Designed by ARDAVIRAF
June 04, 2007

حسابش را دارم. اين چهارمين شبي‌ست كه دارد دلبري مي‌كند. غير عادي كه نمي شود گفت، ولي غير منطقي‌ست. امشب 18 جمادي‌الاول است، ولي ماه من الان چهار شب است كه كامل است، و مي‌ايستد بالا، آن‌قدر بالا، كه وقتي از توي تختخوابم بيرون پنجره را نگاه‌كنم، درست دو بند انگشت بالاتر از ديوار شمالي « موزه‌ي رضا عباسي» ( كه تقريباً همه‌ي آسمان پنجره‌ام را گرفته) وايستاده‌باشد، طوري كه من بتوانم از لاي پنجره،خوب ببينم‌اش. و با فكر او به‌خواب بروم.

گاهي خودم را مي‌بينم توي يك لباس‌خواب نباتي حرير، از آن‌هايي كه قدشان درست تا روي قوزك پات مي‌رسد، و بين دو بند ركابي‌، يقه‌شان به شكل يك مثلث، گيپور گل‌دار چرخ شده؛ ايستاده‌ام توي بالكن، كه دستش را حلقه‌مي كند دور كمرم، سرش كه مي خواهد راه باز كند از لاي موهاي پخش روي گردن، مي‌گويم:« ماه را ديده‌اي امشب؟» سرش را بلند مي‌كند و مي‌گويد: « تو به اين ماه عجيب دل‌بسته‌اي!»
و من لبخند مي‌زنم. آرام دست‌مي‌كشم روي انگشت‌هاش، و به جاي اين‌كه براش تعريف‌كنم ماه عشق اولم است، عشق روزهايي كه مي‌رفتم لب پنجره، و مي‌گذاشتم برام دلبري‌كند، مي‌گويم : « برويم تو، باد مي‌وزد امشب، تنت عرق دارد، سرما مي‌خوري.»


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:12 AM یادداشتها (2)