد و ميشكند اضافهشده، نه هيچ اتفاق خيرهكنندهي محيرالعقول ديگري!
ميدانم كه راي ندادن من مانع از اجراي انتخابات نشد! و فردا، پسفردا اسامي منتخبين هم اعلامميشود. اينها را ميفهمم كه دلخورم ديگر!
₪₪₪
؟
من با سرافرازي از پشت همين تريبون اعلامميكنم كه « باغ مظفر» را ميبينم! هر شب.
موضوعاتي كه دارد مطرحميكند به نظر من فوقالعادهاند، بعضيهاشان را من قبلاً نديدهبودم جايي مطرحشوند.
مثلاً موضوع امشب، اينكه:«چهطور ميشود دو نفري كه در زماني نه در ماضي ابعد عاشق هم بودند، بعد از مدتي نه چندان طولاني از دوران با هم بودن، بدون وقوع هيچ حادثهي مشهود و واضحي، حرف مشتركي براي گفتو گو نداشتهباشند؟»
سابق بر اين، يا دو نفر همديگر را دوستداشتند و رابطه كمافيالسابق در اوج ادامهپيدا ميكرد، يا ديگر همديگر را دوستنداشتند. اين مدل سوم را من يادم نميآيد جايي ديدهبودهباشم. اينكه ميگويم نديدهام، چون چيزيست كه مدتيست دغدغهي من بوده و هست، و الان يك ماهيست كه دارم سعيميكنم در قالب يك داستان بنويسم، كه خوب پيشنميرود متاسفانه.
دوستدارم ببينم اينها چه طور جمعش ميكنند. شايد به من هم كمككردند.
₪₪₪
اولدوز يعني ستاره
پيادهروي شمال غربي چهارراه وليعصر را كندهاند. مثل همهي پيادهرو كنيهاي اخير شهرداري. آدم مجبور ميشود بيايد توي خيابان و آن يك تكه را از خيابان رفت و آمد كند. «عطي» چند شب پيشها ميگفت به اين فكر ميكرده كه پل منتهياليه بخش كندهشدهي پيادهرو به خيابان چه حسي دارد كه يكهو انقدر عزيز شده؟ و چند روز بعد كه اين زيباسازي شهر (بهاصطلاح) تمامشد، دوباره استفادهش محدود ميشود، و احتمالاً حوصلهش سر خواهد رفت. همينطور داشت از سمپاتيبرقرار كردناش با اجسام بيجان مي گفت كه قصهي «يك هلو هزار هلوي » صمد بهرنگي را برام تعريفكرد. و خلاصه باعث و باني «قصههاي بهرنگ» خوانيهاي اخيرم «عطي»ست.
توي «اولدوز و كلاغها» يك جملهي بينظيري دارد، آنجا كه ننه بزرگ براي فراري دادن اولدوز و ياشار ميگويد بايد يك تور ببافند، و اولدوز ميپرسد چرا.
جواب ننه بزرگ محشر است:« فايدهي اولش اين است كه كلاغها يقينميكنند كه شما تنبل و بيكاره نيستيد و حاضريد براي خوشبختي خودتان زحمت بكشيد.»
آنقدر زحمت ميكشيم براي چيزهايي كه برامان مهم است كه كلاغي به صرافت كمك كردنمان بيفتد؟...
₪₪₪
عاشقانههاي يواش
هر چند وقت به چند وقت، در ميزند، ميآيد تو ، با يك تكه كاغذ در دستش. و بعد از كلي از سر و كلهي من بالا رفتن و گلايه كه چرا من را تحويلنميگيري و عبوس شدهاي و چرا اخم ميكني اي افسردهي منزوي ...، شروع ميكند به خواندن محتواي كاغذ. شعرهايي كه ميپسندد و يادداشت بر ميدارد كه براي من هم بخواند درست عين خودش، عين كف دست ميمانند، لازم نيست براي فهميدنشان جانبكني، و آخر سر هم (مثل اين شعرهاي پستمدرن، و خيلي از موجنوييها) فقط يك حس نصيبت شود! حس اي كه من بيرو در بايستي بهش ميگويم گرگيجه!
شعرهاش رواناند، شيريناند، يواشاند. كائنات و فلسفهي هستي و چرايي و چگونگيهاش را هم به سؤال نميكشند، عاشقانهاند، عاشقانههاي نرم يواش، مثل پرز روي هلو ( عبارت مال « ناظم حكمت» است، و حق كپيرايت محفوظ).
خواجه غزل معركهاي دارد- هماني كه لابهلاي بيتهاش ميگويد:«چه خوش صيد دلم كردي بنازم چشم مستت را / كه كس مرغان وحشي را ازين خوشتر نميگيرد» - كه مقطعش را اين طور تمامميكند:
بدين شعر تر شيرين ز شاهنشه عجب دارم
كه سر تا پاي حافظ را چرا در زر نميگيرد
نه اين كه بخواهم قياس كنم، ولي اين شعرها هم از همان جنساند: « شعر تر شيرين».
همهي اينها را گفتم كه اين شعر آخري را كه برام خوانده اينجا بنويسم، ديگر قضاوت صحت و سقم ادعاي من به عهدهي خودتان. هرچند كه سليقه و ذائقه متر ندارد كه!
متاسفانه نام شاعر ياد هيچكداممان نمانده، در اولين فرصت پينوشت ميزنم و اسم شاعرش را هم مينويسم.
سرت كه درد نميآيد از سؤالاتم
مرا ببخش كه اينقدر بيمبالاتم
چهطور اين همه جريان گرفتهاي در من
و مو به موي تو جاريست در خيالاتم
چهقدر مانده به وقتي كه مال هم بشويم
درست از آب در آيند احتمالاتم
چهقدر ساكتي و من چهقدر حرف زدم
دوباره گيج شدي حتماً از سؤالاتم
تو محشري به خدا، من بهشت گمشدهام
تو اتفاقميافتي، من از محالاتم
دلم گرفته، اگر زنگ ميزنم گاهي
مرا ببخش كه اينقدر بيمبالاتم
پينوشت: شعر اثر «مهدي فرجي» است.