404 Not Found

404 Not Found

The server can not find the requested page:

rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=cd7dae25ff99bab18e0638985bb440c3 (port 80)

Please forward this error screen to rpc.blogrolling.com's WebMaster.


Designed by ARDAVIRAF
May 10, 2007

پارچ قرمز به دست با چند تا ليوان پلاستيكي مي‌آيد جلو، و شربت صلواتي تعارف‌مي‌كند به دار و دسته‌ي مجيد ، « بايرام» مي‌گويد كه مرضيه خانم كه نه، ولي يكي از آشناها گفته كه از اين شربتي كه در جبهه مي‌دهند نبايد خورد، و« مجيد سوزوكي» و آن آقاهه، رفيق فابريكش، كه 2 تا ليوان مي‌خورند، توضيح‌مي‌دهد اگر 2 ليوان بخوري، مفقودالاثر مي‌شوي!
مي‌پرسم همين 2 تا آخرش مي‌ميرند؟ نه؟
خود دزده هم مزمزه مي‌كند؛ اشاره‌مي‌كنم بهش، مي‌گويم: « اين هم يك چيزي‌ش مي‌شود ـــ» سگرمه‌هاش مي‌رود توي هم، مي‌گويد: « نه! نگاه كن ــ» با خودم مي‌گويم جوگير نشو، دنبال نشانه هم نگرد، « باغ‌هاي كندلوس» كه نيست، داري « اخراجي‌ها» را نگاه‌مي‌كني!

الان دو هفته‌اي هست كه فيلم را گرفته، و مدام تبليغات مي‌كند كه ببينم، ولي من هر بار به بهانه‌اي شانه خالي‌كرده‌ام، بهانه هم كه نمي‌شود گفت، آخر كورس‌ها، به‌خصوص اين ماژورها برنامه‌هاي آدم بدجور مي‌پيچد توي دل هم. آن‌قدر هم بد و بيراه در مورد خود كار و كارگردانش نوشته‌اند، كه ديگر اشتياقي براي ديدنش باقي نمي‌ماند. توي اين مدت هم آن‌قدر شب‌هاي چهارشنبه براي غافل‌گيري اموات صلوات فرستاده‌اند، و به‌جا و نا‌به‌جا اي‌ول، اي‌ول‌ كرده‌اند، كه نمي‌توانم لااقل براي رضاي خدا از ته دل بخندم.

Goodman ماجرا دارد كار كردن با نارنجك را ياد رزمنده‌ها مي‌دهد، مي‌گويد از 40 تكه ساخته‌شده، يعني وقتي منفجر شود 40 تا تركش پخش‌مي‌شود در فضا، نارنجك كه از دست بايرام رها مي‌شود، يك رزمنده‌اي، هماني كه زبانش لكنت داشت، خيز بر مي‌دارد روي نارنجك، قبل از آن‌كه چاشني فعال‌شود، «دكتر ق»، فوق تخصص گوارش بيمارستان امير اعلم، دستش را مي‌گذارد روي شانه‌ي «حجت». مي‌پرسد: « ببينم پسرم اگر بداني يك تانكي دارد نزديك‌مي‌شود به شهر، نارنجك مي‌بندي به كمرت، بروي زيرش؟» حجت سكوت‌مي‌كند، من هم بودم، در جواب اين گرگ باران‌ديده سكوت‌مي‌كردم. سخت است كه بفهمي، از اين‌جا كه شروع‌كرده، مي‌خواهد به كجا برسد. بچه‌ي سناتور است، آن زماني كه ملت اسم بچه‌شان را مي‌گذاشتند قلي و گلي، سناتور ق، اسم پسرش را گذاشته « رامين». بزرگ‌تر كه شده، مثل همه‌ي اعيان و اشراف گذاشته « البرز» درس‌بخواند. خط فوق‌العاده‌اي دارد، نجوم مي‌فهمد، به ادبيات علاقه دارد، زياد فيلم مي‌بيند، و از نظرش « كوبريك» نابغه‌ي قرن است. در مكانيك سررشته دارد، حتي يك هواپيماي مدل ساخته، به قدر مكفي بددهن است، ولي جلوي در مي‌ايستد كه: « اول خانم‌ها». سيگار كشيدن را فقط به اين خاطر شروع‌كرده كه آن زمان‌ها همه‌ي آدم حسابي‌ها سيگار مي‌كشيده‌اند، و اين موضوع را هميشه وقتي پيش مي‌كشد كه بايد مثل آدم حسابي‌ها رفتار كرد، مثلاً براي كبد و مجاري صفراوي بايد « شيلا شرلاك» خواند، نه هند بوك ترجمه‌شده، حتي اگر شارلاتان‌ها اسم دكتر ق را در مقدمه‌ي كتاب گذاشته‌باشند!
از بالاي عينك دو عدسي‌ش نگاه‌مي‌كند به حجت، مي‌گويد: « نبايد هم! » و كامل‌مي‌كند كه ما براي جامعه لازميم. ذهن ما، مغز ما براي جامعه لازم است. اين جمجمه حيف است كه زير تانك منفجر شود، اين ذهن بايد براي اعتلاي اهداف متعالي مورد استفاده‌قرار بگيرد. ‌اين كار از پس همان بچه‌ي 14 ساله بر مي‌آيد كه رهبر ما اصولاً بايد همان مي‌بوده...
و لبخند معني‌دار كه مي‌زند، مي‌فهميم نارنجك چاشني نداشته.

ادامه‌پيدا مي‌كند تا آن‌جا كه برادرهاي تازه‌وارد مي‌شوند « برادران اخراجي‌» تا عنوان فيلم ترجمه‌‌شود. ولي آقاي Goodman به اختيار خودش مي‌نشيند و بلند مي‌شود و تنبيه‌مي‌شود تا بگذارند اخراجي‌ها در جبهه بمانند. دوربين مي‌رود بالا، و يكي يكي به تعداد افراد اضافه‌مي‌شود. هر بار كه بلند مي‌شوند و دوباره مي‌نشينند بيش‌تر آدم را ياد تصوير نماز جماعت مي‌اندازند. باز به خودم مي‌گويم به خودت مسلط باش!

تا جايي كه «فرمانده ـ آشپز» نقش تاريخي حسين را ايفا مي‌كند كه امشب شب قدر شماست، و همه در جوابش مي‌گويند حيدر، حيدر... با خودم فكر مي‌كنم تا حالا هر فيلمي كه از جبهه و جنگ ديده‌بودم، « يا زهرا» مي‌گفتند توي همچين موقعيتي، يا « يا حسين»؛ حيدر ديگر چه صيغه‌اي‌ست؟!
ولي صداها كه به هم مي‌پيچد، احساس‌مي‌كنم دارند مي‌گويند اي‌ول، اي‌ول؛ با خودم فكر مي‌كنم هر چيز كه مي‌خواهند بگويند، روي فيلم‌‌نامه‌ي اين فيلم كار شده.

سرهنگ كه مي‌نشيند پشت رول وانت، كه مواد منفجره را از محل زخمي‌ها دور كند، پاي مصنوعي‌ش كه گير مي‌كند زير پدال كلاچ، ماشين كه با محتوياتش مي‌رود روي هوا، و فقط يك ضبط سالم باقي‌مي‌ماند، و صداي كودكي كه براي عروسك با لباس‌هاي قرمزش شعر مي‌خواند، حس‌مي‌كنم صدا آشناست. رگه دارد، و كمي تو دماغي‌ست. پيدا مي‌كنم: صداي مريم است، ولي عروسك مريم بايد سبز پوشيده‌باشد، نه قرمز، رنگ همان باراني سبزي كه دوم دبيرستان مادرش از سوريه براش آورد. رنگ چشم‌هاي ريز ِ زير چتر مژه‌هاي كوتاهش. شايد هم صداي حنانه‌شان است، ولي موقع شهادت پدرش، حنانه‌، درست يادم نمانده، به نظرم شيرخواره بوده. اصلاً مادر و پدرش توي جبهه آشنا شده‌بودند، پدرش فرمانده يك گرداني بوده، همان گردان معروفي كه توانست آشوب كردها را موقع جنگ خاموش‌كند. هم‌رزم شهيد صياد شيرازي بوده، صيادي‌ كه وقتي خيلي بعد از جنگ كشته‌شد، خيلي‌ها ‌گفتند زخم‌خورده‌هاي همان عداوت قديمي كارش را ساختند، هماني كه حداقل يك بزرگراه به اسمش هست. تا آن موقع كه من تبريز بودم يك كوچه هم به اسم پدر مريم و حنانه نبود. نه حتي همان كوچه‌ي خاكي كه بنياد شهيد يك خانه بهشان داده‌بود توش، كه راننده‌ي آژانس مدام مجبور بود سرعتش را كم‌كند كه به مرغ و جوجه‌هاي وسط كوچه نخورد.
مادرش توي بيمارستان صحرايي پرستار بوده، پدرش كه خواسته‌بود قلدري كند، جلوش در آمده‌بوده كه جنگ است آقا، اين‌جا همه كارشان اورژانس است. و عاشق هم شده‌بودند، و ازدواج‌كرده‌بودند. هيچ هم كليشه نيست، واقع‌پذيري‌ش خيلي بيش‌تر از فيلم‌نامه‌هايي‌ست كه اسكار مي‌گيرد. انتظار كه نداشتيد مثل آن افسر هندي بروند يك كليسا خرابه‌اي با پرستاري كه « ژوليت بينوش» نقش‌اش را بازي‌مي‌كرد، آتش‌بازي كنند! اصلاً همين‌قدر رومانتيسيسم هم براي جنگي كه توي فضاي ايران اتفاق افتاده، زياد است!

حالا مجيد سوزوكي قمه‌اي را كه ما تو كوچه بازار پامنار هم دستش نديده‌بوديم بكشد جلوي تانك دشمن...
يا ان‌قدر نميرد كه بتواند موقع مردن ياد قولي كه داده بيفتد و سيگار نكشد...
يا به جاش مثل آخر انشاي پدربزرگ‌ها با يك شعر عرايضش را به پايان برساند (!)...
باز هم من به اصطلاح نسل سومي آن‌قدر نوستالژيك شده‌ام كه لاي آهنگش گوشم تيز شود به صداي آكاردئون. و فكر كنم كه آن‌قدرها هم كه مردم نچ‌نچ كردند و از ذائقه‌ي آن هزارها نفري كه اين فيلم را پرفروش‌ترين كار سينماي ايران كردند ايراد گرفتند، از غير قابل باور بودن اين تبديل شخصيت نقد نوشتند، فيلم سبكي نيست. يعني سبك‌تر از اين خيلي زياد داريم. حتي اگر خيلي‌ها به صرف خنده ديده‌باشندش. فيلم‌هاي خنده‌دار تر از اين هم زياد داشته‌ايم.
حتي تبديل شخصيتش هم باورناپذير نيست، يا حتي من مي‌خواهم يك قدم فراتر بگذارم واقعاً فكر مي‌كنيد چند درصد كساني كه جبهه رفتند، يا شهيد شدند، اين كار را از سر اخلاص، اخلاص را ولش كن، از سر آگاهي كردند، كه دنبال تغيير شخصيت مي‌گرديد؟! اصلاً دقيقاً اگر همين سادگي و كودكانه‌گي امثال مجيد نبود ـــ يا اعتقادات يك عده‌ي انگشت‌شماري مثل پدر مريم و حنانه به نقش حسيني‌شان در كربلاي معاصر ، هيچ فكر كرده‌ايد الان اصلاً ـــ
بي‌خيال من را چه به نقد فيلم و فيلم‌نامه! خيلي هنر كنم به مدد اطلاعات رو به تكاملم الان بلد باشم، خانم‌هاي باردار فاميل را درست كنترل‌كنم، كه احياناً اگر ديابت حاملگي پيدا كردند، يا اكلامپسي، يا پره‌اكلامپسي، يا رشد جنينشان مطلوب نبود، يا ... بتوانم درست هدايتشان كنم تا صحيح و سالم برسند به دست يك متخصص زنان.
ولي خب، باز هم به نظرم روال فيلم آزار دهنده‌تر از روال اين فيلم نيست مثلاً، كه براي نگه داشتن تماشاچي‌ش از يك سوژه‌ي سر كاري فيلم‌هاي دست n ام پليسي استفاده‌مي‌كند، تا پيغام انساني و والا و اجتماعي‌ش را بدهد، كه مثلاً اين جماعت روشن‌فكر وقتي منافعشان مي‌افتد توي خطر، چه قشنگ چهره‌ي واقعي‌شان را لو مي‌دهند. صحبت از دموكراسي مي‌كنند، ولي دموكراسي ‌اي كه راي خواص در آن اعمال شود، نه عموم. دموكراسي بدون سياه‌ها، اقليت‌ها، و طبقات پايين‌تر جامعه. و بعد در معيت هورا و كف منتقدين، معتبرترين جايزه‌ي دنياي هنر هفتم را هم به خودش اختصاص‌مي‌دهد.
فقط اين يكي به جاي سوء استفاده از حس كنجكاوي مردم، از خستگي‌شان و نياز به خنده‌شان استفاده‌كرده! همين!

صداي speaker را بلند مي‌كنم كه صداي آكاردئون بپيچد توي خانه، و مي‌روم سمت پايتخت فرمانروايي مامان. هر چه باشد او تنها كسي‌ست كه خوب مي‌داند كه دخترش هنوز هم به نحو غم‌انگيزي همان آيداست، و نقد فيلم بداند يا نداند، تفاوت سينماي كيشلوفسكي را با برگمن بداند يا نه، با اخراجي‌هاي ده‌نمكي بيش‌تر سمپاتي برقرار ‌مي‌كند تا "The Departed" ِ Scorsese !
و الان موقع ناهارش است.
و فسنجان ملس را به گس ترجيح مي‌دهد.

₪₪₪

توضيح: عنوان ـ دانايي‌ام به ناتواني‌ام افزود ـ برگرفته از بخشي از شعر بلند«در رهگذر باد» ، سروده‌ي « حميد مصدق» است.

عذرخواهي: «آذين» جان، قولم يادم نرفته، فقط يكي دو هفته‌اي‌ست كه ريپ‌مي‌زنم! بهتر كه شدم« آرزونامه‌»م را هم مي‌نويسم.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:52 PM یادداشتها (3)