404 Not Found

404 Not Found

The server can not find the requested page:

rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=cd7dae25ff99bab18e0638985bb440c3 (port 80)

Please forward this error screen to rpc.blogrolling.com's WebMaster.


Designed by ARDAVIRAF
March 21, 2007

تنگ ماهي‌ش كوچك‌تر از مشت بسته‌ي من ئه، آينه‌ش اندازه‌ي دستم، وقتي همه‌ي انگشتام رو صاف باز كنم. يه قرآن كوچولوي 15 سوره‌اي، كه برا اين‌كه عكس‌اش بيفته تو آينه، دستبند فيروزه‌اي رو كه طاهره از اصفهان آورده‌بود برام، حلقه‌مي‌كنم، مي‌ذارم زيرش.
مامان هنوز دست از تكوندن خونه بر نداشته، خودم مي‌رم سراغ بقچه‌هاش كه يه ترمه سوا كنم برا سفره‌م. لاي پارچه‌هاي قديمي توي بقچه يه جانماز ئه كه «عمه خانوم» ـ عمه‌ي بابا ـ چند سال پيش‌ها جاي عيدي داد بهم. بازش مي‌كنم، لاش يه تسبيح قرمز ئه، قرمز جيغ خوش‌رنگ؛ با احتياط برش مي‌دارم، انگار نگران باشم جاي انگشتاي آخرين نفري رو كه دست گرفته‌بودتش پاك كنم...
روميزي ترمه رو پيدا مي‌كنم بالاخره، حالا جانماز مربعي رو گرفتم يه دستم، روميزي مستطيلي رو تو اون يكي، دو دل‌ام كدوم رو بندازم رو ميز. اول روميزي رو مي‌ندازم و بعد، جانماز رو لوزي مي‌ندازم رو اون. دوباره آينه و قرآن و تنگ ماهي رو مي‌چينم روش؛ تا نوبت برسه به شمع و سبزه و سنبل و سبدهاي كنفي نقلي كه هر كدومشون يه سين دارن توشون. تنها ايرادشوان اين‌ئه كه يه قاچ سيب هم توشون جا نمي‌شه، مي‌رم سمت بوفه، چشم‌ام به كاسه سوگلي هاي مامان‌ئه. «حاجي شيخ» بهشون مي‌گن اگه اشتباه نكنم. همين‌ ظرف‌هاي آبي‌اي كه بعد از اومدن چيني‌هاي گل سرخ خيلي‌ها بخشيده‌ن، ولي بعد عتيقه شده‌ن.
به قول بابا، خدا بيامرز، آيدا كه بدونه چيزي تو خونه هست بدنش به خارش مي‌افته! تقريباً كوچك‌ترين‌اش رو سوا مي‌كنم، آب مي‌ريزم توش، دو سه تا گل از خوشه‌ي شب‌بو مي‌چينم، مي‌ندازم توي آب، و قرمزترين سيب يخچال رو مي‌ندازم لاي گل‌ها. به اين مي‌گن نقلي‌ترين هفت سين دنيا!

از سر شب، اين تپش قلب لعنتي شروع‌شده دوباره. سرم هم فجيع داره درد مي‌كنه، طول مي‌كشه اين نصفه قرصي كه خوردم، اثر كنه. و خيلي مونده تا تحويل سال. ساعت رو كوك مي‌كنم براي دو و نيم، و مي‌رم زير لحاف.

بيدار كه مي‌شم همه خوابند.
مي‌رم شمع رو روشن‌مي‌كنم. مي‌نشينم كنار سفره. « يا محول ـــ » ، « يا مدبر ـــ » ام نمي‌آد! توي همون نور كم، دست مي‌برم سمت ديوان رفيق شفيق.

خواجه مي‌گه:

نوبهار است در آن كوش كه خوش‌دل باشي
كه بسي گل بدمـد باز و تو در گل باشي

آدم مگه ديگه جرات داره چيز ديگه‌اي هم بگه؟ شمع رو خاموش ‌مي‌كنم، بر مي‌گردم تو اتاق خوابم، و خوش‌دلانه مي‌خزم زير لحاف.

₪₪₪

اميدوارم كه 86 براي همه سالي باشه توام با آرامش.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 06:07 PM یادداشتها (14)