404 Not Found

404 Not Found

The server can not find the requested page:

rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=cd7dae25ff99bab18e0638985bb440c3 (port 80)

Please forward this error screen to rpc.blogrolling.com's WebMaster.


Designed by ARDAVIRAF
February 24, 2007

ميرزا كوچك خان جنگلي.jpg
11 آذر 1300ش : شهادت «ميرزا كوچك‌خان جنگلي»

«دَرى آمدى اى نگار سر مست !...» چنين جمله‌اي فقط از ميرزا كوچك خان بر مي‌آمد. نامه‌اش را با اين جمله شروع‌كرده‌بود، حق هم داشت، « رتمستر كيكاچينكوف» روس به فارسي برايش نوشته‌بود: از آن‌جا كه سال‌هاست به درستي و راستي خدمتگزار ايران بوده، دولت عليه‌ي ايران شخص وي را كه رئيس اترياد تهران است، جهت قلع و قمع ريشه‌ي فساد جنگل تعيين‌كرده‌اند. كيكاچينكوف بي‌شك نمي‌دانست كه ميرزا بعد از تحصيلات ابتدايي وارد حوزه‌ي علميه‌ي رشت شده، و اصلاً شاگردي «آيت الله ضياء برى» - رهبر روحانيت رشت در انقلاب مشروطه- باعث‌شده كه از ابتداي نهضت، به خيل مشروطه‌طلبان بپيوندد، وگرنه به خود جرات نمي‌داد بنويسد:«فردا وقتي در محكمه‌ي عدل الهي سوال و جواب شود چه كسي مسئول خسارات و تلفات وارد بر اهالي بي‌چاره‌ي گيلان خواهد بود؟» و در نهايت بزرگواري (!) صحبت را به آن‌جا بكشاند كه اگر ميرزا تسليم‌شود، قول به شرف نظامي‌ش وسايلي فراهم‌خواهد كرد كه ميرزا بقيه‌ي عمرش را در آسودگي زندگي‌كند!
«نهضت جنگل» اتفاقاً روزهاي سختي را پشت سر مي‌گذاشت. ميرزا پيش‌نهاد صلح وثوق‌الدوله را نپذيرفته‌بود، و تيمورتاش را استاندار گيلان كرده‌بودند: جلادي كه نه تنها جنگلي‌ها، بلكه دهها نفر از مردم عادي را نيز به جرم كمك مالي به جنگلي‌ها اعدام و زنداني مي‌كرد. هم‌زمان با اين فشارها «دكتر حشمت» و «حاج احمد كسمايى» - همان دو نفري كه اكنون مجسمه‌شان در ورودي موزه‌ي رشت به عنوان بانيان نهضت جنگل در كنار مجسمه‌ي ميرزا كوچك‌خان ايستاده – نيز پشت ميرزا را خالي‌كرده‌بودند.
جنگلي‌ها روزگار سختي را مي‌گذراندند، از جنگ و بى‌خانمانى خسته شده بودند، و روز به روز از شمارشان كاسته‌مى‌شد. اما زمان سكوت و سازش نبود، ايران هم روزگار سختي را مي‌گذراند. وثوق‌الدوله با امضاي قرارداد 1919 مملكت را رسماً به‌صورت مستعمره‌ي بريتانيا در ‌آورده‌بود. «سيد حسن مدرس» در مجلس به مخالفت با قرارداد برخاسته‌‌بود، و مردم تبريز به رهبري شيخ محمد خيابانى قيام‌كرده‌بودند.
ميرزا در جواب قزاق روس نوشت:«وجدانم به من امر مى كند در استخلاص مولد و موطنم كه در كف قهاريت اجنبى است، كوشش كنم.»
او ادامه‌داد:« تاريخ به ما مي‌آموزد هر دولتى كه نتوانست مملكت را از سلطه‌ي اقتدار دشمنان خارجى نجات دهد، وظيفه‌ي ملت است كه براى خلاصى وطنش قيام كند، اما كابينه‌ي حاضر مى گويد: من به محض استفاده‌ي شخصي بايد مملكت را در بازار لندن به ثمن بخس بفروشم[...] با اين ادله وجدانم محكوم است در راه سعادت كشورم سعى‌كنم گو آنكه كروره نفوس و نواميس و مال ضايع شود.»

₪₪₪

توضيح: اين مطلب به سفارش هفته‌نامه‌ي «هم‌شهري جوان» نوشته‌شده، بديهي است كه از نظر قانوني تمامي حقوق مطلب متعلق به اين مؤسسه است.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:01 AM یادداشتها (0)