404 Not Found

404 Not Found

The server can not find the requested page:

rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=cd7dae25ff99bab18e0638985bb440c3 (port 80)

Please forward this error screen to rpc.blogrolling.com's WebMaster.


Designed by ARDAVIRAF
November 28, 2006

استاد باغچه‌بان.jpg

« در اين محل به كر و لال ها حرف زدن آموخته مى شود. اسم‌نويسي از ساعت چهار تا نه بعد از ظهر.»
ساعت سه و نيم بود، دوباره به تابلو نگاه‌كرد، روز دومي بود كه نصبش‌كرده‌بود بالاي سر در «باغچه‌ي اطفال». هنوز كسي مراجعه‌نكرده‌بود براي ثبت‌نام. مي‌شد خيلي راحت تابلو را پايين آورد و قضيه را فيصله‌داد. ولي آن لب‌خند معني‌دار رئيس آموزش و پرورش يك لحظه رهاش نمي‌كرد:« آقاي عسگرزاده‌ي عزيز! ـــ» از زمان تاسيس باغچه‌ي اطفال كه اسمش را تغيير داده‌بود به «باغچه‌بان» هيچ‌كس او را با اين اسم خطاب‌نكرده بود.
« ـــ مثل اين‌كه شما زياده از حد دور گرفته‌ايد!... نيازي نيست كه به ناشنوايان خواندن و نوشتن بياموزي، شما اگر مي‌تواني به آذري‌ها، فارسي ياد بده!» نخواسته‌بود بر عصبانيتش مسلط شود، گفته‌بود:« من كه نمي‌خواهم قمارخانه باز كنم كه مجبور باشم از كسي اجازه‌بگيرم!» از آموزش و پرورش كه برگشته‌بود، داده‌بود تابلو را بنويسند و نصب‌كنند دم در.
حالا كه مرور مي‌كرد مي‌ديد كجاي راه كمكش كرده‌بودند؟! سال 1298 دوران معلمي در مرند؟! كه 15-10 قران از 9 تومان حقوقش را پنبه الكل و صابون مي‌خريد، با دست‌هاي خودش سر بچه‌ها را مي‌شست كه بقيه كچلي نگيرند؟! يا وقتي روش جديدي در تدريس الفباي فارسي منتشر كرد؟! يا موقع تاسيس باغچه‌ي اطفال؟! يا شب‌هايي كه مي‌نشست براي بچه‌هاي آذري كودكستانش سرودهاي آذري مي‌گفت و چيستان و نمايش‌نامه مي‌نوشت؟! هميشه از دور تماشا كرده‌بودند و فوقش آخر كار كف‌زده‌بودند برايش.
- آقاي باغچه‌بان!
به سمت صدا برگشت.
- بنده آذرخشي هستم. براي اين اعلان مزاحم‌شده‌بودم. مي‌خواستم بنده‌زاده،« لطفعلي» ، را...
و اشاره‌كرد به پسر بچه‌ي كنار دستش، كه قايم‌شده‌بود پشت پدر.
آن روز هم چشم‌هاي لطفعلي دو دو مي‌زد، مثل حالا كه نگاه‌مي‌كرد به لب‌هاي معلمش: آقاي باغچه‌بان. دست‌هاي باغچه‌بان توام با حركت لب‌هاش رفت روي سينه، و بعد جلوي دهانش، لطفعلي چرخيد سمت تخته‌سياه كه آخرين كلمه‌ي ديكته را هم بنويسد.
حياط باغچه‌ي اطفال كه روي ديوارهاش هم مثل بالاي درخت‌هاي خيابان مقصوديه، آدم بار آورده‌بود، يكهو غرق در شور و هلهله شد، همه داشتند يك‌صدا اين سه كودك كر و لالي را تشويق‌مي‌كردند كه اكنون خواندن و نوشتن بلد بودند. اما باغچه‌بان نه حواسش به جماعتي بود كه بالاي ديوار شادي‌مي‌كردند، نه آن‌ها كه از بالاي درخت‌ سوت‌مي‌زدند، و نه حتي به آقاي رئيس آموزش و پرورش كه حالا در رديف اول حضار بلند شده‌بود و سرپا كف‌مي‌زد. به آن روز فكر مي‌كرد، كه ايستاده‌بود جلوي در باغچه‌ي اطفال و خيره‌شده‌بود به اعلان بالاي سردر. با خودش گفت:« چه خوب كه آن روز تابلو را پايين نياوردم.»

₪₪₪

بعد از مدت‌ها چيزي نوشته‌بودم براي «هم‌شهري جوان» كه خودم هم دوستش داشتم، گفتم اين‌جا هم بگذارم‌اش.

4 آذر سال‌مرگ « استاد جبار باغچه‌بان» بود، روحش شاد.

₪₪₪

پ. ن: چند دقيقه از پست‌كردن اين يادداشت مي‌گذرد، مدام با خودم فكر مي‌كنم چه‌ چيزي به آدم جسارت تصميم گرفتن در لحظه را مي‌دهد، كه بعدها پشيمان نشوي، و با خودت فكر كني و بگويي:« چه خوب كه ـــ»
دوست‌داشتم اين ترديد را هم مثل اين يادداشت، ثبت‌كنم يك جايي.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:53 AM یادداشتها (0)