«روزه» تكليف نيست به نظر من، عبادت هم نيست، شكر ِ داشتن هم نيست، همدردي با ندار هم نيست.
به گمانم «روزه» معجزه است، يكي از بزرگترين نيروهاييست كه خدا به نوع بشر بخشيد.
آدم روزهدار طور غريبيست.
وقتي بتواني جلوي خواهش تن بايستي، ديگر آ- رام نيستي، رام ِ رام اي. از پس خيلي چيزها بر ميآيي، نه با تقلا، كه به نرمي و آهستگي.
اين را كسي مينويسد كه در طول اين بيست و پنج سال يك روز بيشتر روزه نگرفته، منظورم آن روزهي كلاسيكيست كه نميخورند و نميخورند و نميخورند و شامگاه جبرانميكنند!
قصدم از روزه اين تعريف كلاسيكش نبود، هرچند كه در فرهنگ لغت به آن هم ميگويند « روزه»، اصلاً اتفاقاً به همان ميگويند روزه . گرچه همان روزه هم تا حدودي همان تاثير مدنظر من را خودآگاه يا ناخودآگاه در زندگي دارد. اصولاً اكثر چيزهايي كه دين توصيهميكند، جنبههاي اعجاز پنهاني دارد كه درست كه اجرا شود، آرام ظاهر ميشود توي زندگي، حتي اگر فلسفهش را نداني.
ولي روزهي توي ذهن من يك جور امتناع است. امتناع آگاهانه در عين نياز، در اوج تمنا حتي؛ بهخصوص در برابر چيزهايي كه آنقدر تكرار شدهاند كه تشخيص عادت از ضرورت بودنشان سخت شده.
اين يكي است كه معجزه است، معجزه ميكند. مثل برف كه عين گلولههاي چوب ِ حلاج خوردهي پنبه، آرام پهنميشود توي حياط (يا بهقول خانم « چيستا يثربي» حياط خلوت) خانه، و همه چيز را يكدست سفيد ميكند.
تا آب شود كه خب وقت داري، آب هم كه شود شاخهاي كه از زيرش پيدا ميشود آن قبلي نيست. تناش شستهشده، گرد و غبارش خوب گرفتهشده، يك گام از « بودن» به « شدن» نزديك شده. آن وقت است كه شايد « سكوت» شكستهشود، تا شايد حتي بتواني مثل « توماس» به جاي رو به محراب دعا كردن، به اين ايمان برسي كه چشمهات را ببندي و اين بار پشت به محراب، و رو به قبلهي تازه يافتهت دعا كني.
ديروز موهام را دادم باد ببرد، نصفش را تقريباً، طبعاً نصف پايينترش را، قديميترش را. شادي برگشته بعد از مدتها، با هر باري كه اين رگههاي شرابي سر ميخورد روي صورتم، حس اش ميكنم. با اين رگههاي شرابي لاي موهام، بهنظرم حتي بيشتر آيدا شدهام.
از خودم ميپرسم عرض اين چند ماه چه چيزي در من تغيير كرد؟ حتي در اوضاع تحصيليم؟ از 12 پوست تا 20 راديولوژي؟
يك پاسخ بيشتر ندارد. قدر مسلم اين پاداش روزهداري است. چشمها را بستن و رها كردن. روزهي ديگر « نخواندن» حتي.