



|
|
|
|
![]() 404 Not FoundThe server can not find the requested page: rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=cd7dae25ff99bab18e0638985bb440c3 (port 80) Please forward this error screen to rpc.blogrolling.com's WebMaster. |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
March 18, 2007
يادم هست كه از امير اعلم بيرون آمديم، و داشتيم ميرفتيم آن سر خيابان پيش بقيه كه كپيها را تحويل بگيريم. امير اعلم يك سي قدمي پايينتر از زيرگذر دروازه دولت است. سعدي هم كه پر از موتور و موتور سوار؛ من هم كه مثل هميشهي رد شدن از خيابان، بغل دستيم را زهره ترك ميكنم... خوب يادم هست موتوري كه با يك فاصلهي جزئي، من را رد كرد؛ طوري دستش را حائل كرد دور شانهم، و رفت دست چپم كه... كه يك لحظه احساس كردم، اگر مثل آقاها عقب نشسته، بي هيچ اصرار و الحاح بيشتري؛ يا عليرغم اين تظاهر غمانگيزش به نامزد داشتن، بعد از سه سال براي همگروه شدن اجباريمان چهارصد و بيست و هفت بار از من ميپرسد كه از نظر من اشكالي ندارد و اينها... به اين معنا نيست كه همه چيز براش تمامشده، فقط كنار آمده، چيزي را كه بايد پذيرفته. گرچه زياد خواندهبودم، ولي آن روز بود كه احساسكردم اينكه كسي بتواند با خاطرههاش كنار بيايد الزاماً دليل بر اين نيست كه طرف رابطهش را ديگر دوست ندارد. ولي اولين باري كه اين يكي را ديدم، در « در قند هندوانه» ي « براتيگان» بود. بايد پذيرفت. بعضي چيزها را بايد پذيرفت. به همين سادگي.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:11 PM ● یادداشتها (5)
|
||
|
|
|