توضيح
سوءتفاهم نشود، من اين پست فانتزي دخترانه را دوستدارم، ولي ديگر نه آنقدر كه 8-7 تا پست ام را پاككنم، كه اين تحفه بيايد بالا!
همين طور كه ميبينيد و نيازي به توضيح هم نيست، من يك سري از نوشتههام، و از آن مهمتر بعضي از نوشتههاي شما را از دستدادهام. گويا server ِ hard ارغوان سوخته، و طبعاً يك سري پستها، از اواسط نوامبر به بعد هم دچار همين سرنوشت شدهاند. البته براي مني كه دو بار address book گوشيم به طور كامل پاكشده [توضيح اينكه address book گوشي من يك دفتر تلفن ساده نيست،data base ايست در نوع خودش! از تاريخ تولد آدمها، تا آدرس منزل و محل كار، تا email و URL شان، همه چيز توش پيدا ميشود!] حادثهي چندان غير مترقبهاي محسوبنميشود. خوشبختانه همهي متنهام را دارم، و ميشود سر فرصت به همان ترتيب چيد و درستشان كرد، البته جز يك سري تغييراتي كه درست در لحظهي پستكردن به ذهنم ميرسد، و به هميندليل نسخهي در دستم، شايد از نظر يك موارد محدودي با پستهاي قبلي فرقداشتهباشد.
بگذريم. بههر حال اتفاقيست كه افتاده، و بهنظرم چيز چندان حادي هم نيست كه بيشتر از اين جاي بحث داشتهباشد!
₪₪₪
بالماسكهي يلدا
اين مدتي كه ارغوان نبود، يلدا آمد و شد.
يك يلداي ديگر هم گذشت. و يلداي امسال براي جماعت وبنويس مصادفبوده با يك جور بازي جديدي به نام يلدا بازي.
من هم دعوتشدهام. از طرف دو دوست عزيز: حميدرضا و وينا.
1
13-12 سالم بود كه اشتباهي كه از من سر زدهبود، به اسم دختر داييم تمامشد. جو خانه طوري نبود كه شهامت اعتراف داشتهباشم. خانهمان كلي مهمان داشتيم، و هر دختري ميتوانست مقصر شناختهشود، ولي به خاطر تعميم دادن يك سر نخ كوچك، شواهد عليه دختر داييم بود. مامان ماجرا را به خالهم گفت، و در مدت كوتاهي تقريباً همهي اعضاي فاميل از قضيه خبر داشتند جز خانوادهي داييم. 3-2 سال گذشت تا آبها از آسياب افتاد و من جرات اعتراف پيدا كردم. از آن روز با خودم عهد كردم هيچ وقت هيچ يافتهاي را تعميمندهم. و شك ام را قبل از هر كسي با خود طرف مطرحكنم. ولي هنوز هم موفق نشدهام مادرم را مجاب به اين كار كنم. ميگويد « براي گردش در ده آشنا نيازي به بلدچي نيست». يك ضربالمثل تركيست. چه ميدانم هر كسي فلسفهي خودش را دارد در زندگي...
ولي من هميشه از تعميمدادهشدن يك رفتارم، از زود مورد قضاوت قرار گرفتن ترسيدهام. هميشه.
2
يك ترس ديگر هم دارم، اينكه آدم به مثابهي نقشي كه در موقعيتش قرار ميگيرد، نقش بپذيرد. مثلاً به دنبال اظهار علاقهي كسي بشود معشوقه، معشوقهي وفادار فداكار. خطر خيلي بزرگيست...
3
بيشترين وقتم را در شبانهروز صرف تحليل روانشناسي چرايي كارهاي آدمها ميكنم، خصوصاً خودم. آدمها يواشيواش پرونده پيدا ميكنند توي بايگاني ذهنم، بعد از يك مدتي ميبيني، رفتارها قابل حدس زدناند. آدمها را نميگويم، ميدانيد جزئيات بالاخره متفاوتند، ولي آخر ماجراها را ميشود خواند، بالاخره يك قانون علي و معلولي برقرار است ديگر توي طبيعت، همه چيز كه ماوراءالطبيعه نيست!
به شكل شرمآوري اعترافميكنم وقتي ميبينم پيشبينيم از آخر ماجرايي درست از آب در آمده، حتي مثلاً ختمشود به جدا شدن دو نفر، آي ذوقميكنم، آي كيفور ميشوم!
4
به همه جور فال اعتقاد دارم، از حافظ و فال قهوه، تا تاروت و ورق. جذابترينشان فال ناتاشاست. ناتاشاي جنگ و صلح. شايد هم بايد اسمش را بگذارم فال آندرهي. آن شبي كه ناتاشا عاشق آندرهي ميشود، توي بالكن اتاق خوابش، با زنبرادرش از احساساتش حرفميزند، بيخبر از اينكه آندرهي توي بالكن اتاق پاييني دارد ميشنود. توي مهماني، آندرهي توي دلش ميگويد اگر ناتاشا برگردد و به من لبخند بزند، ازش خواستگاري ميكنم. ناتاشا در حاليكه دستش در دست همرقصش است، بر ميگردد و به آندرهي لبخند ميزند.
با اتفاقها فال ميگيرم. مثلاً وقتي خيلي دير كردهام براي تئاتر، چشمهام را ميبندم و ميگويم اگر به اين تئاتر رسيدم، زندگيم مسير متفاوتي خواهد داشت... و شايد جالب باشد براتان كه بدانيد ردخور ندارد. ميرسم به تئاتر و توي مسيري قرار ميگيرم كه شايد اگر به آن تئاتر نميرسيدم، كاملاً متفاوت ميبود. يك چيزي شبيه به اين در فيلمهاي كيشلوفسكي هم خيلي ديدهميشود.
يك بار هم نوشتهبودم مدتيست دوستدارم چشمهام را باز كنم تا هر چيزي كه ميخواهد اتفاقبيفتد. انگيزهي زودتر دانستنش را ندارم، شايد هم جسارتش را.
5
بزرگترين دغدغهي زندگيم رابطهي بين انسانهاست. چهطور پا ميگيرد، چهطور تحليل ميرود. آدمهاي دو دو تا چهار تا ميتوانند اسم انتخابهاشان را بگذارند عشق يا نه. چهقدر ميتوان عشق را در قالبهاي سنتي ازدواج، خصوصاً به شيوهي زندگي ايراني وارد كرد و... اصلاً چيزي به نام عشق مسجل بي شبهه و ترديد هست، كه اگر عشق باشد واقعاً زمان حرف بيهودهايست؟
مانيفست زندگيم را در اين زمينه«جرج ساندرز» نوشته:« ناكاميهاي يك آرايشگر» ولي نوچهي چخوفام، البته با واسطهي نوچهش: « كارور»، با همهي شكها و عدم قطعيتها و متوسط بودنهايي كه انكار نميكند.
ولي اينكه نوچهي چخوفام باعث نميشود كه مفهوم «كمدي» را از ديدگاه چخوف درك كنم، بهنظرم هم «باغ آلبالو» و هم « مرغ دريايي» تراژدياند، نه كمدي.
6
سه تا چيز به طور شگفتانگيزي شاد ام ميكنند: رقص، نوشتن چيزي كه مدتها آبستنش بودم، و نظم.
توي رقص دوستدارم يك وقتهايي تم زير زمينهي آهنگ را دنبالكنم به جاي آن چيز واضحي كه نياز نيست براي شنيدنش سختي به خودت بدهي، خودش ميريزد توي گوشات.
اگر يك روزي روزگاري يك 11 تا داستان كوتاه خوب نوشتهباشم، ميتوانم بگويم ناكام نمردم!
سومي متاسفانه چند وقتيست كه در زندگيم كم شده. و از اين بابت خيلي با خودم درگيرم.
7
هرچند كه دوستدارم پراگ، و قاهره را ببينم، ولي بزرگترين فانتزيم اين است كه يك كلبهي چوبي داشتهباشم ، يك جاي پرت با زمستانهاي سرد. اگر شده، يك هفته در سال بروم تعطيلات، بدون ساعت و تقويم و تلفن و كامپيوتر. يك جلد كتاب داشتهباشي، يك موسيقي ملايم، شراب خوب سبك، يك شومينه، و يك پنجرهي رو به آسمان در اتاق زير شيرواني كه بتواني ماه را تماشا كني، و خب شما كه غريبه نيستيد، كنار يك همصحبتي كه كفو [ يعني همسنگ، « و لم يكن له كفواً احد» كه ميگوييم، همان] آدم باشد، آدم ديگر از زندگي چه ميخواهد؟!
8
نه تنها با حكم اعدام مشكلي ندارم، با اتونازيسم هم بهشدت موافقم. ضمناً اگر دست من باشد، كورتاژ را هم قانوني ميكنم. خلاصه يك جهان سومي تاريكفكرم كه آن سرش ناپيداست!
9
هشت را نوشتم كه مثل بند 1، بند 7 را بسط ندهيد كه اين دختره روي ابرها زندگيميكند. اتفاقاً كاملاً روي زمينم. اين را هم براي رفع كامل سوءتفاهم احتمالي مينويسم: ماديات نقش بسيار مهمي در زندگي و تصميمگيريهام ايفا ميكنند.
10
هميشه پاسور روباز را به رو بسته ترجيحدادهام، اين كه بداني و كاري از دستت برنيايد و جانت در بيايد عين زندگيست.
11
عدد محبوبم است.
ميدانم كه هيچكدام از اين 11 بند، چيز ناگفتنياي نبود، آخر چيز نگفتنياي نداشتم، كه اينجا گفتني باشد!
راستش من به احترام محبت دو تا دوست، به سبك خودم، در چهارچوب مقرر خودم اطاعت امر كردم. ولي نقشي در ادامهي بازي نداشتم.
من مدتيست كه نه forward ،sms ميكنم، نه email. از وارد كردن 5 نفر ديگر به اين شبكه، عذر ميخواهم، با اجازهتان ختم زنجيرهي منتهي به خودم را اعلامميكنم.
₪₪₪
آغوش باز زمين
باز هم رفتهبودم « پنجره». بهتوصيهي آقاي غروي، سومين "Secret Garden" را هم خريدم.
توالي اسامي اين سه آلبوم برايم جالب بود. اولي "Dream catcher" بود، دومي "Once In a Red Moon" ، و حالا، اين سومي: "Earth Songs" !
اينكه يك آهنگساز هم يواش يواش از رؤيا، و ماه دوباره برگشته به آغوش باز زمين حس عجيبي را درم بيدار ميكند.
تراك هشتش را ميگذارم توي جعبهي موسيقي:"Searching for the Past"؛ به محضي كه ارغوان حالش خوب شود.
₪₪₪
«بالماسكهي يلدا » يك بند صفر هم داشت، دربارهي راز، رازگويي، از خود نوشتن، صميميت توي فضاي مجازي و... كه ميترسم باعث رنجش خاطر شود. ميگذارم پايين متن، كه اگر حوصلهكرديد بخوانيد.
0
يادم هست توي « ربهكا»، آن جايي كه ميخواهند يك بالماسكهي بزرگ در «ماندرلي» راه بيندازند، دافنه دوموريه از زبان يكي از شخصيتهاش مينويسد:« اين هم از اخلاق و تمايلات بشريست كه گاهي ميخواهد لباس معموليش را دور بيندازد و به صورت ديگري در آيد.»[ترجمهي حسن شهباز- چاپ ششم- صفحهي 469] من احساسميكنم در مورد عدهاي از جماعت وبنويس دقيقاً عكس اين قضيه صادق است، اصولاً كه توي لباس واقعيشان نيستند، اما دوستدارند به شكل اغراقشدهاي خودشان باشند، و به نحو عجيبي روي اين پروسه تاكيد دارند، از عروسكبازيشان، روابط عاشقانهي نافرجامشان، از سكس، از اشتباهات، از افكار مشوش درهم برهمشان با طمانينه مينويسند.
و اين قضيهي يلدا هم به نظر من ادامهي همان تلاش براي بيشتر و بيشتر خودت بودن است.
از نظر بعضيها، يلدا بازي قرار نبود، اين شكلي كه اكثراً نوشته شد، نوشتهشود، قرار بود 5 چيز از نگفتنيها گفتهشود، كه من فلان فيلم را دوستدارم و اذيتكردن خواهر- برادر كوچك طبعاً در اين مجموعه قرار نميگرفت.
بهنظر من اين خود واقعي آدم نيست به هيچ عنوان! خود آدم همينيست كه هر روز هست، در همهجا هست، همان شخصيست كه وقتي با سجل عكسدارش خودش را به ديگران ميشناساند، دوستدارد ازش بشناسند. به عقيدهي من خود آدم اتفاقاً همان چيز سانسور شدهي محدود شدهايست كه زير و بماش را جز چند نفر محدود كه بهمثابهي عمري كه، به قول شازده كوچولو، پاي (گل)شان صرفكردهاند، نميشناسند.
بهنظر من، اتفاقاً خود آدم موجوديست كه نياز به راز دارد، از حرفزدن ميگريزد، دنبال هيجان كشف آني ندانستههاست، حاضر است براي 20 دقيقه مشاورهي روانشناسي 18 تومان بپردازد، ولي همسرش را شريك رازش نكند؛ به خاطر تخصصش؟ خودتان را گولنزنيد، كداميك از چيزهايي را كه از طرف اين روانشناس مطرحميشود، خودتان نميدانيد؟!
صد در صد؛ مطرحكردن، اعتراف و مورد سوال قرار گرفتن يك نياز است، همان نيازي كه كشيشهاي كاتوليك را واسطهي انسان و خدا كرده.
رازگويي نياز هست، ولي نشانهي صميميت و دوستي نيست، تازه اگر هم باشد، اين صميميت كاذب فضاي مجازي من نميفهمم روي چه پايهاي سوار است.
همين تمايل به نوشتن با اسامي غير واقعي يك جور با دست پسزدن و با پا پيش كشيدن نيست به نظر شما؟!
خود واقعي بودن كساني كه يك فضاي غير واقعي را براي حرفزدن انتخابكردهاند، نقض غرض نيست؟!
همين افراد وقتي ميخواهند از يك مسئلهاي كه براشان جديست بنويسند (بهخصوص وقتي بدانند چهار نفر نوشتههاشان را ميخوانند كه ممكن است سر از زندگي خصوصي جاريشان در آورند) مخدوش بودن اين صميميت بيش از پيش آشكار ميشود، طوري مينويسند كه با 487 تا Decoder هم نميتواني قفلش را بشكني...
در اين ميان دو دسته راحت مينويسند: آنها كه به مثابهي سن يا تعدد تجاربشان، خاطرات دههي دوم و سوم زندگيشان را انگار روزي در كتابي خواندهبودند! و آنها كه به مجازي بودن اين فضا اشراف كامل دارند. پاككردن و رفتن، يا كلاً به فراموشي سپردن، به وقت ضرورت، براشان تجربهي جديدي نيست.
گاهي احساسميكنم بلاگستان هم يك جورchat room است، منتها كمي با كلاستر. و خب، باrange سني متفاوت. يا در خوشبينانهترين حالت، يك كارگاه گروهدرماني.
₪₪₪
پ.ن: الان كه حدود يك ماه از نوشتن اين پست ميگذرد، و دوباره داشتم پستها را بازسازي ميكردم، احساس كردم چهقدر ناراحتكننده است كه اينقدر انتزاعي بوده اعترافاتم. راستش از كل پست خوشم نميآيد! بعضي جاهاش كه ديگر بايد رسماً دماغت را بگيري!...
ولي مال آن روزهاست ديگر؛ از دستكاري كردن چيزي كه يك بار پست شده، خوشم نميآيد، همين است كه همانطوري دوباره پستش ميكنم.