



|
|
|
|
![]() 404 Not FoundThe server can not find the requested page: rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=cd7dae25ff99bab18e0638985bb440c3 (port 80) Please forward this error screen to rpc.blogrolling.com's WebMaster. |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
May 10, 2007
پارچ قرمز به دست با چند تا ليوان پلاستيكي ميآيد جلو، و شربت صلواتي تعارفميكند به دار و دستهي مجيد ، « بايرام» ميگويد كه مرضيه خانم كه نه، ولي يكي از آشناها گفته كه از اين شربتي كه در جبهه ميدهند نبايد خورد، و« مجيد سوزوكي» و آن آقاهه، رفيق فابريكش، كه 2 تا ليوان ميخورند، توضيحميدهد اگر 2 ليوان بخوري، مفقودالاثر ميشوي! Goodman ماجرا دارد كار كردن با نارنجك را ياد رزمندهها ميدهد، ميگويد از 40 تكه ساختهشده، يعني وقتي منفجر شود 40 تا تركش پخشميشود در فضا، نارنجك كه از دست بايرام رها ميشود، يك رزمندهاي، هماني كه زبانش لكنت داشت، خيز بر ميدارد روي نارنجك، قبل از آنكه چاشني فعالشود، «دكتر ق»، فوق تخصص گوارش بيمارستان امير اعلم، دستش را ميگذارد روي شانهي «حجت». ميپرسد: « ببينم پسرم اگر بداني يك تانكي دارد نزديكميشود به شهر، نارنجك ميبندي به كمرت، بروي زيرش؟» حجت سكوتميكند، من هم بودم، در جواب اين گرگ بارانديده سكوتميكردم. سخت است كه بفهمي، از اينجا كه شروعكرده، ميخواهد به كجا برسد. بچهي سناتور است، آن زماني كه ملت اسم بچهشان را ميگذاشتند قلي و گلي، سناتور ق، اسم پسرش را گذاشته « رامين». بزرگتر كه شده، مثل همهي اعيان و اشراف گذاشته « البرز» درسبخواند. خط فوقالعادهاي دارد، نجوم ميفهمد، به ادبيات علاقه دارد، زياد فيلم ميبيند، و از نظرش « كوبريك» نابغهي قرن است. در مكانيك سررشته دارد، حتي يك هواپيماي مدل ساخته، به قدر مكفي بددهن است، ولي جلوي در ميايستد كه: « اول خانمها». سيگار كشيدن را فقط به اين خاطر شروعكرده كه آن زمانها همهي آدم حسابيها سيگار ميكشيدهاند، و اين موضوع را هميشه وقتي پيش ميكشد كه بايد مثل آدم حسابيها رفتار كرد، مثلاً براي كبد و مجاري صفراوي بايد « شيلا شرلاك» خواند، نه هند بوك ترجمهشده، حتي اگر شارلاتانها اسم دكتر ق را در مقدمهي كتاب گذاشتهباشند! ادامهپيدا ميكند تا آنجا كه برادرهاي تازهوارد ميشوند « برادران اخراجي» تا عنوان فيلم ترجمهشود. ولي آقاي Goodman به اختيار خودش مينشيند و بلند ميشود و تنبيهميشود تا بگذارند اخراجيها در جبهه بمانند. دوربين ميرود بالا، و يكي يكي به تعداد افراد اضافهميشود. هر بار كه بلند ميشوند و دوباره مينشينند بيشتر آدم را ياد تصوير نماز جماعت مياندازند. باز به خودم ميگويم به خودت مسلط باش! تا جايي كه «فرمانده ـ آشپز» نقش تاريخي حسين را ايفا ميكند كه امشب شب قدر شماست، و همه در جوابش ميگويند حيدر، حيدر... با خودم فكر ميكنم تا حالا هر فيلمي كه از جبهه و جنگ ديدهبودم، « يا زهرا» ميگفتند توي همچين موقعيتي، يا « يا حسين»؛ حيدر ديگر چه صيغهايست؟! سرهنگ كه مينشيند پشت رول وانت، كه مواد منفجره را از محل زخميها دور كند، پاي مصنوعيش كه گير ميكند زير پدال كلاچ، ماشين كه با محتوياتش ميرود روي هوا، و فقط يك ضبط سالم باقيميماند، و صداي كودكي كه براي عروسك با لباسهاي قرمزش شعر ميخواند، حسميكنم صدا آشناست. رگه دارد، و كمي تو دماغيست. پيدا ميكنم: صداي مريم است، ولي عروسك مريم بايد سبز پوشيدهباشد، نه قرمز، رنگ همان باراني سبزي كه دوم دبيرستان مادرش از سوريه براش آورد. رنگ چشمهاي ريز ِ زير چتر مژههاي كوتاهش. شايد هم صداي حنانهشان است، ولي موقع شهادت پدرش، حنانه، درست يادم نمانده، به نظرم شيرخواره بوده. اصلاً مادر و پدرش توي جبهه آشنا شدهبودند، پدرش فرمانده يك گرداني بوده، همان گردان معروفي كه توانست آشوب كردها را موقع جنگ خاموشكند. همرزم شهيد صياد شيرازي بوده، صيادي كه وقتي خيلي بعد از جنگ كشتهشد، خيليها گفتند زخمخوردههاي همان عداوت قديمي كارش را ساختند، هماني كه حداقل يك بزرگراه به اسمش هست. تا آن موقع كه من تبريز بودم يك كوچه هم به اسم پدر مريم و حنانه نبود. نه حتي همان كوچهي خاكي كه بنياد شهيد يك خانه بهشان دادهبود توش، كه رانندهي آژانس مدام مجبور بود سرعتش را كمكند كه به مرغ و جوجههاي وسط كوچه نخورد. حالا مجيد سوزوكي قمهاي را كه ما تو كوچه بازار پامنار هم دستش نديدهبوديم بكشد جلوي تانك دشمن... صداي speaker را بلند ميكنم كه صداي آكاردئون بپيچد توي خانه، و ميروم سمت پايتخت فرمانروايي مامان. هر چه باشد او تنها كسيست كه خوب ميداند كه دخترش هنوز هم به نحو غمانگيزي همان آيداست، و نقد فيلم بداند يا نداند، تفاوت سينماي كيشلوفسكي را با برگمن بداند يا نه، با اخراجيهاي دهنمكي بيشتر سمپاتي برقرار ميكند تا "The Departed" ِ Scorsese ! ₪₪₪ توضيح: عنوان ـ داناييام به ناتوانيام افزود ـ برگرفته از بخشي از شعر بلند«در رهگذر باد» ، سرودهي « حميد مصدق» است. عذرخواهي: «آذين» جان، قولم يادم نرفته، فقط يكي دو هفتهايست كه ريپميزنم! بهتر كه شدم« آرزونامه»م را هم مينويسم.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:52 PM ● یادداشتها (3)
|
||
|
|
|